این یک داستان واقعی است!

شب ها خیابان های اطراف خانه را پیاده گز می کنم. گاهی کتابی دست می گیرم و گوشه ای روشن اگر جایی برای نشستن باشد، می نشینم و چند صفحه ای از کتاب را می خوانم. ماشین ها و موتورها و آدم ها از کنارم می گذرند، گاهی می ایستند به حرفی و سوال و جوابی. یک بار همین طور بی دلیل کوله پشتی ام را همراه خودم می برم، کوله پشتی ِ سنگین ِ پر از کتاب و جزوه را بدون این که خالی کنم می برم خیابان گردی.
کوچه تاریک است و من تنها عابر این کوچه ی تاریک، کوله را به جای این که پشتم بیاندازم، دستم گرفته ام.موتور سواری به سرعت از کنارم می گذرد، کمی جلوتر می رود، بعد دور می زند و بر می گردد. دو نفر هستند، فکر می کنم حتما به قصد پرسیدن نشانی آمده اند.
یکی شان می پرسد: «امیر رو می شناسی؟»
سری تکان می دهم که یعنی: «نه.» و بعد همان که سوال پرسید از موتور پیاده می شود، یک لحظه تیزی چاقو را روی تی شرت ام می کشد. تی شرتِ سبز ام پاره می شود. با وحشت عقب می کشم، جلو تر می آید و با تهدید می گوید: «زود باش هرچی توی کیفت داری خالی کن.»
چاقو را درست روی صورتم می گذارد و می گوید: «زود باش، زود باش.»
یاد فیلم ها می افتم، یاد ِ این زن حرف نمی زندِ احمد امینی می افتم، که کتایون ریاحی دنبال کار موکل اش بود و توی کوچه پس کوچه های همین شهر با چاقو تهدید شد، آنجا البته نامردها چاقو را کشیدند و رفتند، یادم هست توی فیلم فردای روزی که این اتفاق افتاد کتایون ریاحی که صورتش زخمی شده بود با موکل اش که مورد تجاوز جنسی قرار گرفته بود حرف می زد و مدام سعی می کرد زخم صورتش را پنهان کند و چه صحنه ی زیبایی خلق شده بود.
به خودم می آیم. می گویم: «توی کوله ام هیچ چیزی که به درد شما بخوره نیست، یک مشت کتاب و جزوه ی به درد نخور.»
کوله را از دستم می گیرد و خالی می کند، کتاب ها و نوشته ها و جزوه ها وسط خیابان ولو می شوند، نوشته ها و جزوه ها به کنار، بیشتر دلم به حال کتاب هایی می سوزد که همین امروز از کتابفروشی لارستان خریده ام و حتی ورق هم نخورده اند. دنبال پول می گردند، کیف پولم را دستشان می دهم، چند هزار تومانی بیشتر درش نیست که می خواستم با همان هم کتاب بخرم و نخریده بودم، پول ها را بر می دارد، این بار موبایل را می خواهد، موبایل کهنه و درب و داغون من به کارشان نمی آید. موبایل و کیف پول و کوله ی خالی را کنار کتاب ها روی زمین پرت می کند. بعد دست می کند و چند تا از کتاب ها را بر می دارد، می خندد و می گوید: «این کتاب ها را یادگاری بر می دارم.»
سوار موتور می شود و می روندو با کتاب ها برایم دست تکان می دهند، یک لحظه از خاطرم می رود که کدام کتاب ها را برده اند. وسایلم را جمع می کنم و بر می گردم خانه. توی خانه یادم می آید که یکی از کتاب هایی که با خودشان برده اند آن گوشه ی دنج سمت چپ مهدی ربی بود که توی کتابفروشی دیدم و عاشق جلد سبز رنگ اش شدم و خریدم.
بعد ها کم کم عادت پیاده روی شبانه از سرم می افتد ولی صدای موتورهایی که از پشت سر می آیند از خاطرم نمی روند. بعد ها یک آن گوشه ی دنج سمت چپ دیگر می خرم و می خوانم ودیوانه ی داستان اول کتاب می شوم. همان که شخصیت داستانش هر شب ده کیلومتری را می دود و یک جای داستان این طور می گوید:
«با این که تنها دویدن را دوست دارم، با این که مسیرهایی را انتخاب می کنم که با آدم ها روبه رو نشوم، با این که ساعتی را برای دویدن انتخاب می کنم که خلوت ترین ساعات شبانه روز هستند، همیشه یک جور نیاز به دیده شدن در وجودم هست. حتا وقتی تا کیلومترها ماشینی دیده نمی شود و اتوبان خالی خالی است، همیشه فکر می کنم کسی هست که مرا می بیند.کمرم را صاف می کنم واستیل دویدن را نگه می دارم. حتا با آن نفر خیالی حرف میزنم. مثلا می گویم: شما چطورید؟ من بد نیستم و فکر می کنم امشب شب خوبی باشد. یا می گویم: می دانی! زندگی تکرار نمی شود و این عمل کردن را غیر ممکن می کند. اما می شود بهترین حس را داشت و من گاهی دارم.»

Advertisements

یک دیدگاه برای ”این یک داستان واقعی است!

  1. به سبک این امریکایی ها دستانم را به هم می کوبم و «اوه شِت!» ای می گویم.بعد این یک پاراگراف آخر حالم را خوب می کند «اوه.نایس!»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s