بایگانیِ چیزها

پیژامه


تصویرِ فوق متعلق به موجودی است به اسمِ پیژامه [این‏جا] که پارچه‏ی تترونِ راه راه ماده‏ی اصلی دوختن اش به حساب می آید. در گذشته هایِ دور مامان دوز بود ولی حالا لابد به اقتضایِ مدرنیته حاضر و آماده فروخته می‏شود… «شلوارتو بکن، یک پیژامه بدم بپوشی راحت باشی» کافیِ که شب رو جایی مهمان باشید تا این دیالوگِ طلایی رو از زبانِ صاحبخونه بشنوید -وجه مشترکِ خاطراتِ تمامِ پیژامه پوش ها-، نمادِ یک جور ولنگاری، خودمانی بودن، بی خیالی و راحتی.

پیژامه تان را هم اگر دادید یک نفر دیگر پوشید مطمئن شوید کش نیامده باشد، چون در صورتِ کش آمدن بارِ بعدی حتما از دورِ کمرِ تان به پایین سقوط خواهد کرد.

(22) دیدگاه

آقایِ شانس

ما اسمِ شان را گذاشته بودیم تخم مرغ شانسی [طبیعتا شما را نمی دانم]، زرورق هایِ طلایی و قرمز و آبی داشتند و وقتی زرورق را باز می کردی و شکلات اش را می خوردی، می رسیدی به چیزی که هیچ وقت به لعنتِ خدا نمی ارزید. بعد تر سر و کله ی تو تو و کیندر پیدا شد که شکل و قیافه و طعم و مزه ی بهتری داشتند و آن استوانه ی پلاستیکی داخلش را که باز می کردی همیشه چیزی بود که راضی ات کند. بیشتر از همه چشم ام دنبال آن آدم کوتوله هاش بود [تحت تاثیر ممول بود احتمالا] که انگار یک خانواده بودند و جز یک بار هیچ وقت نصیب ام نشد [همان که حالا در عکسِ بالا از سمت راست نفر دوم است].

لحظه ی باز کردنِ این استوانه یک لحظه ی جادویی بود.


(16) دیدگاه

زبان چیزها

(9) دیدگاه

مصرفِ تظاهریِ کوله پشتی

یک کوله پشتیِ سبز دارم از دوران دبیرستان ام باقی مانده است، قبل تر از من هم فکر کنم برادرم ازش استفاده می کرد. یک دوره ای با هم دانشگاه رفته ایم، یک دوره ای سرِ کار می بردم اش، خیلی وقت ها هم سرِ قرار هایِ مختلفی که می خواستم بروم یا می خواهم بروم همراه می برم. این اواخر آن قدر ناله و نفرین نصیب اش شده که دیگر کمتر با خودم می برم اش، آن قدر پشتِ تلفن گفته اند: «خواستی بیای اون کوله پشتی سبزِ رو نیاری ها!» یا «باز این رو دنبالِ خودت کشوندی آوردی!» یا مثلا گفته اند: «خداییش خجالت نکشیدی این زاقارت رو انداختی رو شونه هات، توی خیابون شلنگ تخته می اندازی…» که حالا دیگر گوشه ی کمدِ اتاق ام جا خوش کرده است و شاید هر از گاهی با خودم این ور و آن ور ببرم اش.

تویِ اقتصاد یک بحثی داریم با عنوانِ «مصرف تظاهری» که از گرایش به مصرفِ فزاینده می آید. هر خانوار به سطحِ مصرفِ خاصی عادت می کند و حتی اگر درآمدش کاهش پیدا کند، چون به سطحِ مصرفِ قبلی عادت کرده، سعی می کند مثلا با قرض گرفتن خودش را دوباره به سطحِ مصرفِ قبلی برساند. از طرفِ دیگر به خاطرِ طبیعت تقلید و چشم و هم چشمی و این که هر خانواده در زندگیِ روزمره ی خودش با کالاهایِ جدید تر و بهتری روبرو می شود که خانواده هایِ دیگر هم مصرف می کنند، سعی می کند تا خودش هم از آن کالاها مصرف کند و این طور مطلوبیت اش را حداکثر کند.

حالا این وسط اقتصاد چه ربطی به کوله پشتی دارد؟ راست اش با این که آدم کیف بازی – این کیف باز از اون اصطلاح هاست که خودم اختراع کردم- هستم و تویِ ویترینِ مغازه ها همیشه چشم ام دنبالِ انواع و اقسام کیف ها می گردد، ولی فعلا تصمیم به خرید کوله پشتی دیگری ندارم و فکر کنم فعلا با همین موجودِ سبز  راحت تر می شود وسطِ خیابون شلنگ تخته انداخت. همین روزها هم سرم که کمی خلوت شد، می خواهم خودم و این کوله پشتی سبزِ رو به یک کتاب چرانیِ اساسی تویِ کتاب فروشی هایِ کریمخان مهمان کنم.

گفتم که بدانید…

پی نوشت: این نوشته شروعِ یک دسته ی تازه با عنوانِ چیز ها ست که قرار است درباره ی همین اشیا ی کوچک و بزرگِ دور و برمان باشد. نمی دانم دوره ی راهنمایی به شما هم می گفتند از زبانِ اشیا انشا بنویسید یا نه؟ ما را که یا بار معلمِ ادبیات مجبور کرد از زبانِ کفش ها حرف بزنیم. این دسته قرار است یک جور حرف زدن به زبانِ چیز ها باشد.

پی نوشت- دو: همه ی این ها را نوشتم، ولی بین خودمان بماند؛ چند تا از این کوله پشتی هایِ پایتخت بدجور چشم ام رو گرفته اند. کوله پشتی سبزِه خبردار نشه ها!

(26) دیدگاه