درد این جاست که انگار این شهر هیچ جایِ دیگری برای گم شدن، برای فرار کردن ندارد. حالا دیگر همه جای این شهر تو را یادِ چیزهایِ دیگری می اندازد.
بایگانیِ در باب مکان های عمومی
شهری که بود
اهواز دیگر اهوازِ سابق نیست، خسته است، نشسته زیرِ تلی از گرد و خاک و غبار… کارون هم بیشتر شبیه خاطرهای است از رودخانهای که بود، رودخانهی آبی رنگی که حالا رنگِ گِل است و آنچنان بویِ فاضلابی از آن بلند میشود که هیچکس را به صرافتِ این نمیاندازد که دستی در آن فرو ببرد.
دیروز کنارِ رودخانه نشسته بودیم، فقط ما بودیم و نه هیچ موجودِ دیگری… هرقدر نگاه میکردم خاک بود و سیاهی و تاریکی. نه منظرهای که بعدها به یاد بیاوریاش، نه روشنایی، نه جنبندهای، سکوت بود و غروبِ دلگیرِ کارون.
آشپزخانه گوزن شاخدار
مامان کارمند بود، صبح ها باید پیشِ خاله میماندیم، خاله هنوز ازدواج نکرده بود و جورِ مامان را میکشید. طرفهای نه، نه و نیمِ صبح خاله دستِ من را میگرفت و برایِ خرید روزانه باید یک خیابانِ طولانی را میرفتیم تا میرسیدیم به سوپر بزرگِ اهواز که اصلا از استور هایِ شرکت نفت الگو برداری شده بود، هنوز خبری از انواع و اقسام شعبه هایِ سوپر دریانی سرِ هر کوچه و خیابان و تویِ هر شهر و روستایی نبود.
استور های شرکت نفت که شبیهِ این فروشگاهِ شهروند یا رفاهِ امروزی بودند آن وقت تویِ شهرهایِ خوزستان و بخصوص تویِ محلههایی که شرکت نفتی ها زندگی میکردند تعداد شان زیاد بود و خرید از اینها یک جور تفاخر به حساب میآمد، اگر اشتباه نکنم زویا پیرزاد در چراغها را من خاموش میکنم اشارهای بهشان کرده است. کارگرها فروشگاهِ دیگری داشتند که بهش میگفتند تعاونی. بعدها بساطِ این استورها و تعاونی ها مثلِ خیلی چیزهای دیگر برچیده شد و فقط به کارِ خاطره بازی میآمدند که مثلا یادش بخیر شکلات خارجی از استور می خریدیم فقط یک تومن…
بماند، از قصهی اصلی نمانیم که استور ها خودشان ماجراهایِ دیگری دارند حتما. این سوپر بزرگ اهواز یک جوری قلبِ تپندهی محله و منبعِ اخبار حساب میشد، یعنی کافی بود شما صبح آنجا میرفتید، از تمامِ اتفاقاتی که تویِ بیست و چهار ساعتِ قبل افتاده بود باخبر میشدید، این که کی دنبالِ زن برایِ پسرش میگردد، کدام خانواده دخترِ دمبخت دارند، کی مریض شده، کی تازگی ماشین خریده، کی قرار است خانهاش را عوض کند، کی وسایلش را حراج کرده، کدام زن و شوهر قرار است از هم طلاق بگیرند، کی با کی رویِ هم ریخته و حتی کی تویِ خیابان دستش را تویِ دماغاش کرده و اگر سه، چهار روز آنجا سر نمیزدید کلی شایعه، خبر، حدس و گمان و اصلا کلی هیجان را از دست میدادید.
نمیدانم آخرِ سر خانمی که صاحبِ فروشگاه بود مهاجرت کرد یا مُرد و عمرش را داد به شما، این را چند بار از خاله پرسیدهام ولی یادم نمانده، و دیگر کسی کارش را ادامه نداد و فروشگاه و ساختماناش همینطور یک گوشه مثلِ یک خانهی متروکِ قدیمی تک و تنها کنارِ خیابان ماندند که ماندند. بعدتر که اهواز دانشجو شدم و هر از گاهی به خاله سر میزدم، مسیرم همیشه از کنارِ فروشگاه بود با آن کاشی هایِ بنفش رنگ که پشتِ یک مشت آگهی و تراکتِ انتخاباتی دیگر از ریخت افتادهاند و آن میله هایِ آهنی که وقتی سرم را کنارِشان میبردم تا داخلِ فروشگاه را ببینم تنها چیزی که میشد دید غبار و تاریکی بود و آشغال هایی که نمیدانم چطور آنجا رویِ هم تلنبار شده بودند و خاک و خاک و خاک…فکر میکردم به آن همه بو و صدا که آنجا جریان داشت، به آن همه دوستی و دشمنی و ازدواج و طلاق و خیانت که همهشان از آنجا پا گرفتند و نگاهم میافتاد به حروفِ رنگ و رو رفتهی اسمِ فروشگاه که هنوز سرجایش مانده بود.
قرار گذاشته بودم با خودم که یک روز میآیم و آنجا را میخرم و دوباره راه میاندازم. اسماش را میگذارم آشپزخانه گوزن شاخدار، ساندویچهایِ کوچکِ ارزان دستِ مردم میدهم، یک چیزهایِ عجیب و غریبی که لنگهاش را جایِ دیگری پیدا نکنند و آنجا دوباره پاتوق میشود و شایعهها و خبرهایِ خاله زنکی از همانجا شکل میگیرند و اصلا چه میدانم وبلاگ برایِ آشپزخانهام درست میکنم و خبرها و پچ پچ هایِ درگوشی را آنجا مینویسم و بعضی وقتها با بدجنسیِ تمام دعوا راه میاندازیم و بیشترِ وقت ها آشتی و جشن میگیریم و کلا با همان گوشهی کوچکِ خودمان راضییم. یک وقتهایی مینشستم برایِ خودم ساندویچهای کوچک ابداع میکردم یا از گوشه و کنار میشنیدم و یک گوشهای مینوشتم که امتحانشان کنم و پیشِ خودم همیشه به این خیالِ خام میخندیدم.
این همه قصه گفتم تا برسم به اینجا که دیشب خواب دیدم همانجا ایستادهام یک تابلویِ بزرگ جلویِ درِ فروشگاه گذاشتهاند که رویش نوشته به فروش میرسد، یک نفر میآید و جملهی قبلی را پاک میکند و به جایش مینویسد فروخته شد. من همانجا ایستادهام و به جملهی تازه نوشته شده خیره شدهام.
کتابفروشیِ پنجره
اینجانب باید اقرار کنم که حدود سه هفته یِ قبل سری به کتابفروشیِ پنجره یِ میدانِ پالیزی زدم، نیم ساعتی آن طبقه یِ بالایِ کتابفروشی بینِ کتاب ها چرخ زدم و وقتِ پایین آمدن از پله ها پایم به گوشه ی یکی از پله ها گیر کرد و اگر لنگ در هوا دستم را به یک گوشه ای که نمی دانم کجا بود نگرفته بودم یک کاری دستِ خودم و کلِ کتابفروشی داده بودم، بعد در حالی که به طرزِ احمقانه ای سعی می کردم خودم را بی تفاوت نشان بدهم و احساس می کردم توی آن یک گُله جایِ کتابفروشیِ پنجره کُلِ موجوداتِ زنده دارند با نگاهِ شان من را می خورند، مجموعه داستانِ «نمی توانم به تو فکر نکنم سیما»یِ محمد حسینی، یکی از شماره هایِ قدیمیِ مجله ی هفت و دو تا از این کاسه سفالی هایِ رنگی برداشتم و جلویِ صندوق ایستادم تا حساب کنم. درست وقتِ رسیدن به صندوق از کلِ خریدم پشیمان شدم و در حالی که داشتم به خودم از آن فحش هایِ چارواداری می دادم که فعلا هیچ کدام این ها را احتیاج ندارم و چیز هایِ مهم تری می خواهم که باید پول ام را خرجِ شان کنم، ادعا کردم که جز یک چک پولِ پنجاه هزار تومانی هیچ پولِ دیگری ته جیب ام نیست، خانم فروشنده که به گفته ی خودش باید کلِ صندوق اش را برایِ پس دادنِ باقیمانده یِ پولِ من خالی می کرد، من را برایِ خُرد کردن پنجاه هزار تومانی ام به بانکِ کنارِ کتابفروشی حواله داد، آنجا وقتی با درِ بسته یِ بانک مواجه شدم و در حالی که از خوشحالی احساس می کردم دو تا بال دقیقا از محلِ کتف هایم در حالِ بیرون آمدن اند، برگشتم و به خانم فروشنده گفتم: «خرید هایِ من رو یک گوشه نگه دارین تا فردا پس فردا بیام ببرمشون…»
بدیهی است از آن تاریخ به بعد بنده به کتابفروشی پنجره مراجعه نکرده و فعلا هم قصدِ برگشتن ندارم، لطفا اصرار نکنید.
پرسه در همین حوالی
چهل سالگی؛ چهل سالگی از این جهت در سینمایِ امروز ایران فیلم مهمی است که از یکی از رمان هایِ معاصرِ ایرانی اقتباس شده و اقتباسِ ادبی آن هم از یک رمانِ معاصر اتفاقی است که این سال هایِ اخیر تقریبا هیچ نمونه ی موفقی برایش سراغ نداریم -هوشنگ مرادی کرمانی را استثنا کنید- و برخلافِ همیشه که یک نوع بدبینی و بی اعتمادی در ذهنِ نویسندگان وجود دارد و اغلب نتیجه نهایی موردِ رضایتِ نویسنده نیست این بار ناهید طباطبایی، نویسنده ی رمان در یادداشتی که برای مجله فیلم نوشته این طور گفته: «به نظر من وقت آن رسیده که نویسنده بپذیرد که وقتی اثر او منتشر شده، نتیجه کار او تثبیت شده و ساخت فیلم از روی آن -اگر فیلم را نپسندد- از ارزش کار او نمی کاهد. اثر چاپ شده، دیگر از نویسنده جدا شده و سرنوشت خود را می یابد. بگذاریم اگر پا دارد راه برود، شاید تا جاهایی رسید که نویسنده فکرش را هم نمی کرده.»
چهل سالگی البته اقتباسِ وفادارانه ای به متن نیست و مصطفی رستگاری؛ نویسنده ی فیلمنامه و علیرضا رییسیان؛ کارگردان فیلم روایتِ شخصیِ خودشان را از رمان داشته اند. در رمان آلاله (در فیلم نگار تمدن) که سال ها پیش عاشق هرمز (در فیلم کوروش کیان) بوده و بعد از مهاجرت هرمز موسیقی را کنار گذاشته در آستانه چهل سالگی متوجه می شود که هرمز بعد از سال ها قرار است برایِ اجرای کنسرتی به ایران بیاید و همین مساله حسرت هایی را در او زنده می کند. رمان ساده و خطی پیش می رود و حجمِ عمده ی رمان را ذهنیت و تک گویی شخصیت ها پیش می برد. اما در فیلم مضمونِ محوری داستان یعنی زن متاهلی که آرامش اش با ورودِ مردِ محبوبِ دورانِ جوانی اش به هم می ریزد با قصه ی کنیزک و پادشاه از دفتر اول مثنوی مولوی ترکیب شده و تمرکز داستان از شخصیتِ زن، نگار تمدن با بازی لیلا حاتمی به شخصیتِ مرد، همسرِ نگار (فرهاد) با بازی محمدرضا فروتن منتقل شده است و این بار این مرد است که باید با برگشتن معشوقِ دوران جوانیِ همسرش و هراسِ از دست دادنِ زنش روبرو بشود. در کتاب گذشته ی مشخصی برایِ شخصیت ها طراحی نشده، اما فیلم در فلاش بک هایی نشان می دهد که فرهاد در گذشته بازجوی کوروش بوده و آشنایی اش با نگار هم در همان زمانِ بازجویی اتفاق می افتد و به نوعی فرهاد هم یکی از عواملِ جدایی کوروش و نگار است، این ایده که می توانست روابطِ بین شخصیت ها را پیچیده تر کند چندان در طولِ فیلم گسترش نمی یابد. از آن طرف شخصیتِ استاد با بازی عزت ا… انتظامی که در کتاب وجود ندارد تقریبا هیچ تاثیری بر روند وقایعِ فیلم ندارد و به راحتی قابلِ حذف است و حتی وجود این آدم بیننده را از تمرکز بر ماجرایِ اصلی فیلم دور می کند و در نهایت نمی دانیم که آیا فیلم روایتِ یک عشقِ نافرجام است یا شاهدِ یک مثلثِ عشقی هستیم یا اصلا هیچ کدام؛ فیلم می خواهد میزان عشق و علاقه و استحکام رابطه ی یک زن و مرد در میانسالی را محک بزند؟
چهل سالگی می توانست عاشقانه ی گرم تر و پر شورتری باشد، انگار که سردیِ روابطِ شخصیت هایِ فیلم به خودِ فیلم هم نفوذ کرده و فیلم حس و حالی را که باید ندارد اما نسبت به فیلم قبلیِ به نمایش درآمده ی علیرضا رییسیان -ایستگاه متروک- فیلم بهتری است، هرچند بهترین فیلم کارنامه ی علیرضا رییسیان نیست، ریحانه و سفر -دو فیلم اول کارنامه رییسیان- را که هنوز فراموش نکرده ایم.
از دو حرف می زنم از چه حرف می زنم؛ مهدی غبرایی در مقدمه اش بر ترجمه ی رمانِ پس از تاریکی هاروکی موراکامی نوشته بود که بسیاری از رمان هایِ دیگر موراکامی را در شرایطِ حاضر بدونِ لطمه ی جدی نمی توان به بازار فرستاد. حالا نشر چشمه کتابِ تازه ای از موراکامی با ترجمه ی مجتبی ویسی بیرون داده به اسمِ از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم. کتاب به نوعی شبیه خاطراتِ روزانه است و موراکامی هم که می دانید که عاشقِ دویدن است، روزانه چندین کیلومتر می دود هرسال هم تویِ مسابقه ی دویِ ماراتن شرکت می کند و شخصیت هایِ داستان هایش هم معمولا در بدترین شرایط هم آمادگی بدنی خودشان را حفظ می کنند. در واقع موراکامی در این کتاب با همراه کردنِ خواننده در تجربه ی دویدنِ روزانه اش، از خودش، تجربه های شخصی و برنامه هایِ روزمره اش و حتی فلسفه ی زندگی و نوعِ نگاهش به پدیده ها و رخدادهایِ اطراف صحبت می کند و به قول خودش کتاب شاملِ آموزه هایی شخصی است که از طریقِ واداشتنِ بدن به حرکت به آنها دست یافته. نوشتنِ کتاب از تابستان 2005 تا پاییز 2006 طول کشیده و نسبتا زود هم به دست ما رسیده است.
کتاب را البته هنوز کامل نخوانده ام ولی به قولِ فرزانه: «آدم وقتی این کتاب رو می خونه دلش می خواد شروع کنه به دویدن…»، ترجمه ی کتاب هم به نظرم نسبتا قابلِ قبول است.
نشر ثالث؛ کتابفروشی نشر ثالث از پانزدهم تا سی و یکم مرداد 1389 جشنواره ی تابستانی راه انداخته و کتابهای نشر ثالث را با تخفیفِ بیست درصدی و محصولاتِ بخش موسیقی و صنایع دستی را با تخفیف ده درصدی عرضه می کند. آدرسِ نشر ثالث هم که دیگر نیاز به گفتن ندارد، ضمنا حالا که تا آنجا رفته اید و یک نوشیدنی هم مهمان کافه نشر ثالث اید، عرقیاتِ گیاهی شان که تویِ کاسه برایِ تان می آورند و می توانید یک نفس سر بکشید و خنک بشوید را فراموش نکنید.
سینما بولوار و صبح های جمعه اش؛ در حاشیه ی آبِ کرج
سینما بولوار دنج و جمع و جور و صمیمی بود. تنها سینمای بولوار کشاورز (الیزابت سابق) بود و هست. تقریبا نزدیک به دانشگاه تهران و راسته ی کتاب فروشی هایش و سینماهای آن اطراف. کنار بولواری مصفا و پردرخت. نهری از میان آن می گذشت و زمانی اسمش «آب کرج» بود و «بیرون شهر» تلقی می شد. عکسی از وضعیت آنجا در سال 1324 دارم که حیرت انگیز و باور نکردنی است. بعد که جزو شهر شد، نهر لجنزار شد و حالا هم که گویا به کل خشک شده. روبه روی پارکی مشهور و باصفا، که برخی از تکه های طهران و تهران هم در آن رقم خورده و حالا هر گوشه اش را مثلِ گوشت قربانی بریده اند و بنایی در آن ساخته اند.
تاریخچه اش را نمی دانم. سال هاست که پا به این سینما نگذاشته ام و حتی الان دقیق به یاد ندارم که آیا این سینما بالکن هم داشت یا نه. خاطره هایم از این سینما از سال 1351 شروع می شود که تهران نشین شدم و سینما بولوار بیشتر فیلم های اکران دوم و سوم نمایش می داد. تا جایی که به یاد می آورم هویت این سینما زمانی شکل گرفت که صبح های جمعه «تلاش فیلم» احمد جورقانیان در آنجا برنامه داشت و هربار یک فیلم کلاسیک یا خارج از جریان رایج اکران را نمایش می داد. بسته به فیلم، از صبح زود جوان های علاقمند که تماشاگر جدی سینما بودند، جلوی سینما صف می کشیدند. البته همیشه هم هدف، سینما نبود. فیلم هایی با مایه های سیاسی، دانشجویان سیاست زده و سیاست گرا و صاحبان کله هایی را که بوی قرمه سبزی بود، صبح های جمعه به جلوی سینما بولوار می کشاند. فضا کاملا «دانشجویی» می شد. عین روزهای کوه. «تلاش فیلم» بود که این هویت را به سینما بولوار داد و همین باعث شد که وقتی فیلمی با مایه های سیاسی اکران عمومی می شد، بلوار هم یکی از نمایش دهنده های آن باشد؛ و مهم ترین اش در آن سال ها «شعله های آتش/ کوئیمادا!» (جیلو پونته کوروو) بود که در همین سینما فروش خوبی داشت. همین هویت در سال های پس از انقلاب هم ادامه داشت و در آن دو سال اول که انبوهی فیلم سیاسی روی پرده رفت، یکی از سینماهای ثابت نمایش دهنده ی این جور فیلم ها همین سینما بولوار بود. به خصوص فیلم های روسی و آثار فیلمسازان چپ گرا. چگونه فولاد آبدیده شد، منظومه ی پداگوژیکی و اگر اشتباه نکرده باشم زد و نبرد الجزیره و فیلم هایی از این دست، صف های طولانی جلوی این سینما بوجود می آوردند.
خاطره ی عمومی ام از سینما بولوار همین صبح های جمعه اش و به طور مشخص، یکی از جمعه های تابستان 1352 بود که یوزپلنگ ویسکونتی نمایش داده می شد. تازه پایم به یکی از مجله هایِ سینمایی آن زمان باز شده بود و شب قبلش با دو نفر از نویسنده های آن مجله مجالستی در یک رستوران اطرافِ دفتر مجله داشتیم و صحبت صبح فردا و یوزپلنگ در سینما بولوار شد و قرار گذاشتیم که صبح آنجا باشیم. فردا جلوی سینما غلغله بود. آنی که جوان تر بود و با او احساس صمیمیت می کردم نیامده بود و دیگری که ده سالی بزرگ تر از ما بود و سمت استادی داشت، جلوی سینما ایستاده بود. رفتم به طرفش و پرسیدم فلانی را ندیدی؟ رویش را کرد به طرف دیگر، و از میمیک چهره هم کمک گرفت تا «سگ محلی اش» را با صراحت اعلام کند. در همان حالت، فقط گفت: «ندیدم!» و سر را همان طور نگه داشت که فکر نکنم اتفاقی آن کار را کرده و معلوم شود عمدی در این حرکت بوده است. جوان نوزده ساله ی کم رو و احساساتی شهرستانی سرش را پایین انداخت و خودش را لابلای جمعیت گم کرد. حتی دنبال آن دوست صمیمی تر هم نگشت. البته یوزپلنگ را آن روز دید، ولی آمیخته با احساس ناشی از این اتفاق. و حالا نام این فیلم با آن خاطره آمیخته است.
خاطره ی دوم مربوط به دو-سه سال بعد است که همراه دوستی به این سینما رفتم و یادم نیست برای دیدن چه فیلمی. آن دوست زمان دبیرستان، پس از گرفتن دیپلم، به خارج رفته بود و ویران بازگشته بود. تعادل روانی اش را از دست داده بود و مدام حرف از خودکشی می زد. گاهی به او سر می زدم تا اگر از دستم بر می آید، مثلا حال و هوایش را عوض کنم. یک روز هم او را به سینما بولوار بردم که وسط های فیلم حوصله اش سر رفت و بی طاقتی کرد که بیرون آمدیم و به خانه برگشتیم. کسی نتوانست آن دوست ناکام را نجات بدهد و مدت کوتاهی بعد، در حمام خانه شان، وسوسه ای را که مدام از آن حرف می زد عملی کرد.
خاطرهی سوم مربوط به سال 1358 است که برخی از فیلمهای ایرانی پیش از انقلاب، هنوز روی پرده میرفت و سینما بولوار بنا به رویهاش فیلمهای جدیتر را نمایش میداد. تنگنا هم در این سینما نمایش داده شد و شبی طبق عادت و در پی همان دلبستگی دیرین، به تماشایش رفتم. تنها. نشسته بودم و هنوز فیلم شروع نشده بود که صدای آشنایی شنیدم. صدایم زد. علی شکریآذر بود با چهار- پنج نفر از اعضای خانواده و بستگانش. احساسی از شادی و موفقیتی در چهرهاش بود که اول دلیلش را نفهمیدم و بعد خودش توضیح داد. او که ماجرای من و تنگنا را میدانست، گفت: «وقتی داشتیم بلیت میخریدیم، به بچهها گفتم الان حتماً فلانی [یعنی من] هم اینجاست!» و حالا خوشحال بود که حدسش درست بوده.
این آخرین خاطره از سینمایی بود که روزگاری، بدون زرقوبرق، دنیای ما را روشن میکرد. شنیدهام که مثل خیلی از سینماهای قدیمی بیرونق است و همین روزهاست که به بهانهی «تعمیرات» تعطیل شود. هرچند که میدانیم تعمیراتی در کار نخواهد بود و اگر چنین اتفاقی بیفتد، معنایش تعطیلی دائم خواهد بود. اینجور چیزها، تعمیربردار نیستند. روزگار را باید تعمیر کرد که آن هم معلوم نیست بشود یا نه.
هوشنگ گلمکانی- مجله ی بیست و چهار- تیر 1389- شماره ی 49
انقلاب، حوالیِ پیچِ شمیران
آن تابستان تو نبودی، پیچِ شمیران هم هنوز پلِ رو گذر نداشت، از آنجا که رد می شدی رویِ زمین بودی، با آدم ها روبرو می شدی، صاف، روبرو، مستقیم، چشم تویِ چشم. تو پیچِ شمیران را فقط با پلِ روگذر به خاطر می آوری، هربار که از آنجا می گذری انگار که پرواز می کنی، آدم ها را فقط از بالا می بینی، خیلی که همت کنی یک جایی قبل از پل یا بعد از پل پیاده بشوی و چرخی آن اطراف بزنی و چهره ی آدم ها را ببینی، همین…
من یک قدم از تو جلو ترم، شبیه این آدم هایی که تکیه کلام شان «سابق» است می توانم از یک تابستانِ داغ مثلِ خیلی تابستان هایِ دیگر حرف بزنم، از تهران، خیابانِ انقلاب، حوالیِ پیچ شمیران اما بدونِ پلِ روگذر، بدونِ تو…


