خونۀ مادربزرگه

خانه ای که مادربزرگ سال هاست آنجا زندگی می کند دو طبقه دارد و طبقه ی بالای خانه که سال های ابتدایی خردسالی و کودکی من هم آنجا گذشت مدت هاست خالی و بی سکنه مانده است. مادر بزرگ بعد از فوت پدربزرگ در این خانه تنها زندگی می کرد تا اینکه من دانشجوی این شهر شدم و همراه او زندگی کردم بعد که من رفتم مادربزرگ باز تنها شد و حالا که دوباره برگشته ام چند وقتی است که همه اصرار می کنند او به جایی دیگر به آپارتمانی که امن تر و راحت تر از این خانه ی درندشت چند صد متری است نقل مکان کند و مادربزرگ هنوز در تصمیم گرفتن مردد است بخصوص که این روز ها من هم دوباره برگشته ام و او دیگر مثل روزهای گذشته تنها نیست.
دیروز من و مادربزرگ افتاده بودیم به جان خرت و پرت هایی که طبقه ی بالا روی هم تلنبار شده اند. در های بالا را که باز می کردیم گرد و خاک بود که بر سر و صورتمان می ریخت و صدای سرفه های پی در پی ما فضای اتاق را می انباشت. جزوه های دوران دانشجویی عمه ها، دوره های مجله های اطلاعات هفتگی، دانستنیها، زن و روز، BORDA   و… که اگر دست به بعضی برگه هایشان بزنیم تکه تکه می شوند  ، آلبوم تمبر دوره ی نوجوانی عمو چیز هایی بودند که از چشم مادربزرگ که این روز ها تصمیم گرفته همه ی خاطره های گذشته اش را دور بیاندازد پنهان کرده اند تا در فرصت مناسبی سراغشان بروم.
طبقه ی بالا با دو اتاق، یک راهرو، دستشویی، آشپزخانه ی کوچک و بالکن جاندارش هنوز هم جان می دهد برای یک زندگی مستقل دانشجویی فقط کمی رسیدگی می خواهد اما حالا که همه حرف هایشان را زده اند و تصمیم هایشان را گرفته اند و فقط مانده حرف آخر که آنرا مادربزرگ می زند برای صحبت کردن درباره ی زندگی مستقل در طبقه ی بالا خانه ی پدری کمی دیر است.
مادربزرگ هنوز برای رفتن تردید دارد، آپارتمانی را که برایش انتخاب کرده اند دیده ام، به اندازه ی کافی بزرگ و راحت و جادار است و از شما چه پنهان اتاقم را هم انتخاب کرده ام- کوچکترین اتاق که پنجره ای هم به خیابان دارد- مادربزرگ باید همین روز ها حرف آخر را بزند و اگر جوابش مثبت باشد یکماه دیگر اسباب کشی می کنیم.
می دانم که اگر از این خانه برویم این خانه ی قدیمی که مادربزرگ اسمش را گذاشته « خانه ی خاطره ها » خراب می شود و روی خرابه های این خانه آپارتمان می سازند و می دانم من نوستالژی بازِ گذشته دوستِ عقب مانده تا همیشه در حسرت این خانه خواهم ماند و این حقیقتی است که گریزی از آن نیست…

Advertisements

یک دیدگاه برای ”خونۀ مادربزرگه

  1. آخه خونه ي مادربزرگه …..يادش بخير.. پر از خاطره هاي قشنگه……كه هرچي خاطرات كهنه تر ميشن ارزششون بيشتر ميشه و دلامون بيشتر ميسوزه …………!!

  2. آآآآآخیییییی
    من خیلی این نوستالژیارو میپرستم……
    یادآوریشون جوونت میکنن…. شادابت میکنن…..
    وقتی شما اونجا هستین چرا باید عوش کننن؟حالا که دیگه تنها نیست !
    فرسودست خونه ؟

    برای مادربزرگتون خیلی سخت است……

  3. سلام
    یاد آهنگ خونه مادربزرگه افتادم که می گفت :خونه ی مادربزرگه هزار تا قصه داره و …خونه مادربزرگها با اون حیاط های با صفاشون و باغچه های پر گل و سبزی !حیف که این آپارتمانها مثل قارچ جای اونها رو می گیرن.
    لطفا سری به ما هم بزن.منتظر نظرات شما در مورد وبلاگ گروهی هم هستیم.

  4. سلام.
    مجددا برای قبولی تبریک می گم.دوباره دانشجو شدن حس خیلی نابیه که همه جوره به تجربه اش می ارزه.
    دلم برای خونه مامان بزرگه سوخت.یکی از مامان بزرگ های من 50 و اندی ساله که توی یه خونه با پشت بوم قابل دسترسی زندگی می کنه.عمه ها و عموها و بابام وقتی بچ بودن روی پشت بومش درس می خوندن و کلی روی دیوارهای اون یادگاری حک کردن و نوشتن.این خونه ، چند وقتیه که تمام جرزهاش صدا میده.اگه دست به تعمیرش بلند کنن ، خونه بدون استثنا فرو می ریزه.ولی مامان بزرگه به هیچ وجه به تخلیه خونه و نقل مکان رضایت نمی ده.مخصوصا اینکه شوهر مرحومش رو هم توی همین خونه از دست داده،تمام بچه هاش رو هم توی همین خونه فرستاده خونه بخت.
    خلاصه این که مامان بزرگ ها همه از این نظر مثل همن که البته حق دارن.همون طور که شما نمی تونی ببینی مجله های فیلمت رو دور می ریزن…مامان بزرگ هم نمیتونه دفن شدن سال ها خاطره رو ببینه.چه می شه کرد.باید به عقایدشون احترام گذاشت.دلشون همیشه به خاطره هاشون خوشه….پیری یعنی خاطره…

  5. واقعا آدم با خاطراتش زنده هست. هنوزم که هنوزه نمیتونم خاطرات گذشته رو فراموش کنم ولی گاهی وقتا برای پیشرفت و گذر از حال باید اونها رو نادیده گرفت

  6. پیشنهاد می کنم چند تا عکس خوب از همه جای خونه’ مادر بزرگه بگیری.خونه’ مادر بزرگ من رو خراب کردن جاش آپارتمان سبز شده.7-8 تا عکس ازش دارم .هر بار که می بینمشون به گذشتم برمی گردم.گذشته ای که بیشترش تو اون خونه گذشت.هنوزم بعضی وقتا میرم تو اون خیابون قدم می زنم با این که دیگه نه خونه ای هست و نه مادر بزرگ.

    آه آن روزهای رنگین
    آه آن روزهای کوتاه
    (اگه خواستی تا من و خونه’ خاطره هات تو دست رسیم بیا دوربینمو ببر چند تا عکس توپ بگیر)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s