عکس یادگاری با فی فی

اسمش فاطمه بود ولی همه فی فی صدایش می کردند، خودش هم نمی دانست که این اسم چطور و از کجا سر و کله اش پیدا شد و رویش ماند که ماند. فقط برایمان تعریف می کرد یکبار که برای دیدن بچه هایش به آمریکا رفته بود یکی از نوه ها اسم فی فی را روی سگ اش گذاشته بود و همین موضوع مدت ها مایه ی خنده و شوخی اطرافیانش بود.
اولین بار شاید دوازده یا سیزده ساله بودم که در یکی از جمع های خانوادگی دیدم اش، پیرزنی تکیده با موهایی یکدست سفید و کوتاه که هرچند مشخص بود با روزهای اوجش فاصله ی زیادی دارد ولی هم چنان منش اشرافی اش را حفظ کرده است. خیلی اتفاقی با خانواده ی عمه ی من آشنا شده بود و تا روزهای آخر عمر هم ارتباطش را با آنها قطع نکرد.
شوهرش را که ظاهرا در دوره ی خودش بر و بیایی داشته مدت ها پیش از دست داده بود و بچه هایش بجز یکی که خارج از تهران مزرعه داشت و کار کشاورزی می کرد، همگی خارج از ایران بودند.مدام برایمان از ارتباطاتی که در دوران جوانی اش با کله گنده ها داشته تعریف می کرد، از سفرهایی که رفته، از مهمانی هایی که با حضور آدم های اسم و رسم دار می گرفت، از درس خواندنش در رشته ی نقاشی در دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران آن هم در دوره ای که خیلی از دخترها حتی از مدرسه رفتن هم محروم بودند و نکته ای که در وجودش به شدت جلب نظر می کرد این بود که با وجود بیماری مفصلی که داشت هنوز طراوت و شادابی و شور زندگی کردن را فراموش نکرده بود. دست ها و پاهایش دچار بیماری خاصی بود، یک نوع بیماری مفصلی که اگر اشتباه نکنم آرتریت روماتوئید نام دارد، انگشتان دست و پا حالت طبیعی خودشان را از دست داده بودند و به طرف داخل جمع شده بودند، راه رفتنش به کمک واکر بود و برای غذا خوردن، قاشق دست گرفتن و کلی کار دیگر مشکل داشت ولی مدام از برنامه هایش برای آینده صحبت می کرد، از جاهایی در دنیا که قصد داشت به زودی ببیند و مدام ما را تشویق می کرد که «دنیا دیدنی بهتر از دنیا خوردنی»، از کتاب خاطراتی که می خواست بنویسد و فقط یک همراه می خواست و از تجارتی که تازه می خواست راه بیندازد.
تا یک سال و چند ماه بعد هر هفته روزهای جمعه مهمان جمع های خانوادگی مان بود و انگار هربار آمدنش شوری تازه در جمع می انداخت، بعد ها که ناتوان تر شد دیگر نمی آمد ولی هربار انگار وجودش و حضورش در جمع احساس می شد، پرستاری داشت که چند روز در هفته سراغش می آمد و کارهایش را انجام می داد و همین پرستار بود که خبر رفتنش را داد، توی خانه و در تنهایی جان داده بود.
حالا با خودم فکر می کنم که آن روزهای آشنایی با فی فی اگر کمی بزرگتر بودم یا کمی بلند پرواز تر شاید امروز یک کتاب مشترک با فی فی داشتم یا حداقل یک عکس یادگاری ولی حالا تنها یادگاری فی فی نقاشی است بر دیوار خانه که او وقتی خیلی جوان بود کشیده، تصویر چهره ی دختری که موهایش را در باد رها کرده، گوشه ای تکیه داده و با چشم های درشتش به جایی در دوردست خیره مانده است.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”عکس یادگاری با فی فی

  1. کتاب دیگه ای هم دارین؟
    راستی من تا حالا نه کتابی از ایتالو کالوینو خوندم نه میلان کوندرا نه پائولو کوئیلو… نمی دونم این ها چه ربطی به هم دارن اما هر سه رو به یک دلیل نخوندم. چون همه می خوندن… همه!!! فعلا به این نتیجه رسیدم که اشتباه کردم! شما فکر می کنید کدام خواندنی اند یا خواندنی تر؟

  2. خب پس اميدوار باشيم في في هاي زندگيت زياد باشن تا بلكه به كتاب برسي ما ها هميشه همينيم . تا يه چيزي هست متوجه هش نميشيم.

  3. اتفاقاتی و آدم هایی در دوران کودکی ما وجود دارن که اون زمان درک درستی ازشون نداریم و نمی تونیم داشته باشیم چون کوچیکیم.واقعا چه کار باید کرد ؟
    شخص عزیزی به خونۀ ما میاد و با پدر و مادرم صحبت می کنه از دنیا و هر چی که توش می گذره ؛ از کتاب هایی که سال ها پیش خونده و دیگر چاپ نمی شن ؛ از آدم هایی که دیده و می شناخته و الآن دیگه اجبارا نفس نمی کشن ؛ از …
    من هم وقتی اینها درست بغل گوش کوچیکم اتفاق می افتاد ، داشتم کارتون تماشا می کردم.از کجا می دونستم که سال ها بعد حسرت اون لحظه ها رو می خورم که ای کاش اون زمان ها درک درستی از وقایع داشتم.اون شخص عزیز که … دیگه نیست.تکرار شدن اون لحظات هم که محاله محاله…کاش یه دوربین از تمام دوران کودکیمون فیلم گرفته بود که حالا نگاهش کنیم.کاش…

  4. این برگرفته از یک کتاب بود یا خودت نوشته بودی؟


    مسعود: این شخصیت یک آدم واقعی است که من درباره اش نوشته ام، اگر مطلبم برگرفته از کتاب بود حتما منبع را ذکر می کردم.

  5. ببین واقعا بهت تبریک میگم
    خیلی خیلی رون و زیبا بود.
    اونقدر پست پخته ای بود که حس کردم مال یه کتاب باید باشه..واسه همین پرسیدم
    میدونستم همیشه منبع رو مینویسی اما شک کردم که واقعا نوشته خودت باشه.
    اصلا با متن اون پسر بچه قابل مقایسه نیست.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s