بی خبری و خوش خبری

یک- سه روز است که می خواهم پست جدید بگذارم یا کاری پیش می آید و فرصت کافی نت آمدن نمی شود یا می آیم کافی نت و فرصت گذاشتن پست جدید نمی شود!
دو- یکی از این دفتر های چهل برگ معمولی خریده ام با طرح روی جلد کارتونی که همه جا همراه خودم می برم و هرچه را که می خواهم بعدا بنویسم در آن یادداشت می کنم. موضوع پست های بعدی، ایده هایی که برای نوشتن دارم، کارهایی که باید انجام بدهم و …
گاهی که توی خیابان می ایستم تا چیزی که تازه به ذهنم رسیده توی دفترچه ام یادداشت کنم نگاه متعجب و گاهی کنجکاو رهگذران تماشایی است.
سه- اینجا به غیر از روزنامه های محلی اول صبح خبری از روزنامه ی دیگری نیست. باید تا ده و یازده صبح و گاهی هم تا ظهر برای رسیدن روزنامه ها صبر کرد، بنابراین مجبور شده ام که عادت روزنامه خوانی اول صبح را ترک کنم. در خانه هم به جز اخبار صدا و سیمای وطنی به کانال های خبری دیگر دسترسی ندارم. دیروز که سر کلاس یکی از اساتید پرسید: « به نظر شما استقلال کوزوو چه تاثیری بر آینده ی اقتصاد دنیا دارد؟ » تازه یادم افتاد که چند روز است نه روزنامه خوانده ام و نه با دقت اخبار را دنبال کرده ام. تازه یادم افتاد که چند روز است در بی خبری کامل از دنیا و مافیها به سر می برم. شنیده اید که می گویند « بی خبری، خوش خبری است. »
چهار- هوا خیلی خوب است، نه خیلی سرد و نه خیلی گرم. میز و صندلی کهنه ای را پیدا کرده ام و آورده ام گوشه ی حیاط که نیمی آفتاب و نیمی سایه است. صبح ها اگر کلاس نباشم و بیرون هم کاری نداشته باشم و خانه باشم می نشینم گوشه ی حیاط و شروع می کنم به خواندن و نوشتن. این وضعیت البته نهایتا تا دو ماه آینده می تواند ادامه داشته باشد و وقتی گرمای طاقت فرسای جنوب شروع شود مجبورم که دوباره پناه ببرم به داخل خانه و سرمای مصنوعی کولرهای دو تکه ی گازی.
پنج- این کتابفروشی و کافی شاپ محام را در کیانپارس تازه کشف کرده ام. تازه باز شده و هرچند به اندازه ی کتابفروشی رشد بزرگ نیست و عنوان کتابهایش هم خیلی متنوع نیست ولی فروشنده ی خوش اخلاق و خوش صحبتی دارد که می توان هر از گاهی با او درباره ی کتابها گپی زد و لذت برد.
شش- امروز کتابفروشی بین المللی کتابهای پرفروش هفته اش را معرفی کرده بود:
رمان های ایرانی: دالان بهشت، باران عشق، باورم کن نازنین و لیلای من
داستان های ایرانی: نیمه ی غایب، سمفونی مردگان، عادت می کنیم و روی ماه خداوند را ببوس
تعریف رمان به تازگی عوض شده است؟ تا جایی که یادم می آید قبلا نیمه ی غایب و عادت می کنیم و روی ماه خداوند را ببوس رمان محسوب می شدند. اینجاست که گاهی می گویند باید دو تا شاخ روی سرت سبز شود!!!
هفت- چند فکر نو…
هشت- نفس تحرک! خواهش کور زمان ماست/ گام نهایی در نهان ماست/ بعد از رسیدن ها/ گامی دیگر باقی است*
* نصرت رحمانی

Advertisements

یک دیدگاه برای ”بی خبری و خوش خبری

  1. داشتم با خودم فکر میکردم استقلال کوزو چه ربطی به تو داره ! بعد یک دفعه یادم اومد جناب مسعود خان ! اقتصاددان هستن!
    اووه نمی دونی چه تجربه جدیدیه ! قالب وبلاگ رومیگم ها ! اینقده حس خوب میده ! حس زنده بودن !!

  2. نتیجه میگیریم رمان = داستان کشششششششششششششششدار

    اینجا هم هوا خوب است گرم شده …..گرمای مطبوع ….

    وااااااااااای دلم کتاب بلعیدن میخواد هوارتااااااا

  3. خیلی خوب است…حتی یه وقتایی بهتر از مطلع بودن است……..یه وقتا حسابی اعصابم بهم میریزه از دونستن این همه سیاهی دنیا …
    اونجا بیشتر سپیدیش رو میبینین

  4. ميبينم كه وضع بهتر از اون چيزيه كه ميشد فكر كرد مخصوصا اون قسمت صندلي و حياط و… ولي جدا چه جالب كه يه دفتر برداشتي !

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s