به طعم ِ رمان

1. شماره ی جدید شهروند امروز در صفحات جُنگِ شهروند ضمیمه شعر و داستان که از این به بعد قرار است اولین هفته ی هر ماه در مجله منتشر شود قسمت آغازین اولین رمان داریوش مهرجویی با نام به خاطر یک فیلم بلند را چاپ کرده است. رمان ِ مهرجویی این طور شروع می شود:
« نمی دانم چرا این روزها بیش از هر وقت دیگر به همه چیز و همه کس حسادت می کنم. احساس حسد را به درستی توی تمام تار و پود وجودم می چشم و می بینم که چگونه تلخ و کدر و بی رمق و زشت و نکبت بار می شوم. البته گاهی اوقات به خودم تلقین می کنم که شاید این چیزی موروثی است که از عهد بوق تاریخ من به من رسیده است، تاریخ سراسر سرکوب و بی عدالتی، که شاید این همان ناخودآگاه جمعی قوم من است که مرا این طور پست و سیاه می کند که مدام به من نهیب می زند که تو هیچ گاه پیش نرفتی، تو هر دم فرو رفتی و عقب ماندی.
نمی خواهم خودم را نمادی یا نماینده ای یا نمایانگری از قوم و قبیله خود بدانم، از این مملکت، یعنی از جامعه ای که من مدام می خواهم از آن فرار کنم و از این که بگویم ایرانی ام، بخصوص میان خارجکی های جهان اولی،…. البته این همان سرپوش گذاشتن روی هویت خود است، چیزی که به هرحال آن جاست و نمی توان آن را کتمان کرد و با این حال ما همیشه مایلیم هویت ایرانی خود را پنهان کنیم، چون خودمانیم، مایه غروری نبوده و نیست.
»

2. شماره ی جدید نسیم هراز بخش پرداخت نشده ای از فصلِ ششم ِ رمان جدید فرهاد جعفری نویسنده ی کافه پیانو با نام قطار چهار و بیست دقیقه عصر را به انتخاب نویسنده منتشر کرده است که این طور شروع می شود:
« سوار قطار چهار و بیست دقیقه عصر که شدم؛ فقط شش دقیقه تا حرکت اش مانده بود. می خواهم بگویم آن قدر دیر رسیدم که وقتی از پله های زیرزمینی راه آهن خودم را رساندم به سکویی که قطار چهار و بیست دقیقه از آنجا راه می افتاد، از پله های اولین دری که دیدم باز است بالا رفتم بدون این که قید این مطلب باشم که همان واگن خودم است یا نه.
برای همین؛ مجبور شدم شش هفت واگنی را که تا واگن خودم فاصله بود، از بین آدم های سرگردان دیگری مثل خودم که تازه سوار قطار شده بودند، به سختی بگذرانم تا دست آخر برسم به واگنی که صندلی ام توی یک کوپه ی آن بود. یک کوپه ی چهار نفره که فقط زن جوانی با دختر بچه ای که نباید بیشتر از شش یا هفت سال می داشت روی صندلی هایش، روبروی هم و کنار پنجره ی قطار نشسته بودند و داشتند از پنجره، برای پیرمردی دست تکان می دادند که آن بیرون ایستاده بود و حتی وقتی قطار راه افتاد و خرامان خرامان پیش رفت، اصرار داشت بدود و تا آخرین لحظه ای که ممکن بود زن جوان و دخترک اش را ببیند؛ برای شان دست تکان دهد.
»

3. رمان مهرجویی را قرار است نشر قطره و رمان جعفری را قرار است نشر چشمه به زودی چاپ کنند و در این سکون فضای ادبی کشور همین انتظار برای خواندن ِ این دو رمان تازه به اندازه ی کافی طعم خوشایندی دارد.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”به طعم ِ رمان

  1. سلام.
    اول جواب این سوال چند پست قبلت رو بدم :
    سوال : نمی دانم کجا خواندم که: یک مطلب بار اول بامزه ست، بار دوم مزه ی خودش رو از دست میده و بار سوم مثل یک کشیده ی آبدار می مونه… ؟
    جواب : کتاب «رامونا و پدرش»


    مسعود: مرسی که یادم آوردید. فقط فکر می کنم اصلا جمله این طور نبود، یعنی فقط تکه ی آخر جمله یادم مانده و باقی جمله را با حدس و گمان نوشتم.

  2. دوم حالا که بحث رمان و کتاب ٍ ….. کسی کتاب «اسفرزه» رو خونده؟


    مسعود: من که بار اول است که اسمش را می شنوم، کاش اطلاعات بیشتری درباره اش می دادید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s