بایگانیِ گنجه

نارنجی پوش

نهال: خوشحالی؟

حامد: واسه چی؟

نهال: این که دادگاه رو بردی…

حامد: کاش تو رو می بردم!

«نارنجی پوش- داریوش مهرجویی»

دیدگاه‌ها غیرفعال

دمکراسی

دیگر بس است

حرف های پشتِ پرده

بارها گفتنِ این که «جنگ در پیش داریم»

گفتنِ این که «بی شماریم ما»

گفتنِ «این وقاحت است»

و دیگر صدایی نیست

این سرزمین

می شورد باز

تنها اگر روی نداشته هایش دست بگذاری.

اما از آزادی مگو… مزاح نکنیم!

و یک روزِ خوبِ خدا

دمکراسی دود شد و رفت به بادِ هوا

دمکراسی چون هوا

همین گونه طبیعی است

همین گونه ضروری است

و هرکس می تواند

آلوده اش کند و بویناک.

دمکراسی

دروغی باشد یا بَدَلی باشد یا نظریه ای در کلام حرافان

هرچه بیش تر از او بگوییم

بیش تر فراموشش می کنیم،

پس بیا و بگو: من انتقادپذیرم

من متقاعد می کنم، متقاعد می شوم، خرد را می فهمم

تفاوت را می بینم

همچنین شکنجه را

و اکثریت را

آن گاه بخوان و برقص!

و همه راضی و خشنود!

بنگر به میدانِ شلوغِ شهر

آن بازیگرِ معروفِ مضحکه را ببین!

آن خواننده ی معروف (همه در میدانِ شهر جمع آمده اند)

ببین که دمکراسی چه جنونی دارد

و یک روزِ خوبِ خدا

دمکراسی دود شد و رفت به بادِ هوا

ریاست و کیاست

دشوار است

من یک اتومبیل آبی دارم، تو نداری

و اکثریت! و وقاحتِ اکثریت در این اتاق را ببین!

و دمکراسی مثلِ هوا

لازم و ضروری ست

و هرکس می تواند

آلوده اش کند و بویناک.

و مَردُم به مه می نگرند.

آرام بخوابید ای مردم

خواب ببینید که ما

شما را دوست می داریم.

ای مردمِ عزیز

ای رعایای خسته ی ساده دل

ای مَردُم! در جریان باشید که شما حاکمید!

باور کنید شما حاکمید!

و سرزمینِ من هنگامی که می خوابد

چه زیباست!

« ترانه های آملیتو- از مجموعه ی پینوکیا- استفانو بننی- ترجمه ی سارا شهسوار حقیقی- انتشارات نیلا»

دیدگاه‌ها غیرفعال

بساط سبزه لگدکوب شد به پای نشاط

در اساطیر ایرانی عمرِ جهان هستی دوازده هزار سال آمده است و عدد دوازده از برج دوازده گانه گرفته شده است و پس از این دوازده هزار سال، دوره جهان بسته می شود و انسان هایی که در جهان هستی وظیفه آنها جنگ در برابر اهریمن است، پس از این دوازده هزار سال، پیروزی نهایی بر اهریمن می یابند و با ظهور سوشیانت آخرین نیروی اهریمنی از میان می رود و جنگ اورمزد بر ضد اهریمن با پیروزی پایان می یابد. از آن پس دیگر جهان مادی وجود نخواهد داشت و آدمیان به جایگاه ابدی خویش به عالم مینو بازمی گردند.

با دانستن این مقدمه می توان گفت نخستین دوازده روز جشن زایش انسان ها گویا تمثیلی از این دوازده هزار سال زندگی و زایش انسان ها است و روز سیزدهم می تواند تمثیلی از هزاره سیزدهم باشد که آغاز رهایش از جهان مادی است و از این رو سیزدهم می تواند روز بازگشت ارواح به مینو و روز بزرگ رامش کیهانی باشد.

«جهان فروری بخشی از فرهنگ ایران کهن- بهرام فره وشی- انتشارات کاویان»

دیدگاه‌ها غیرفعال

بی بیِ قصه هایِ مجید

«مادر در سیزده سالگی، از خانه پر رنج و مشقت پدری، آورده می شود به خانه شوهر. عروسِ خانه ای با مادر شوهر، پدر شوهر، خواهر شوهر و… از چاله به چاه! در سن و سالی که باید سبکبارانه، در اوهام شیرین نوجوانی پرسه می زد، در سن و سالی که -مثل هر دختر نوجوان دیگر- باید به زمین و زمان فخر می فروخت و ناز می کرد، همسر مردی شد که پدر و مادرش را بیشتر ارج می نهاد تا هم نفسش را. علاوه بر کارهای خانه و زائیدن های متوالی و بزرگ کردن بچه ها، می بایست بارِ کارهایِ سختِ خاندانِ پرشمارِ پدری را هم بر دوش بکشد؛ آن هم در شرایطی کاملا ابتدایی، با امکاناتی نزدیک به صفر، در روستا -شهری مثلِ نجف آبادِ پنجاه سال پیش. بدتر از آن می بایست در برابر بدخواهی و تحقیر یکی دو تن از ایلِ پدر سکوت کند و دم نزند.

آن خردینه دختر که پرورده مرارت بود و هرگز نتوانسته بود خودش را برای پدرش لوس کند، و هرگز ناز کشیدن پدر را ندیده بود، از نوعروسی فقط مرارت بیشتر نصیبش شد. شوهرش [پدرم] به نازکای جوانانه ی احساسش بهایِ لازم را نداد و طعمِ خوشِ نازکشیدنِ شوهر را -به ندرت- چشید.

فرو خوردنِ آن همه رنجِ بیداد و کم مهری، می توانست از آن خردینه دختر زنی بسازد کینه جو، بدخواه، با انبانی از عقده های پیچیده. اما سرشت همیشه باطراوت مادر و روحیه همواره امیدوارانه اش، او را مصون نگه داشت… بعدها حتی در غم و شادی آن ها که بسیار آزارش داده بودند شریک شد و با آن ها همدلی و همراهی کرد، چه در زندگی شان، چه در مرگ شان.

مادر، با صبر، گذشت و مقاومتی مثال زدنی همه بی عدالتی ها و نامرادی های نوجوانی و جوانی را تحمل کرد و چرخ زندگی را در راهی ناهموار، در اوج هایِ کم شمار و فرودهای فراوان چرخاند و چرخاند… فرو نماند مادر!»

این ها را کیومرث پوراحمد در کتابِ دوست داشتنی اش؛ کودکی نیمه تمام که شرح قصه گونه ی زندگی اش از کودکی تا آغاز فیلم سازی و بررسی کارنامه ی فیلم سازی اش تا زمانِ قصه های مجید را در آن آورده است درباره ی مادرش پروین دخت یزدانیان نوشته است.

+ بی بی قصه های مجید درگذشت [اینجا].

دیدگاه‌ها غیرفعال

رگبار

یک غروب بهاری است. ما جمعی بسیار مهمان فروغ فرخزاد هستیم. روز دوم فروردین است، ما بنفشه های جوان را در باغچه می بینیم. همه با صدای بلند حرف می زنند. م.آزاد به بیژن جلالی پیله کرده که شعر تو اجتماعی نیست، اشرافی است. بیژن جلالی معصومانه فقط گوش می کند. سیروس طاهباز چون همیشه ی عمر خیره فقط گوش می کند، چون همیشه هراس دارد که جنجال شود. پس م.آزاد را ساکت می کند. جلال خسروشاهی، بیوک مصطفوی خیره به سقف. من باید فردا به کرمان بروم، سربازی من ادامه دارد. راستی کجا رفتند آن مهمانان بهاری؟ سرانجام در خاک خفتند. آنان با بنفشه ها به جهان دیگر رفتند.

راستی شعر اجتماعی چه شد؟

«احمدرضا احمدی- بهاریه- حوض نقره»

دیدگاه‌ها غیرفعال

در پشت و پسله هایِ یک کتابفروشیِ قدیمی

 

«… اما علت اصلی این که تجارت کتاب را به عنوان شغل دائم انتخاب نمی کنم این است که وقتی در این کار بودم عشق به کتاب ها از دستم می رفت. کتاب فروش باید درباره جنسش دروغ بگوید و این نسبت به کتاب ها بی رغبتش می کند. از آن هم بدتر، دائما در حال گردگیری و حمل و نقل و این طرف و آن طرف کشیدنِ کتاب هاست. یک وقتی واقعا عاشق کتاب ها بودم؛ عاشق دیدن و بوئیدن و لمس کردنشان. هیچ چیز آن قدر خوشحالم نمی کرد که خریدن کلی کتاب به یک شیلینگ در حراج محلی. در کتاب های قدیمی و غافل گیر کننده ای که آدم از لابه لای این پشته ها برمی دارد حس و طعم غریبی هست؛ شاعرهای درجه دو قرن هجدهم، اطلس های جغرافیایی بی اعتبار، جلدهای ناقص رمان های فراموش شده، مجموعه های مجلد مجله های زنانه نیم قرن قبل و… برای وقت هایی که آدم همین طوری می خواهد چیزی بخواند، مثلا آخر شب هایی که از شدت خستگی خوابش نمی برد یا در ربع ساعت زمان معطل پیش از ناهار یا توی دست شویی، هیچ چیز قابل مقایسه با یکی از شماره های قدیمی مجله ویژه زنان نیست. ولی درست از وقتی کار در کتاب فروشی را شروع کردم دیگر کتاب نخریدم. دیدن انبوه چند هزارتایی کتاب ها در کنار هم، آن ها را کسالت بار و حتی کمی حال به هم زن می کرد. حالا هر از گاهی یک کتاب می خرم آن هم فقط کتابی که حتما بخواهم بخوانم و نتوانم از کسی قرض بگیرم. کتاب کهنه پاره و هردمبیل نمی خرم. بوی کاغذ کهنه، دیگر برایم جذابیتی ندارد. بیشتر از هرچیز دیگری مرا یاد مشتری های خل وضع و خرمگس های مرده می اندازد.»

«جرج اورول- نقل شده از همشهری داستان- شماره یازدهم- اسفند90 و فروردین 91»

 

دیدگاه‌ها غیرفعال

درباره ی گربه ها

یک عالم گربه داشتن خیلی خوبه. اگر حالت بد باشه کافیه نگاه شون کنی تا بهتر بشی. چون اونا خوب می دونن همه چیز همینه که هست. هیچ چیز ارزش هیجان زده شدن رو نداره. گربه ها اینو می دونن. گربه ها ناجی ما هستند. هرچه قدر بیشتر گربه داشته باشی بیشتر عمر می کنی. اگر صدتا گربه داشته باشی ده برابر بیشتر از وقتی که ده تاشونو داری زندگی می کنی. یک روز این قضیه اثبات میشه و مردم هزارتا گربه نگه می دارن و تا ابد زنده می مونن.

«تکه ای از سوال و جواب شان پن با چارلز بوکوفسکی- از مجموعه ی سوختن درآب، غرق شدن در آتش- چارلز بوکوفسکی- ترجمه ی پیمان خاکسار- نشر چشمه»

دیدگاه‌ها غیرفعال

نوشته‌های قدیمی‌تر »