بایگانیِ فیلم هایی که می بینم

دیدنِ شیرین در آزادی

 

یک- قبل از جشنواره فیلمِ فجر با محمد قرار گذاشتیم که برویم وشیرین کیارستمی را روی پرده سینما ببینم ولی تا همین جمعه گذشته فرصتی پیدا نشد.

دو- پنج شنبه شب داشتم شماره تازه مجله بیست و چهار را ورق می زدم که رسیدم به یادداشت هایِ سعید قطبی زاده و مسعود ثابتی درباره شیرین در صفحات روی پرده مجله و از سرِ کنجکاوی شروع به خواندنِ یادداشت ها کردم. سعید قطبی زاده یادداشتش را این طور تمام کرده بود: «هنوز فکر می کنم آن تماشاگران خشمگینِ جشنواره ونیز و آن عده که پس از دیدن فیلمی از کارگردان بزرگ سینمای ایران، در اعتراض به آن پولِ بلیت شان را خواسته اند، فرق فیلم خوب و بد را می دانند. واکنش آنها نسبت به تماشای یک فیلم بد نبوده و نیست؛ آنها برای تماشای فیلم آمده بودند، حال آنکه از اعتمادشان سوء استفاده شد.»

سه- تلفن را برداشتم و به محمد زنگ زدم و گفتم این یادداشت ها را خوانده ام و موضعِ هر دویِ این یادداشت ها درباره یِ فیلم منفی است و شاید تماشایِ فیلم تجربه ی خیلی دلپذیری هم نباشد؛ محمد همان پشتِ تلفن جواب داد: «یعنی حالا دیگر تمایلی به دیدنِ فیلم نداری؟» جواب دادم: «چرا، به نظرم تماشایِ فیلم تجربه ی تازه ای باشد، فقط خواستم با این پیش فرض برویم که احتمالا با فیلمِ متعارفی روبرو نیستیم.» قرارمان را برایِ سانس ساعتِ سه سینما آزادی فیکس کردیم، قرار شد که محمد صبحِ جمعه زودتر برود و بلیت بگیرد.

چهار- راستش شاید اگر کسِ دیگری جایِ محمد همراهم بود و با این پیش فرض که با فیلمِ متعارفی برایِ دیدن روبرو نیستم کلا قیدِ تماشایِ جمعیِ فیلم را می زدم و ترجیح می دادم که فیلم را تنها ببینم ولی حضورِ محمد و بودنش جوری است که می تواند تماشایِ عذاب آورترین فیلم ها را هم به تجربه ی یکه ای تبدیل کند و باز این بودن جوری است که تا خودتان نباشید و احساس نکنید از تعریف و توصیف هایِ من هم کاری برنمی آید. بیست دقیقه به سه جلویِ آزادی رسیدم و ده دقیقه بعد هم محمد به من ملحق شد.

پنج- فکر می کنم در تاریخِ سینمایِ ایران و شاید هم دنیا این اولین بار باشد که این همه بازیگر در یک فیلم حضور دارند، شیرین را می شود آلبومی زنده از چهره و تصویرِ اکثرِ بازیگرانِ زنِ سینمایِ ایران به حساب آورد، فقط کاش به تماشاگران این ذهنیت داده می شد که با یک فیلمِ تجربی روبرو هستند، شبیه کاری که خانواده مخملباف زمانِ اکرانِ «روزی که زن شدم» مرضیه مشکینی با نصبِ پلاکاردی با این مضمون که اگر برایِ سرگرمی به سینما می روید لطفا از تماشایِ این فیلم خودداری کنید جلویِ سینماهایِ نمایش دهنده فیلم انجام دادند. خودِ من جلویِ گیشه سینما آزادی شاهد بودم که خانواده ای بین انتخابِ «کنسرت روی آب» جهانگیر جهانگیری و «شیرین» عباس کیارستمی مردد بودند؛ پسر خانواده بخاطر حمید لولایی و فرزاد فرزین می خواست کنسرت روی آب را ببیند و دختر خانواده با اشاره به پوسترِ فیلمِ شیرین استدلال می کرد فیلمی که این همه بازیگر مشهور -از مرحوم نادره و نیکو خردمند تا ثریا قاسمی و شهلا ریاحی و فاطمه معتمد آریا و نیکی کریمی و هدیه تهرانی و مهناز افشار و گل شیفته فراهانی- را در کنارِ هم دارد نمی تواند فیلمِ بدی باشد و بلند شدن تعدادِ زیادی از تماشاگران وسطِ نمایشِ فیلم و صدایِ صحبت کردن و خنده هایِ بلند دو تا خانمِ کناریِ ما در تمامِ طولِ فیلم که هر چقدر به محمد اصرار کردم تذکرِ کوچکی بهشان بدهم با این استدلال که خودِ ما هم صحبت کردیم و رطب خورده منعِ رطب کی کند؟ نگذاشت نشان می داد که بخشی از تماشاگرانِ شیرین از اساس با تصورِ دیگری برایِ دیدنِ فیلم آمده اند.

شش- بازیگرانِ زنِ سینمایِ ایران در یک سالنِ سینما در حالِ تماشایِ فیلمی براساس منظومه ی «خسرو و شیرین» نظامی گنجوی هستند؛ ما فقط صدایِ فیلم را رویِ چهره ی تماشاگران می شنویم، انگار کیارستمی دارد بهمان یادآوری می کند که ما تماشاگران سینمایِ ایران آن قدر موردِ شک و تردید قرار داریم که حتی اجازه ی تماشایِ یک عاشقانه ی تمام و کمال را هم رویِ پرده سینما نداریم.

هفت- عباس کیارستمی در مصاحبه با نیما حسنی نسب در شماره ی بهمن ماه مجله فیلم می گوید: «هرکسی هرچه می خواهد بگوید. واقعا مهم نیست اسم این تجربه را چه می گذارند. فیلم هست یا نیست، چیدمان است یا کانسپچوال یا ویدئوآرت؟ هرچه هست و نیست، به اعتقاد من شیرین یک اتفاق ویژه است که دیگر تکرار نخواهد شد؛ نه برای من و نه هیچ کس دیگر.»

و نه حتی برایِ ما تماشاگرانِ فیلم.

 

(2) دیدگاه

پله آخر

آمدم اینجا بنویسم که تا اطلاع ثانوی عاشق و شیفته ی فیلمِ «پله آخر» علی مصفا شده ام؛ یک عاشقانه ی آرام که اقتباس ادبی از دو داستان «مردگان» جیمز جویس و «مرگ ایوان ایلیچ» تولستوی هم به حساب می آید و به شیوه ی جریان سیال ذهن و درهم ریختگی زمانِ رخدادها روایت می شود.

«لعنت به این طاقچه ها، آخرش هم صاف از آب در نیومد. سمت چپش پنج شیش میلی متر پایین تر افتاد. هنوز هم هروقت نگاهش به این طاقچه ها می افتاد حرص می خورد. زندگیش پر بود از این جزییات… زندگیش… زندگی خسرو بسیار خالی، بسیار معمولی و بسیار وحشتناک بود… وحشتناک. موجودی که تمام فکر و ذکرش صاف ساختن ساختمون ها بود. ساختمون های زشت، باب سلیقه کج و کوله دیگران. هیچ وقت مثل لیلی عاشق نشد یا مثل پسرکی که به خاطر اون مرده بود. هیچ وقت جراتی نداشت. تنها شاهکارش ساختن همین خونه بود که به میل خودش ساخت. با دقت و وسواس، بدون هیچ بی سلیقگی و خراب کاری. مگر البته، یه خراب کاری بزرگ.»

+ قسمتی از فیلم را [اینجا] ببینید.

(2) دیدگاه

اسب حیوانِ نجیبی است؛ بزن بر طبلِ بیعاری

فیلمِ تازه‏ ی عبدالرضا کاهانی البته خطِ روایی مشخصی ندارد و مثلِ خیلی از فیلم های دیگری که این روزها در سینمای ایران مُد شده اند به یک موقعیت مرکزی و تعداد زیادی شخصیت تکیه دارد اما سند زنده ای از جامعه ی معاصرِ ایرانی است؛ جامعه ای که آن قدر به توسری خوردن و زور شنیدن و آن حسِ همیشگیِ گناهکار بودن عادت کرده که حالا دیگر بیشتر وقت ها خودش هم همراهِ آن نیرویِ زور می شود بدون این که اعتراضی بکند و یا بپرسد: «چرا؟»

حضورِ مامور قلابیِ رشوه گیر هیچ کدام از شخصیت هایِ فیلم را اذیت نمی کند و آنها خیلی راحت در طولِ ماجرا با این آدم همراه می شوند و انگار فقط سعی می کنند با جفنگ گفتن هایشان و شوخی هایِ پوک و پوچ شان و زدن بر طبل بیعاری ذره ای از تلخیِ ظلمی که بهشان می رود کم کنند.

(6) دیدگاه

فرشته‏ای رویِ شانه‏ی راستِ من

انجمن مستندسازان سینمای ایران با همکاریِ خانه سینما از اول تا چهارم آذر برنامه‏ی نمایش بیست و چهار مستند برگزیده‏ی پانزدهمین جشن سینمای ایران را تدارک دیده است. ناصر صفاریان به عنوانِ دبیر این هفته‏ی فیلم در یادداشتی نوشته است: «… مستندها، چه پیش و چه پس، راهی به نمایش عمومی ندارند. حالا هم با مدیریت نادرست دولتی، اکران مستند در همان وضعیت صفر است و تلویزیون هم درهای بسته اش را به روی همه مستندهای ایرانی بسته نگاه داشته است. با این حساب، آرزوی نمایش برای همه و دیده شدن فیلم‏ها، هم‏چنان بر دل است. و این دلیلی بر اهمیت برگزاری هفته فیلم است و تلاش‏مان بر امتداد آن.»

«فرشته‏ای رویِ شانه راست من» ساخته‏ی آزاده بی زار گیتی یکی از شش مستندی بود که روزِ پنج‏شنبه در سالن کوچک خانه سینما به نمایش درآمد و بعدِ دیدنِ فیلم بیشترین چیزی که آزارم می‏داد این بود که فیلم‏هایی از این دست که قابلیتِ برقراریِ ارتباط با مخاطبِ انبوه را هم دارند چرا نباید به نمایشِ عمومی دربیایند و صرفا به همین نمایش‏هایِ جشنواره‏ای و مخاطبانِ محدود و تقریبا همیشه ثابت اکتفا کنند؟

فیلم به مجموعه‏ی «ما تنها نیستیم» تعلق دارد که با تهیه کنندگی مرتضی ندایی برایِ انجمنِ بیماری‏هایِ خاص و به قصدِ ایجاد امید در بین مبتلایان بیماری‏هایِ خاص ساخته شده است. در ابتدایِ فیلم «زینب آبرودی» شخصیتِ اصلیِ فیلم را می‏بینم که در حالِ آماده شدن برایِ رفتن به اتاقِ عمل است و بعد فیلمساز ما را به شش ماهِ قبل برمی‏گرداند؛ زینب، بیماری است که از نداشتنِ کلیه رنج می‏برد، دست‏هایش در اثرِ پیشرفتِ بیماری از حالتِ عادی خارج شده‏اند، خانواده‏اش او را در تهران به حالِ خودش رها کرده و به شهرشان برگشته‏اند، زینب به خاطرِ نداشتن کلیه فقط در زمانِ دیالیز اجازه‏ی نوشیدنِ آب را دارد و باید رژیمِ غذایی خاصی را رعایت کند. عملِ جراحیِ دستِ زینب باید بلافاصله به عملِ پیوندِ کلیه منجر بشود، عملی که هم هزینه‏هایِ گزافی دارد و هم دهنده‏ی کلیه‏ای باید پیدا بشود که واجدِ شرایط باشد. در این میان زنی خَیِر به نامِ خانم رضایی –که خودش می‏تواند سوژه‏ی مستند دیگری باشد و آزاده بی‏زار گیتی گفت که در مستند بعدی‏اش قصد دارد به این شخصیت بپردازد- که تمامِ هم و غَم خودش را صرف کمک به بیمارانی شبیه به زینب کرده سرِ راهِ او قرار می‏گیرد اما دهنده‏ی کلیه‏ی واجد شرایط یافت نمی‏شود. در آخر حسین برادرِ زینب داوطلب اهدا کلیه به خواهرش می‏شود، اگرچه همسرِ او در اعتراض به این قضیه و نیز بیکاریِ او تقاضایِ طلاق می‏دهد اما بالاخره عمل پیوند با موفقیت صورت می‏گیرد و فیلم با تصویرِ زینب که در حالِ نوشیدنِ آب است و رژیم غذایی خودش را هم کنار گذاشته به انتها می‏رسد.

آزاده بی‏زار گیتی در جایی گفته بود که می‏خواسته فیلم را با گرفتنِ یک تولد برایِ زینب به پایان برساند ولی با توجه به این‏که وی مشکلش برطرف شده بود تمایلِ چندانی به همکاری بیشتر با گروه نداشته و او هم مجبور شده به همین پایان رضایت بدهد. سوژه‏ی فیلم به طورِ مشخص قابلیت این را داشته که فیلم در دامِ نوعی احساسات گرایی غلیظ اسیر شود و فیلمساز با اغراق در زجر کشیدن‏هایِ شخصیت اصلی دلِ تماشاگر را بیشتر بسوزاند، اما فیلمساز به جایِ این‏ها با دقت رویِ جزئیاتِ زندگی، عواطف، دلهره‏ها، ترس‏ها، امیدها و آرزوهایِ این دختر مخاطب را همراهِ خودش می‏کند و ما دورانِ بیماری، روندِ رسیدن به بهبودی و بهبودیِ کاملِ این آدم را می‏بینیم.

راحت بگویم که قبلِ دیدنِ فیلم با توجه به موضوعی که داشت و سفارشی بودنِ کار خیلی انگیزه‏ای برایِ تماشایِ فیلم نداشتم ولی نوعِ روایت و نگاهِ فیلمساز به سوژه‏ی انتخابی‏اش من را عمیقا درگیرِ موضوعِ فیلم کرد.

نوشتن دیدگاه

یکی از همین شبا هر سه تامون تیکه تیکه می‏شیم

خانه. عصر. داخلی

مادر در حالِ حرف زدن با تلفن است، یلدا مجسمه‏های شیشه‏ای‏اش را روی لبه‏ی آئینه‏ی دستشویی ردیف کرده و با دقت آن‏ها را می‏شوید. احسان دارد گوشه‏ای از اتاق خواب را می‏گردد و چیزی را که دنبالش می‏گردد پیدا نمی‏کند. کم کم کلافه می‏شود. مادر دارد درباره‏ی یکی از رُژلب‏های شرکت تبلیغ می‏کند و طرفِ پُشتِ خط هم به خرید بی علاقه است. در نهایت وسطِ حرف‏های مادر گوشی را می‏گذارد. احسان کلافه مقابلِ مادر ایستاده و بی‏توجه به مادر که با تلفن حرف می‏زند از او سراغِ مجله‏هایش را می‏گیرد. زنِ آن‏طرفِ خط قطع می‏کند.

مادر: اه… چی می‏گی؟ قطع کرد.

احسان: قطع کرد که کرد؛ می‏گم اون چند تا مجله فیلمِ من چی کار داشت به شما؟ کجا گذاشتی‏شون؟

مادر: اولا که چند تا نبود و دویست‏تا بود.

احسان: دویست تا چند تا نیس؟

مادر: نه نیس؛ چند تا یعنی یه‏دونه، دوتا، بعدشم همونا دیوونه‏ت کرده. اونقدر از اون مزخرفات، از سینما و فیلم می‏خونی که زده به سرت. اگه دوست داری برو تا نصف شب پولاتو بده فیلم، از این چرت و پرتام بخر تو خیابون بخون، که لازمم نیس من بگم؛ خودت داری این کارو می‏کنی؛ اونم با پولی که می‏تونی برا خونه یه چیزی بخری بیاری، اما من نمی‏ذارم این چیزایی که بچه‏هامو دیوونه می‏کنن تو خونه‏ی من رو هم تلنبار شن.

احسان: تو خونه‏ی شما؟ ببخشین؛ کی داره کرایه‏ی این خونه رو می‏ده؟ من دارم مثِ خر کار می‏کنم، اون موقع این‏جا شده خونه‏ی شما؟

مادر: صداتو بیار پایین.

احسان: همیشه همینه مادرِ من؛ فکر کردی هرکی شبیه توئه سالمه، هرکی شبیه تو نیس خُله، همه‏م باید فقط در خدمتِ این باشن که شما چی می‏خوای؛ الان داری چی کار می‏کنی؟ برنامه‏ات چیه؟ همه باید بفهمنت، اما هیچ‏کی کار نداره من چی می‏خوام؛ تو این خراب شده چه غلطی دارم می‏کنم. تو که مادر منی اینی؛ چه انتظاری هس از بقیه؟

مادر: دُرُس حرف بزن.

احسان: نه دیگه، زنگ می‏زنی به در و همسایه ماتیک می‏فروشی، شب جای بقیه همکارات اضافه‏کاری وامی‏سی که پول جمع کنی کاناپه بخری واسه آقا داماد که نکنه بیاد بشینه رو کاناپه‏ی کهنه. تو اصلا می‏دونی این دختر جز تا سرِ کوچه نمی‏ره بیرون؟ شماها هر دو تون غیر عادی رفتار می‏کنین، اون موقع من خُلم، نه؟

مادر: من غیر‏عادی‏ام احسان؟

احسان: نگفتم غیرعادی‏ای؛ گفتم غیرعادی رفتار می‏کنی. چرا هرچی من می‏گم یه چیز دیگه متوجه می‏شی؟

مادر: آهان، بعد تو که همه‏ی شبو تو سینمایی، چند بار تو یه شب یه فیلمو می‏بینی، همه‏ی فکر و ذکرتم مزخرفایی که تو فیلماس، مجله‏هاشم جمع می‏کنی، هر شبم تا سه‏ی صبح تو جات وول می‏خوری، شبام تو خواب مث دیوونه‏ها با خودت حرف می‏زنی، روزی سه پاکتم سیگار می‏کشی، تو این سه ساله‏م یه ترفیع نتونستی از اون انبارِ کوفتی بگیری، عادی هستی… اون‏وقت من که ماتیک می‏فروشم غیر عادی‏ام.

مادر دوباره شماره می‏گیرد. احسان که کنترلش را از دست داده با عصبانیت گوشی را از دست مادر بیرون می‏آورد و روی تلفن می‏گذارد.

احسان: دارم باهات حرف می‏زنم.

مادر: چرا این طوری می‏کنی تو؟

احسان: ببین من عاشق اینم که یکی منو از اون انبار پیزوری اخراج کنه. فکر کردی خیلی عاشق کارمم؟ دوس دارم یه نفر تو خواب مغزمو با یه دیلم داغون کنه که صبح دوباره برنگردم تو اون زیرزمین لیست ورود و خروج کالا بنویسم. برای ماهی سیصد تومن کوفتی باید از هرچی آرزوشو دارم بگذرم. من دوس دارم بنویسم. می‏دونم که می‏تونم، اما زندگی شماها… زندگی‏مون نمی‏ذاره تکون بخورم. دارم خفه می‏شم.

بلند می‏شود و به سمتِ در می‏رود.

مادر: کجا داری می‏ری؟

احسان: سینما.

مادر: داری دروغ می‏گی.

احسان: آره؛ دارم دروغ می‏گم؛ دارم می‏رم شیره‏کش خونه. معتاد شده‏م، دارم می‏رم بعد از این‏که مواد کشیدم جُرم و جنایت کنم. آدم بکشم، همیشه لایِ مجله فیلمام یه مسلسل قایم می‏کنم باهاش شبا آدم می‏کشم، بعد دم صبح دوباره می‏رم شیره کش خونه. کلی تو این مدت آدم کشتم؛ واسه این که منو نشناسن سبیل مصنوعی می‏ذارم، بعد می‏رم آدم می‏کُشم. کوش این سبیل مصنوعی؟ تو جیبم بودا؛ کوش؟ به خاطرِ همینه که شبا هذیون می‏گم؛ چون دسته‏های مافیایی دنبال‏من؛ سَرانِ پنج‏تا خانواده دنبال‏من؛ دارن نقشه می‏کشن این خونه‏رو با دینامیت بترکونن. یکی از همین شبا هر سه تامون تیکه تیکه می‏شیم و می‏ریم هوا. عوضش وقتی مُردیم تواَم برا این که حوصله‏مون سر نره از خواستگارات تعریف کن؛ از این که هر کدوم‏شون برا زناشون ارث چی گذاشتن… یه چیزی بهت بگم مامان؛ بمیری بهتر از اینه که خُل باشی ولی فکر کنی سالمی.

«برشی از فیلمنامه‏ی اینجا بدون من- بهرام توکلی- به نقل از ماهنامه‏ی تجربه- شماره‏ی 3- امُرداد 90»

(4) دیدگاه

یک یادداشتِ کوتاه درباره‏ی آقا یوسف

آقا یوسف فیلمی است درباره‏ی عدم ارتباط بین نسل‏هایِ مختلف و تنهایی در دلِ کلان‏شهری به اسمِ تهران، تقریبا تمامِ آدم‏هایِ فیلم با وجودِ زندگی در کنارِ هم به شدت از یکدیگر دور و بیگانه‏اند.

فیلم به واسطه‏ی آقا یوسف که نظافتچی خانه‏هایی با فرهنگ‏ها و نوع زیست‏هایِ مختلفی است ما را واردِ زندگی چند خانواده می‏کند که اکثرِ اعضای این خانواده‏ها دچار انزوایِ عاطفی‏اند، در کنارِ هم زندگی می‏کنند ولی دنیا و زبانِ مشترکی ندارند. در این بین قرار است آقا یوسف و دخترش که برخلافِ بقیه‏ی شخصیت‏ها صمیمیت و محبتِ بیشتری بین‏شان می‏بینیم استثنا باشند، اما در طولِ داستان و زمانی که آقا یوسف در خانه‏ی دکترِ زنباره‏ی فیلم به طورِ اتفاقی می‏فهمد دخترش رازی را از او پنهان کرده و با اتفاقاتِ بعد از آن متوجه می‏شویم که این دو نفر هم به شدت با دنیایِ عاطفیِ هم بیگانه‏اند.

مشکلِ فیلم این‏جاست که داستانک‏هایی که در مسیرِ حرکتِ شخصیتِ اصلی طراحی شده‏اند و قرار است حضورِ آقا یوسف نخِ تسبیح آنها باشد در نهایت کلِ واحدی را نمی‏سازند و حتی بعضی از آنها چندان تاثیری هم در اصلِ داستان ندارند. فیلم از نیمه به بعد یعنی از جایی که آقا یوسف صدایِ دخترش را رویِ پیغام‏گیر خانه‏ی دکتر می‏شنود کاملا از ریتم می‏افتد و مدام شاهد نماهایِ تکراری از تنهایی و ناراحتی آقا یوسف و بحث کردن‏ش با رعنا هستیم بدون این‏که حرف اصلی در این میان گفته شود، البته کارگردان در پایانِ فیلم سعی کرده با یک غافلگیری اساسی این کشدار بودنِ فیلم در نیمه‏ی دوم را جبران کند. از طرفِ دیگر فیلم بیش از حد به عنصرِ اتفاق وابسته است؛ آقا یوسف به طورِ اتفاقی صدایِ رعنا را رویِ پیغام‏گیرِ تلفنِ خانه‏ی دکتر می‏شنود، صدایِ رعنا و شیرین به طورِ اتفاقی به هم شباهت دارد، رعنا و شیرین به طورِ اتفاقی با هم همکارند، به طور اتفاقی هر دو با یک مرد رابطه دارند و حتی هر دو از یک عطر استفاده می‏کنند. بعضی شخصیت‏ها و روابطِ فیلم خوب پرداخت نشده‏اند و سوال‏هایی را برایِ تماشاگر ایجاد می‏کنند که تا انتها هم جوابی برایشان پیدا نمی‏کند، مثلا مشخص نیست شیرین چه پیشینه‏ای دارد و دلیلِ حضورش  با آن پوششِ سُرخ رنگ در بعضیِ صحنه‏هایِ فیلم مثلِ صحنه‏ای که رعنا و مریم و مادرش تویِ کافه نشسته‏اند چیست؟ مرتضی و دخترش چرا از نزدیک شدن به هم می‏ترسند؟ و چرا عصمت سعی می‏کند مریم را از مرتضی دور نگه دارد؟ و از نزدیک شدنِ این دو نفر می‏ترسد؟

آقا یوسف البته فیلم بدی نیست اما به شدت محافظه کار است و مطئنا به خوبیِ فیلمِ اولِ علی رفیعی؛ ماهی عاشق می‏شوند نیست و حتی قدرت و سرزندگیِ اجراهای تئاتری‏اش را هم ندارد.

+ سایت رسمی آقا یوسف [این‏جا]. 

نوشتن دیدگاه

گلوله رفاقت را نشانه رفته بود… جُرم این بود

خانُمِ پشتِ گیشه‏ی بلیت گفت: «صندلیِ اولِ ردیفِ رو می‏خوای یا صندلیِ تهِ ردیف، کنارِ دیوار رو؟» پیشِ خودم فکر کردم: «چه فرقی می‏کند؟» انگار فکرِ من را خوانده باشد جواب داد: «صندلیِ کنارِ دیوار این خوبی رو داره که دیگه رفت و آمدی جلویِ روتون انجام نمی‏شه، خوبیِ صندلیِ اول هم اینه که هروقت خواستی از سالن بری بیرون بلند میشی می‏ری بیرون.» بلیتِ صندلیِ کنارِ دیوار را خریدم.

روایتِ جُرم، فیلمِ مسعود کیمیایی جلو می‏رفت و من به ردیفِ آدم‏هایی نگاه می‏کردم که برایِ بیرون رفتن از سالن باید از جلویِ رویشان رد می‏شدم، حرص می‏خوردم و با خودم فکر می‏کردم که بله واقعا فرق می‏کند صندلیِ اولِ ردیف را نشسته باشی یا صندلیِ آخر را وقتی در حالِ تماشایِ آخرین ساخته‏ی مسعود کیمیایی باشی.

تعجب می‏کنم فیلمی تا این حد آشفته و بی منطق -خواهش می‏کنم نیایید بگویید که این آشفتگی بازتابِ زمانه‏ای است که در آن زندگی می‏کنیم- که حتی ذره‏ای در بازسازیِ تهرانِ دهه‏ی پنجاه، شهری در آستانه‏ی اتفاقِ بزرگی مثلِ انقلاب موفق نیست، فیلمی که قدرتِ آن را ندارد که برخلافِ خیلی دیگر از فیلم‏هایِ کیمیایی احساساتِ تماشاگرش را به غلیان بیاورد و او را با شخصیت‏هایِ داستان همراه کند، فیلمی که نمی‏تواند انگیزه‏های شخصیت‏ها و اعمالشان را برای تماشاگر باورپذیر کند و یا تحول ناگهانی‏شان را به تماشاگر بقبولاند چطور می‏تواند بهترین فیلم جشنواره‏ی سالِ گذشته باشد؟ و چرا عده‏ای اصرار دارند که به ما بقبولانند که این نزدیک‏ترین فیلم به حال و هوایِ سیاه و سفیدهایِ قدیمی کیمیایی است؟

جواد طوسی در نقدی که بر جُرم در شماره‏ی تازه‏ی مجله‏ی فیلم نوشته آورده است که: «کیمیایی در آثارِ این سال‏هایش نسبت به دادنِ اطلاعات به بیننده خست نشان می‏دهد و این در تداوم نگاه تالیفی‏اش و براساس جهان‏بینی و دغدغه‏ها و روحیاتش در این سن و سال است.» من یکی واقعا نمی‏فهمم چرا فیلمسازی مثلِ کیمیایی در آثار این سال‏هایش دیگر لزومی به دادنِ اطلاعات در موردِ گذشته و حالِ آدم‏هایش نمی‏بینید؟ و چرا فکر می‏کند ما باید از قبل خیلی چیزها را درباره‏ی این آدم‏ها بدانیم و صرفا به دادن یک سری کد و نشانه اکتفا می‏کند؟ آیا این نشانه‏ی بی حوصلگی و خستگیِ مسعود کیمیایی در آستانه‏ی هفتاد سالگی نیست؟

نوشتن دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »