دربار خروس و اژدها

حالا آن جا می بوسند و می نوشند و دود می کنند کنار آتش و سرما.
حالا آن جا یکی از آن هم شنگولان، به یاد ما می افتد.
ستاره ای از شیب نیلی می لغزد بر صورتی دوشیزه.
پرهیب ات بر این کویر در آرزوی که سرگردان ماند؟

از فاصله های نوری خود را می دزدم تا این جا.
حبس می کنم هیولا را در معنایی دشوار.
گریز گاهی مجو
از نور ناگریزی
ای ظلمتی که من بودی.

خروس به آخرین نوبت می خواند، صداش گرفته.
اژدها به عادت بیدار می شود.
این ناشتائی ناچیز تر از اشتهای ماست.
خواب می دیده ام
که جهان را به دم در کشیده ام.

نور گرسنگی و معرفت
مرا دم به دم
کم رنگ تر کرده است چنان
که از کویر باز نشناسدم کسی
جز اژدهایی فرو افتاده از فواصل نوری.*
* جواد مجابی

Advertisements
این ورودی در گنجه فرستاده شده است. پایاپیوند به آن را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s