ای ابرها ببارید

کوچک که بودم روزهای آخر اسفند که آسمان ابری می شد و می بارید مادرم همیشه می گفت: « زمستان برای رفتنش گریه می کند. » و من باور می کردم که زمستان که در نظرم شبیه پیرزن خمیده ای بود آن بالا کنار ابرها نشسته و زار زار گریه می کند، باور می کردم و چقدر دلتنگ پیرزنی می شدم که تا سال بعد از خانه اش بیرون نمی آید.

 

Advertisements

یک دیدگاه برای ”ای ابرها ببارید

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s