گزارش از محل وقوع جرم، دهمین جشن سینمایی تلویزیونی دنیای تصویر

دیشب دهمین سال برگزاری جشن سینمایی/ تلویزیونی مجله ی دنیای تصویر با نام شب حافظ بود. این جشن در حالی دهمین دوره ی خود را پشت سر می گذارد که تنها جشن سینمایی/ تلویزیونی بخش خصوصی در ایران است.

دو سه شب پیش یکی از دوستان تماس گرفت که دو تا بلیت دارم برای جشن دنیای تصویر و بیا برویم و چه و چه. ما هم اول کلی ناز و نوز نمودیم که نمی آییم و حوصله ی دیدن هیچ آدمی را نداریم، اما از شما چه پنهان یک چیزی آن گوشه کنارها می گفت برو. از دوست عزیز اصرار و از ما انکار… عاقبت بعد از کلی چک و چانه راضی شدیم برویم!!!

ساعت ده دقیقه به هفت بعد از ظهر پنج شنبه، خیابان فاطمی، تالار وزارت کشور:
خیابان فاطمی ترافیک سنگینی را تجربه می کند و جمعیت عظیمی جلوی درب ورودی تالار وزارت کشور گرد آمده اند. چند نفر رهگذر می پرسند چه خبر است؟ ماشینها گاهی نیش ترمزی می زنند تا بفهمند چه خبر است که این همه چهره های آشنای سینمایی و تلویزیونی یکجا جمع شده اند. قرار بود درب تالار ساعت یکربع به هفت باز شود و مراسم ساعت یکربع به هشت آغاز شود. ساعت هفت است که کم کم درب تالار باز می شود و وارد تالار می شویم. چهره ها هم کم کم وارد می شوند و راه خود را به سختی از میان جمعیت باز می کنند. مهمانان v.i.p طبقه پایین و بقیه ی مهمانان طبقه ی بالا روی صندلی هایشان مستقر می شوند و مراسم ساعت هشت شب با اجرای تکه ای از نمایشنامه ی جولیوس سزار توسط داریوش ارجمند شروع می شود. بعد از اجرای داریوش ارجمند، آناهیتا نعمتی متنی درباره ی فیلم های به نمایش در آمده در سال هشتاد و پنج می خواند و یادی از در گذشتگان سینمای ایران می کند. هنگامی که آناهیتا نعمتی در حال خواندن متنش است حضور یک گربه ی از همه جا بی خبر روی صحنه لحظه ای نظم سالن را به هم میزند. بعد از صحبت های نعمتی فیلمی از در گذشتگان سینمای ایران پخش می شود و با پخش شدن تصاویر بابک بیات جمعیت سالن یکصدا غرق شور و هیجان می شود. بعد از پخش تصاویر در گذشتگان آناهیتا نعمتی از علی معلم، سردبیر مجله ی دنیای تصویر و بانی جشن دعوت می کند که روی صحنه بیاید.
علی معلم می آید و دعوت می کند که دو تا از ترانه های برگزیده را بشنویم. ترانه ی سریال وفا با صدای محمد اصفهانی و باغ مظفر با صدای مهران مدیری پخش می شود.
علی معلم از پرویز پرستویی که رکورددار در کاندیدا شدن برای تندیس حافظ است دعوت می کند که روی صحنه بیاید و مراسم اهدای جوایز با جایزه ی بهترین فیلم کوتاه، مستند و انیمیشن شروع می شود. فرهاد ورهرام، مستند ساز برجسته ی سینمای ایران تندیس حافظ را از دست پرویز پرستویی می گیرد.
علی معلم از امین حیایی دعوت می کند روی صحنه بیاید و امین حیایی به همان راحتی که معمولا در فیلمهایش است روی صحنه می آید و جایزه ی بهترین چهره پردازی برای فیلم خون بازی را به مهرداد میر کیانی اهدا می کند.
پوریا پور سرخ نفر بعدی است که برای دادن جایزه ی صدا به روی صحنه فرا خوانده می شود، جایزه صدا را محمد رضا دلپاک برای خون بازی می گیرد.
حمید جبلی که روی صحنه می آید خاطره های کودکی زنده می شوند. جبلی جایزه ی بهترین طراحی صحنه و لباس را به مجید میر فخرایی برای طراحی صحنه و لباس ازدواج به سبک ایرانی اهدا می کند.
علی معلم خسرو شکیبایی را روی صحنه می خواند، شکیبایی می آید و از علی معلم بابت اینکه باعث شده هنرمندان دور هم جمع شوند تشکر می کند و می گوید بعد از مدتها من استاد مشایخی و استاد کشاورز را اینجا دیدم و رو به کشاورز و مشایخی می گوید: « من پای شما را می بوسم.»
خسرو شکیبایی نام محمدرضا موئینی را به عنوان بهترین تدوینگر برای تدوین فیلم کافه ستاره می خواند، اما موئینی در سالن نیست و علی معلم از هانیه توسلی می خواهد که برای گرفتن جایزه روی صحنه بیاید. توسلی می آید و می گوید که تدوین کافه ستاره از کارهای مورد علاقه اش است و خیلی خوشحال است که این جایزه را در غیاب موئینی او به نمایندگی از عوامل کافه ستاره می گیرد.
محمد اصفهانی برای دادن جایزه ی بهترین موسیقی متن می آید و دکتر محمد سریر برای موسیقی فیلم ازدواج به سبک ایرانی جایزه می گیرد. محمد سریر جایزه اش را به آریا عظیمی نژاد برای موسیقی فیلم میم مثل مادر اهدا می کند.
علی معلم می آید و می گوید که می خواهم یکی از پر شر و شور ترین بازیگران سینمای ایران را روی صحنه دعوت کنم. قبل از اینکه حرفهای علی معلم تمام شود محمد رضا شریفی نیا روی صحنه است. قرار است شریفی نیا کاندیداهای جایزه ی بهترین فیلمبرداری را بخواند، اما شریفی نیا اول نام برنده را می خواند بعد نام کاندیداها را. محمود کلاری برای فیلمبرداری خون بازی برنده شده است ولی گویا کلاری برای فیلمبرداری فیلم جدید بهمن فرمان آرا در کردستان به سر می رود و پسرش به نیابت از پدر جایزه ی او را می گیرد.
علیرضا خمسه برای دادن جایزه ی بهترین بازیگر زن می آید و می گوید: « یک دنیا حرف دارم ولی شرح ندارد!!!»
نام کاندیدا ها را می خواند. برگزیده ی اول فاطمه گودرزی است برای ارائه تصویری دلنشین و ملموس از حالات و حرکات زن سنتی، مهربان و خانواده دوست تهرانی در فیلم ازدواج به سبک ایرانی.
برای دادن جایزه ی دوم بهترین بازیگر زن پژمان بازغی روی صحنه می آید و تصاویری از بازی رویا تیموریان در فیلم کافه ستاره پخش می شود. سالن از خنده نزدیک به انفجار است. رویا تیموریان می آید و از سامان مقدم بابت اینکه اجازه داده تا
قالب های دیگری را هم در بازیگری امتحان کند تشکر می کند و جایزه اش را از دست پژمان بازغی یکی از همبازی هایش در فیلم کافه ستاره می گیرد.
علی معلم از محمد علی کشاورز دعوت می کند که روی صحنه بیاید ولی کشاورز از آمدن روی صحنه امتناع می کند و می گوید اساسا اعتقادی به جایزه دادن و جایزه گرفتن ندارد و از علی معلم می خواهد که از سال آینده بخش تئاتر هم به جشن اضافه شود تا این هنر هم کمی دیده شود. بعد از کشاورز علی معلم از سعید راد می خواهد که برای دادن جایزه یک عمر فعالیت نوشتاری روی صحنه بیاید. این جایزه به جمال امید، محقق و پژوهشگر سینما اهدا می شود.
علی معلم روی صحنه می آید و می گوید قرار است ساعت دوازده برق منطقه قطع شود، اگر کسی آشنایی در اداره ی برق دارد از نفوذش استفاده کند تا مراسم ما ادامه پیدا کند. عده ای با فریاد نام ده نمکی و شریفی نیا را تکرار می کنند.
داریوش فرهنگ جایزه ی اول بهترین بازیگر مرد را به داریوش ارجمند برای بازی در فیلم ازدواج به سبک ایرانی اهدا می کند و داریوش ارجمند جایزه اش را به پسرش، امیر یل ارجمند و همسرش که یک هفته از ازدواجشان گذاشته تقدیم می کند. امیر یل ارجمند بعد از گرفتن جایزه از دست پدرش می گوید: « این اولین شوکی بود که بعد از ازدواجم به من وارد شد.»
مسعود ده نمکی روی صحنه می آید تا جایزه ی دوم بهترین بازیگر مرد را اهدا کند و از همه ی بزرگان جشن بخاطر عصبانیتش در مراسم اختتامیه ی جشنواره ی فجر عذر خواهی می کند. بیژن امکانیان جایزه اش را برای بازی در فیلم تقاطع از دست ده نمکی می گیرد.
در اینجا دو کلیپ برگزیده ی دیگر، ترانه ی فیلم گرگ ومیش با صدای بنیامین بهادری و ترانه ی سریال اولین شب آرامش با صدای مهران زاهدی پخش شد.
جایزه ی بهترین فیلمنامه را منیژه ی حکمت برای فیلم به آهستگی به پرویز شهبازی اهدا می کند.
علی پروین و حشمت مهاجرانی دو مهمان ورزشی مراسم روی صحنه می آیند تا جایزه ی یک عمر فعالیت هنری را به جمشید مشایخی اهدا کنند. قسمت هایی از فیلمهای جمشید مشایخی پخش می شود. شازده احتجاب، قیصر، هزار دستان و کاغذ بی خط. با حضور جمشید مشایخی روی صحنه تشویق ها آن چنان زیاد می شود که نزدیک است سقف سالن پایین بریزد. جمشید مشایخی می گوید: « افتخار می کنم که در حضور فرزندان کوروش، فردوسی و حافظ هستم، افتخار می کنم که نیم قرن شاگرد شما بودم.» و دوباره تشویق های جمعیت اوج می گیرد.
حسام نواب صفوی روی صحنه می آید تا برنده ی بخش ترانه را معرفی کند. مهران مدیری برای ترانه ی باغ مظفر برنده ی این پخش است. بعد از گرفتن جایزه علی معلم مدیری را روی صحنه نگه می دارد تا ترانه ای را اجرا کند. مدیری ترانه ی سریال شب های یرره را به صورت پلی بک اجرا می کند و وقتی ترانه تمام می شود رو به جمعیت می گوید: « کاملا مشخص بود که خودم نمی خوندم!!!»
علی معلم از سیف الله داد دعوت می کند که برای دادن جایزه ی بهترین کارگردانی روی صحنه بیاید و داد بعد از اینکه نام کاندیداهای این بخش را می خواند از بهرام بیضایی دعوت می کند که او هم روی صحنه بیاید و جایزه ی سامان مقدم را برای کارگردانی کافه ستاره اهدا کند تا جایزه به سامان مقدم بچسبد.
مژده شمسایی هم جایزه ی بهترین فیلم را به رخشان بنی اعتماد و جهانگیر کوثری برای فیلم خون بازی اهدا می کند و جهانگیر کوثری جایزه اش را به باران کوثری اهدا می کند که بازی خوبش باعث شده فیلم خون بازی این طور جلوه کند.
کیومرث پور احمد و اعضای هیئت داوران روی صحنه دعوت می شوند و جایزه ی ویژه هیئت داوران به خانواده ی رسول ملاقلی پور به همسر و دخترش اهدا می شود.
مهران مدیری مجددا برای اجرای زنده ی یک ترانه روی صحنه دعوت می شود. مدیری با اشاره به پیانویی که روی صحنه کنارش بود گفت: « ساعت چهار بعدازظهر آقاي معلم از من خواست تا يك موسيقي زنده را روي صحنه اجرا كنم از او خواستم تا يك پيانو براي اجراي موسيقي تهيه كند و آقاي معلم گفت پيانو نداريم. براي همين من رفتم و يك پيانو براي اين مراسم خريدم. اين پيانو پس از اين مراسم ديگر استفاده‌اي ندارد و اگر كسي بخواهد بخرد، ما فروشنده‌ايم!»
امیر پوریا، منتقد سینما روی صحنه دعوت شد تا با خواندن متنی که درباره ی فیلمنامه های فیلم نشده ی بهرام بیضایی بود زمینه ساز اهدای جایزه ی ویژه دهمین سال جشن دنیای تصویر به بهرام بیضایی باشد. محمد رحمانیان کارگردان تئاتر روی صحنه دعوت شد تا جایزه ی بیضایی را اهدا کند. رحمانیان با حضور روی صحنه به همه ی کسانی که باعث شدند در طول این سالها بیضایی فیلم نسازد تبریک گفت. با حضور بهرام بیضایی روی صحنه جمعیت سالن یکباره به پا خاستند.
بيضايي پس از گرفتن جايزه‌اش گفت: خوشحالم كه اين جايزه را از دست محمد رحمانيان مي‌گيرم چون او نمونه‌ ی نسل بعدي نمايشنامه‌نويسان ايران است كه با نيرو و تداوم كار مي‌كند. من نمي‌خواهم براي فيلم‌هاي نساخته‌ام سوگواري كنم. اما بخش بزرگي از تأسف من براي اين است كه تجربه‌هاي زيادي را نتوانستم به دست بياورم و هر تجربه‌اي كه لازم بود دير به دست ما رسيد.
بیضایی گفت:« از سيف‌الله داد تشكر مي‌كنم چون تنها فيلم هفده سال اخيرم را در زماني كه او معاونت سينمايي بود ساختم و بيش از همه از همسرم، مژده شمسايي تشكر مي‌كنم كه در بدترين نااميدي‌ها حضور او بود كه من را به حركت درآورد.»
بعد از حضور بیضایی حامد بهداد برای اهدای جایزه ی بهترین فیلمنامه ی تلویزیونی روی صحنه آمد و قبل از اهدای جایزه به تمام ک
سانی که دم از تعطیلی سینما می زنند اعتراض کرد. جایزه ی بهترین فیلمنامه ی تلویزیونی را جابر قاسمعلی برای فیلمنامه ی را شب گرفت.
مسعود رایگان برای اهدای جایزه ی بهترین بازیگر مرد کمدی روی صحنه دعوت می شود. جایزه ی این بخش به رضا شفیعی جم برای بازی در باغ مظفر می رسد که شفیعی جم در سالن نیست و سروش صحت جایزه اش را می گیرد.
جایزه ی بهترین کارگردانی سریال تلویزیونی به محمد رضا هنرمند برای کارگردانی سریال زیر تیغ می رسد و جایزه بهترین سریال را حبیب رضایی به تهیه کنندگان سریال نرگس می دهد.
یکتا ناصر برای اهدای جایزه ی بهترین بازیگر مرد تلویزیونی روی صحنه می آید و برنده کسی نیست جز حسن پور شیرازی برای سریال نرگس. پور شیرازی که روی صحنه می آید نزدیک به یک نیمه شب است و پور شیرازی به همه صبح بخیر می گوید. پورشیرازی جایزه اش را به همسرش مهناز افضلی که خودش در بخش بهترین فیلم مستند برای ساختن فیلم کارت قرمز درباره ی شهلا جاهد جز کاندیداها بود اهدا می کند.
مراسم با هجوم جمعیت برای صرف شام تمام می شود.
خانه که می رسم نزدیک به دو نیمه شب است، زیر روتختی می خزم به این امید که خواب ستاره ها راببینم.

مرتبط:

برگزیدگان تندیس حافظ مشخص شدند.

یک دلیل برای عاشق شدن

گاهی دوست دارم بی هیچ دلیلی شیفته ی بعضی آدم ها بشوم. بی هیچ دلیلی ساعت ها گوشه ای بنشینم و فقط این آدم ها را نگاه کنم، حرفهایشان را ساعت ها بشنوم بی آنکه خودم کلمه ای حرف بزنم و اعمال شان را گوشه ای از ذهنم برای همیشه ثبت کنم. اما نمی شود بی دلیل شیفته ی آدم ها شد. آدم های زیادی هستند که از تو یک دلیل برای عاشق شدن می خواهند.

ای غایب از نظر به خدا می سپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
باور نکن که دست ز دامن بدارمت.

متهم

یک تصویر دارم از دختر هجده ساله ای که بیست و چند سال قبل از یک شهر کوچک نفت خیز- شهری که شاید امروز هم هنوز اسمش به گوش خیلی از ما نرسیده باشد- می رود آلمان تا درس بخواند. همان روز اول در خانه ی دایی وقتی همه ی اهل خانه می روند دنبال کارهایشان، این دختر تمام صبح تا بعد از ظهر را در تنهایی روی تنها مبل تک نفره خانه می نشیند و هیچ تکانی نمی خورد، حتی تلویزیون را روشن نمی کند. مبادا بخاطر کوچکترین صدایی از کسی یا چیزی در اولین روز ورودش به یک کشور غریبه او را به خیلی چیزها متهم کنند. فقط می نشیند و خیره می شود به تنها تابلویی که بر یکی از دیوارهای آن خانه آویزان است، تمام یک صبح تا بعد از ظهر.

– این فقط یک تصویر ذهنی است و بس!

داش آکل روشنفکر می شود

دیروز در یک جمع ادبی بین چند نفر از دوستان بحثی در گرفته بود که چرا صادق هدایت در داستان داش آکل این جمله را در دهان شخصیت اصلی گذاشته است:
« خانم، من آزادی خودم را از همه چیز بیشتر دوست دارم، اما حالا که زیر دین مرده رفته ام، به همین تیغه ی آفتاب قسم اگر نمردم به همه ی این کلم به سرها نشان می دهم.»
بحث دوستان این بود که آیا صحیح است که کلمه ی آزادی از زبان داش آکل که یک لوطی است بیرون بیاید؟ واینکه شنیدن این جمله از زبان یک روشنفکر خوشایند تر است یا از زبان یک لات؟
در همین جمع شخصی بود که اعتقاد داشت اتفاقا کلمه ی آزادی در بیست، سی سال اخیر رنگ و بوی شعاری و سیاسی به خودش گرفته است و نویسنده ی امروزی است که معمولا با احتیاط از به کار بردن این کلمه به دلیل همان وجه شعاری خودداری می کند و گرنه در دوره ی هدایت شاید این کلمه به معنایی که امروز مدنظر ماست به کار نمی رفته و هدایت هم این کلمه را در داستانش به معنای لاقیدی و رهایی از قید و بندهای اجتماعی به کار برده است.
با خودم فکر می کردم چند تا کلمه هست که در تمام این سالها معنای خودشان را از دست داده اند؟ چند تا کلمه هست که در زبان روزمره و شعاری این سالهایمان آنقدر دستمالی شده اند که حالا دیگر از نزدیک شدن بهشان در همان زبان روزمره مان اکراه داریم؟ چند تا کلمه مثل آزادی…

حکایت ما

برای انجام کاری دو هفته ای است که رفته ام سراغ متون قدیمی فارسی. از جوامع الحکایات محمد عوفی شروع کرده ام و حالا دارم گلستان سعدی را می خوانم. همه ی ما حتما در دوره ای- به اجبار یا از روی میل و رغبت- این حکایت ها را خوانده ایم ولی من هیچ وقت این طور به این حکایت ها نگاه نکرده بودم. این که با چه گنجینه ی عظیمی از داستانهای کوتاه، حکایت ها، اشعار و امثال و حکم روبرو هستیم و چقدر راحت فراموششان کرده ایم.
می دانم این حرفها را بارها شنیده اید، حالا یکبار دیگر هم از زبان من بشنوید. نمی خواهم شعار بدهم که در تمام این سالها از این شعارها درباره ی گنجینه های ادبی مان زیاد شنیده ایم و هیچ کاری هم از پیش نرفته است و چه بسا بیشتر هم از این منابع غنی ادبیات مان دور شده ایم ولی امروز ضرورت نگاهی نو به این حکایت ها عمیقا احساس می شود. نگاهی نو که باید مطابق با حال و احوال زمانه مان باشد.
اصلی ترین ویژگی حکایت های قدیمی فارسی زبان و نثر فاخرشان است، حکایت های فارسی اغلب پند می دهند- اساس حکایت ها با نوعی پند دادن و متنبه شدن شخصیت ها همراه است- و پایان هر حکایت نوعی نتیجه گیری دارد. اغلب این حکایت ها از نظر من شبیه یک عکس می مانند که یک لحظه را در خود ثبت کرده است.
شما بگوییداگر امروز بخواهید نگاهی دوباره به یکی از حکایت های سعدی بیندازید چه می کنید؟

الفی اتکینز

الفی اتکینز را که خاطرتان هست؟ همان پسرک تنها و غمگینی که شاید نوستالژی خیلی از کودکان دهه ی شصت باشد. همان پسرک تنهایی که یک صورت پهن و چند تار مو داشت، کلاس اول می رفت و گاهی از تاریکی می ترسید ، تنها با پدرش زندگی می کرد و گاهی خیلی شبیه کودکی های من میشد.
چند وقت پیش که رفته بودم شهر کتاب، توی غرفه ی کتابهای کودک چشمم افتاده به کتابهای الفی که نشر صدا منتشر کرده است.
شخصیت الفی اتکینز را یک خانم سوئدی به نام گونیلا بری گستروم خلق کرده و در سوئد با نام آلفونس شناخته می شود.  الفی زیادی ساده بود و شاید کمی هم افسرده…

هرچه که بود من این روزها زیادی دلم هوس الفی اتکینز را کرده است. هیچ کدامتان می دانید الفی اتکینز این روزها کجاست و چه می کند؟

تعطیل

عصر تنهای یک روز تعطیل را چطور باید از سر گذراند؟
کانالهای تلویزیون را بالا و پایین می کنی، خبری نیست. خیابانها ی شهر را گز می کنی، پرنده پر نمی زند. کتابهای نخوانده و فیلمهای ندیده ات را مرور می کنی، حوصله ی خواندن و دیدن هیچ کدام را نداری. وبلاگستان را زیر و رو می کنی، دریغ از حرف تازه ای که به دلت بنشیند. شماره ی دوستهایت را می گیری، هیچ کدام در دسترس نیستند. اس ام اس می فرستی، هیچ کس جواب نمی دهد. می خواهی پست جدید بفرستی، آن چیزی که باید نمی آید.

این است حال ما در یک غروب خسته ی تابستان.