جووانی خلنگ

جووانی خلنگ رمان بارون درخت نشین شخصیت یکه ای است، به گمان من حتی از کوزیموی درخت نشین هم شخصیت خاص تری است. جووانی خلنگ فقط در یک فصل کتاب حضور دارد و ورودش به داستان در فصل دوازدهم همراه با افسانه سازی و شایعه پراکنی مردم درباره ی اوست و همین مبالغه کردن مردم عادی در نگاه اول از جووانی خلنگ شخصیتی عجیب و اسطوره ای می سازد و جالب این که تصویر شخصیت عجیب و غریب جووانی در ادامه در مواجهه با کتابهایی که کوزیمو برای خواندن به دستش می دهد کاملا فرو می ریزد. کوزیمو وقتی می شنود که با چه لحنی درباره ی آن راهزن ناشناس گفتگو می کنند، وسوسه می شود که جووانی خلنگ راهزن را ملاقات کند:
یکبار کسی به او رو کرد و گفت:
-ببینم، تو که هم اش بالای درختهای جنگلی، تا حالا جووانی خلنگ را ندیده ای؟
کوزیمو از خجالت آب شد.من و من کنان گفت:
-نه…نه، گمان نکنم…
کس دیگری گفت:مگر می شود جووانی خلنگ را دید؟مخفیگاههایی دارد که هیچ کس نمی تواند پیدایش کند.از راههایی می رود که با عقل هیچ کس نمی رسد.

کم کم کوزیمو به ترسی که همه از جووانی خلنگ دارند شک می کند، شوقش به دیدن راهزن فروکش می کند و همین جاست که بالاخره جووانی خلنگ را می بیند:
بعداز ظهر بود. کوزیمو بالای درخت گردویی نشسته بود و کتاب می خواند. از چندی پیش کتاب برایش چیزی ضروری شده بود. نشسته بود و ژیل بلاس لوساژ را می خواند، کتاب را به دستی و تفنگش را به دست دیگر گرفته بود.
ناگهان مرد ریشوی ژنده پوشی در سراشیب راه کوهستانی پدیدار شد.نفس نفس می زد، سلاحی نداشت.پشت سرش، دو پاسبان شمشیر به دست می دویدند و فریاد می زدند:
-بگیریدش! جووانی خلنگ است! این دفعه گیرش انداختیم!

کوزیمو مرد راهزن را از دست پاسبان ها نجات می دهد و از همین جا رابطه ی کوزیمو و مرد راهزن و عشق راهزن به کتاب ها شروع می شود:
مرد راهزن خجولانه خندید و گفت: می خواستم خواهش کنم که اگر کتابتان را تمام کردید بدهید من هم بخوانمش. می دانید، من همه ی روز را در گوشه ای مخفی می شوم، نمی دانم چطور خودم را سرگرم کنم.
بدین گونه رابطه برادرم با آن راهزن آغاز شد. جووانی خلنگ همین که کتابی را به پایان می برد آن را پس می آورد، کتاب دیگری می گرفت، به دو به نهانگاهش می رفت و سرگرم خواندن می شد.



جووانی چنان دچار عطش خواندن می شود که هر روز کتاب تازه ای از کوزیمو طلب می کند و از آنجا که تمام روز در مخفیگاهش پنهان شده، کتاب های درشتی که یک هفته برای خواندن وقت می گیرند را یک روزه می خواند و کم کم سلیقه ی ویژه ای هم در خواندن پیدا می کند و هر کتابی را نمی خواند. آن چنان شیفته ی ادبیات و خواندن می شود که کم کم خیال راهزنی هم از سرش می افتد، کم کم علاقه اش را به آنچه در پیرامونش است از دست می دهد، گرایش به برخورداری از یک زندگی بهنجار، خانه و خانواده و خویشاوند در وجودش رخنه می کند و فقط زمانی از مخفیگاهش بیرون می آید که کتاب تازه ای برای خواندن از کوزیمو بگیرد:
دیگر جووانی خلنگ به چه درد می خورد؟سراسر روز در گوشه ای می لمید و با چشمان پر اشک کتاب می خواند، دست به هیچ کاری نمی زد، و دیگر از کالاهای دزدی خبری نبود. دو راهزن جوان، که از شاگردان جووانی خلنگ بودند و یارای از دست دادن پیشوای غرور آفرینی چون او را نداشتند، بر آن شدند که او را به بازگشت به زندگی افتخارآمیزش برانگیزند.
و همین عشق به خواندن کار دستش می دهد، دو تا از همدستانش یکی از کتابهایش را می دزدند و مجبورش می کنند برای پس گرفتن کتاب دوباره جامه ی راهزنی به تن کند و جووانی که عشق به دانستن ادامه ی ماجراهای کتاب دیوانه اش کرده و دیگر خودش را در نقش یک راهزن باور نمی کند وسط ماجرای دزدی به دست پاسبان ها می افتد:
یک دقیقه آن کتاب را ببند و به ما گوش بده.
جووانی خلنگ به زانو نشست، کتاب را با هر دو دست گرفت و آن را به سینه فشرد.انگار نمی خواست صفحه ای را که در حال خواندنش بود گم کند. اما چنان اشتیاقی به خواندن داشت که در همان حال نیز کتاب را به گونه ای بالا گرفت که بتواند آن را بخواند.
کتاب از دست جووانی خلنگ به زمین افتاد.اوگو خود را به زمین انداخت و پیش از آن که جووانی پایش را روی کتاب بگذارد آن را برداشت.
کتابم را بده.
اوگو کتاب را پشت خود پنهان کرد و گفت:
نه.اول باید به ما گوش بدهی! امشب یک گونی هیزم به خانه کنسانته می بریم. تو را به جای هیزم می کنیم توی گونی. شب که شد از گونی بیرون می آیی و همه ی عوارضی را که کنسانته این هفته جمع کرده از او می خواهی…پول را که برای ما آوردی می توانی کتاب را پس بگیری و هر چقدر دلت خواست بخوانی.
به زندان می افتد، کوزیمو که می داند جووانی به زودی به دار آویخته خواهد شد از بالای درختان خود را به کنار پنجره های سلول جووانی می رساند. جووانی از روزهای پوچی صحبت می کند که باید بی کتاب بگذراند و کوزیمو هر روز پیش و پس از بازجویی برایش کتاب می خواند.
در لحظه ای که طناب دار را به گردن جووانی خلنگ می انداختند، آوای سوتی از میان شاخه ها شنیده شد.جووانی سربلند کرد. کوزیمو بالای درخت بود و کتاب را در دست داشت.
بگو ببینم آخرش چه می شود؟
کوزیمو در پاسخ گفت:
متاسفم، جووانی: قهرمان داستان را به دار می زنند.
یعنی همان کاری که با من می کنند، پس خداحافظ!
لگدی به نردبان زد و آن را انداخت و ریسمان خفه اش کرد.
انتهای فصل دوازدهم پایان ماجراهای جووانی خلنگ است ولی تاثیری که بر کوزیمو قهرمان داستان می گذارد پایان ناپذیر است. طوری که راوی داستان در فصل های بعد عنوان می کند که دوستی با آن راهزن را کوزیمو را دچار شوری بیش از اندازه برای خواندن و دانش آموختن کرد؛ شوری که تا پایان زندگی با او بود.
به گمانم جووانی خلنگ رمان بارون درخت نشین ادای دین ایتالو کالوینو به جماعت کتابخوان است، یکجور ستایش خواندن و داشتن عشقی پرشور به مطالعه. جووانی خلنگ از عجایب داستان بارون درخت نشین است.

بارون درخت نشین/ایتالو کالوینو/ترجمه ی مهدی سحابی

Advertisements

یک دیدگاه برای ”جووانی خلنگ

  1. سلام دوست عزیز؛
    چرا یکبار برای همیشه، خیال خود را برای آپلود تصاویر راحت نمیکنید !؟ http://www.free2upload.com
    !»»» میدونستید سایت هایی مثل TinyPic عکس های شما رو بعد از » چند ماه »» پاک میکنند !!؟
    به تازگی بزرگترین وب سایت آپلود تصاویر افتتاح شده است. این سایت کاملا رایگان بوده و از بسیاری فرمت های تصویری و حجم بالای تصاویر پشتیبانی میکند. (www.free2upload.com )
    مهمترین مزیت این سایت نسب به تمامی سایت های دیگر در جهان نظیر TinyPic این است که تصاویری که شما آپلود میکنید برای » همیشه ! در سرورهای ما بصورت » رایگان ! نگهداری خواهند شد.
    شما میتوانید فایلهای تصویری تا حجم 3 مگابایت به راحتی و مادام العمر آپلود کنید و نگران حذف شدن فایل و یا تغییر آدرس آن نباشید !! فایلهایی با فرمت : JPEG, .JPG, .GIF, .PNG, .PSD, .ICO ، بله حتی فرمت PSD و ICO !!
    سربلند و پیروز باشید. منتظر حضور گرم شما هستیم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s