بایگانیِ تئاترهایی که می بینم

… یا مجلسِ شبیه حصرنامه کارگاه بکاء

قرار بود دویست و ده دقیقه یا سه ساعت و نیم رویِ صندلی هایِ سالنِ اصلی تئاتر شهر بنشینیم و نمایشِ «مشروطه بانو» یا «مجلس شبیه حصرنامه کارگاه بکاء» را ببینیم؛ طاقت آوردیم و نشستیم و دیدیم، مجبورمان که نکرده بودند، خودمان با پایِ خودمان آمده بودیم. ولی بعد از بیرون آمدن از سالن این سوال برایم پیش آمده بود که چرا نمایشِ حسین کیانی بی دلیل این قدر طولانی بود؟ و دلیلِ اصرار کارگردان در وارد کردنِ این همه شخصیت و کاراکتر فرعی که هرکدام داستانک های خاصِ خودشان را داشتند و مانعِ تمرکزِ مخاطب در دنبال کردنِ یک خطِ روایی مشخص می شدند و فقط به کار پر کردنِ داستانِ نمایش می آمدند چه بود؟ و چرا پایان بندیِ کار این طور تنه به تنه ی فیلم های هندی می زد؟

و بعد اگر اسمِ فرعیِ نمایشنامه؛ «مجلس شبیه حصرنامه کارگاه بکاء» را ملاک بگیریم، بعد از شکایتِ «به بانو» از «پیرولی» و گرفتنِ حکمِ قصاصِ او به جرمِ گناهی که بیست و هفت سالِ قبل مرتکب شده، «بی بی عالم» زنِ «پیرولی» در جایی از نمایش می گوید که نذر کرده اتفاقی شبیه آن چیزی که در روزِ دهم عاشورا به وقوع پیوست برایشان پیش بیاید تا شرِ این ماجراها از سرشان کم بشود و ما در پرده ی دومِ نمایش منتظریم که گوشه ای از این اتفاق و برخورد و مواجهه شدن اعضای خانواده «پیرولی» با آن را ببینیم. اما فقط در بین دیالوگ ها می شنویم که خانه ی «پیرولی» هفته هاست که در محاصره ی قشون دولتی قرار دارد، در صورتی که نشان دادنِ همین اتفاق رویِ صحنه می توانست خون تازه ای به رگ های نمایش تزریق کند و تماشاگر را بیشتر درگیر و همراه کند.

(4) دیدگاه

خشکسالی و دروغِ؛ رنج دادن

صداها از بلندگوهایِ اطرافِ سالنِ نمایش به گوشِ تماشاگران می‏رسند؛

صدایِ زن: «چرا مردا این‏قدر دروغ میگن؟»

صدایِ مرد: «چرا زن‏ها این‏قدر غُر می‏زنن؟»

آخرین سوالی که پرسیده می‏شود، این است: «چرا زن‏ها و مردا همدیگر رو این‏قدر رنج میدن؟» و اصلا انگار نمایش یعقوبی هم درباره‏ی همین رنج دادن و عذاب کشیدن است. آدم‏های نمایش، خواسته یا ناخواسته، مدام در حالِ تحملِ فشارها و عذاب‏هایی اند که طرفِ مقابل به آنها وارد می‏کند. چه اُمید که مجبور است فشارها و سوءظن‏هایِ میترا را تحمل کند، چه میترا که احتمالا اُمید آن موجودی نیست که او به عنوانِ همسر می‏خواسته و مدام در فکر و عذابِ خیانت‏هایِ احتمالی اُمید است. انتهایِ نمایش وقتی اُمید شعرِ ریتا از محمود درویش را برای آلا می‏خواند و از صحنه بیرون می‏رود انگار دیگر به طورِ قطع به اُمید و ما ثابت می‏شود که او در زندگیِ زناشویی با آلا هم هیچ‏وقت به آن آرامشی که فکر می‏کرده نمی‏رسد و باز با همان مسائل و سوء تفاهماتی روبروست که در زندگی با میترا با آنها مواجه بوده است.

دیالوگ‏های نمایش در عینِ این که پیچیدگیِ خاصی ندارند عموما با خنده و گاهی دست زدن‏هایِ تماشاگرانِ حاضر در سالن همراه می‏شوند، به ویژه در دو صحنه‏ای که اُمید و میترا را در اتاقِ خوابشان می‏بینیم اما با اتفاقاتی که در طولِ نمایش می‏افتد، دروغ‏هایی که شخصیت‏ها در طولِ داستان به هم می‏گویند و بعد دیالوگی که شخصیتِ آرش می‏گوید و نامِ نمایش هم از همین دیالوگ می‏آید که: «اهورامزدا این سرزمین را از دشمن، دروغ و خشکسالی محافظت بفرما!» صدایِ خنده‏ها کم‏تر و کم‏تر می‏شود و وقتی در اواخرِ نمایش میترا در حضور آلا و آرش قصه‏ی قورباغه‏ی دهن گشاد را تعریف می‏کند، تماشاگر در می‏ماند که باید بخندد یا گریه کند.

نمایشِ یعقوبی که یک‏بار پیش از این در شهریور هشتاد و هشت هم آن را به رویِ صحنه آورده بود از چهارده تکه تشکیل شده است. نمایش از زمانِ حال و در خانه و دفتر کارِ اُمید و آلا شروع می‏شود، میترا همسرِ سابق اُمید با او تماس می‏گیرد تا برایِ انجامِ کاری سراغ‏ش بیاید، صحنه تاریک می‏شود و بعد ما در طولِ نمایش گذشته‏ی هرکدام از شخصیت‏ها را می‏بینیم؛ یک‏جور کنکاش در روابطِ فردیِ انسانِ امروزی.

پی نوشت: اجرایِ قبلیِ کار در سالنِ چهارسو را دیده بودم، بعدتر نمایش‏نامه‏ی کار را که «نشر افراز» در قالبِ مجموعه‏ی «ایران این روزها» چاپ کرده هم گرفتم و خواندم. وقتی خبر رسید که یعقوبی تصمیم گرفته این نمایش را دوباره اجرا کند فکر نمی‏کردم که با اجرایِ خیلی بهتری از اجرایِ قبلی روبرو باشم ولی انرژی که بازیگران و بخصوص پیمانِ معادی که انتظار این همه تسلط و اعتماد به نفس در اولین حضورِ تئاتری‏اش را از او نداشتم به کار داده بودند حسِ خوبی داشت شبیهِ اولینِ بارِ مواجه شدن با یک اثرِ هنری وقتی هیچ‏چیز از کار نمی‏دانی و کُلی سوالِ بی پاسخ داری که باید جوابشان را پیدا کنی؛ همان کشف و شهود.

«خشکسالی و دروغ- محمد یعقوبی- آذرماه 90- تماشاخانه‏ی ایرانشهر- هرشب به غیر از شنبه‏ها ساعت هشت»

نوشتن دیدگاه

گِلن گَری گِلن راس

یک- نمایشنامه‏ی دیوید مامت در دوره‏ی ریاست جمهوری رونالد ریگان در آمریکا اتفاق می‏افتد، دوره‏ای که به خاطرِ رهایی از اوضاعِ نابسامان اقتصادی، مشکل کسری بودجه و نرخ تورم بالا نوعی سیاست‏های لیبرالی دنبال شد که احیای نظریه‏ی دست نامریی آدام اسمیت بود. آدام اسمیت اعتقاد داشت که نفع شخصی مهم‏ترین عامل محرک فعالیت‏های اقتصادی است و اگر افراد در کسب منافع شخصی آزاد گذاشته شوند و هر فرد بتواند بدون مانع منافع شخصی خود را تامین کند، آنگاه منافع اجتماع هم به بهترین شکل خود تامین خواهد شد.

دو- امید روشن‏ضمیر هم در مقدمه‏ی ترجمه‏اش از نمایشنامه‏ی گلن گری گلن راس می‏نویسد: «در این دوره، حکومت در جهت لغو کمک‏های دولتی و بیمه‏های اجتماعی و زیر پا گذاشتن تمامِ دست‏آوردهایِ جامعه مدنی آمریکا سیر می‏کرد، دست‏آوردهایی که به صورت پایه‏های زندگی آمریکایی درآمده بود. سیاست‏های حکومتی در جهت برداشتن موانع سر راه سرمایه‏داری بزرگ عمل می‏کرد و در واقع چیزی را که بعدها سرمایه‏داری وحشیانه نامیده می‏شود، تبلیغ می‏نمود. در این میان برندگان درصد ناچیزی از جامعه، یعنی قشر فوقانی پولدارهای بزرگِ آمریکا، و بازماندگانِ بزرگ قشر میانه و طبقه‏ی فقیر جامعه بودند.»

سه- شخصیت‏های نمایشنامه‏ی مامت همگی آدم‏های درمانده‏ای اند که باید برایِ بقا تلاش کنند، یا به هر قیمتی پول دربیاورند و زندگی‏شان را بچرخانند و یا کارشان را از دست بدهند و نابود بشوند. موفقیتِ هرکدام در گرو بدبخت شدنِ یکی دیگر است و هیچ‏کدام هم از دست زدن به خلاف و جنایت برای رسیدن به هدف‏شان ترسی ندارند؛ چه ریچارد ماس که نقشه‏ی دستبرد به دفتر معاملات املاک را در سر می‏پروراند، چه لوین که نقشه‏ی ماس را عملی می‏کند و چه ریچارد روما که مجبور است برایِ آن‏که اسمش بالایِ تخته سیاه باقی بماند و در مسابقه‏ی انتخابِ بهترین فروشنده برنده بشود سرِ مشتری بیچاره‏ای را شیره بمالد. در پایانِ نمایش هم می‏بینیم که شخصیت‏ها با وجود آن‏همه دست و پا زدن برای بقا هیچ‏کدام نسبت به ابتدایِ نمایش وضعیت بهتری ندارند و این جنگ قدرت بین قوی‏ها و ضعیف‏ها هنوز ادامه دارد.

چهار- در نمایشنامه‏ی مامت بیشتر از آن‏که داستان و ماجرا اهمیتی داشته باشد، روابطِ بینِ شخصیت‏ها اهمیت دارد. در واقعِ شخصیت‏ها از طریق دیالوگ‏هایی که می‏گویند و تاثیری که این دیالوگ‏ها بر طرفِ مقابل‏شان می‏گذارد نمایش را پیش می‏برند و تقابلِ بین شخصیت‏ها از طریق دیالوگ شکل می‏گیرد. نمایش به شدت دیالوگ‏محور و متکی بر بازیگر است، این‏جاست که انتخابِ بد بازیگر در اجرای پارسا پیروزفر کار دستِ نمایش می‏دهد، بازیِ ضعیفِ مسعود میرطاهری به نقش جان ویلیامسون که نمی‏تواند ذره‏ای از پیچیدگی وتسلط شخصیتِ ویلیامسون را به تماشاچی منتقل کند، اعتماد به نفس لازم را ندارد و کاملا در مقابلِ بازیگرانِ نقش مقابلش کم می‏آورد و همین‏طور بازیِ معمولی خودِ پارسا پیروزفر –که شاید دلیلش این باشد که او باید به عنوانِ کارگردان هم حواسش به چیزهایِ دیگری باشد- به نقش ریچارد روما که نمی‏تواند رندی و کلاش بودنِ این آدم را آن‏طور که واقعا هست به تماشاگر بقبولاند پاشنه‏ی آشیلِ اجرایِ پارسا پیروزفر از نمایشنامه‏ی مامت اند.

سوالی هم که در مواجهه اول با نمایش پیش می‏آید این است که چرا پیروزفر این نمایشنامه‏ی مامت را برایِ اجرا در این شرایط انتخاب کرده است؟ آیا تماشاگرانِ اینجایی نمایش به لحاظِ اقتصادی در حالِ گذراندنِ تجربه‏ای مشابه شخصیت‏هایی که مامت ترسیم کرده هستند؟ یا صرفا دست و پنجه نرم کردن با نمایشنامه‏ای پیچیده از مامت –هرچند به نظرم اجرایِ پیروزفر در نهایت خنثی است و آن‏طور که باید تماشاگرش را به وجد نمی‏آورد- و تجربه‏ی فضاهایِ دیگری غیر از بازیگری جلویِ دوربین برایِ پارسا پیروزفر جذاب بوده است؟

پنج- پیش‏نهاد من؟ اگر با پانزده تومانِ قیمتِ بلیت کارهایِ مهم‏تری دارید که انجام بدهید، دو هزار و دویست تومان بدهید و ترجمه‏ی امید روشن‏ضمیر از نمایشنامه‏ی گلن گری گلن راس را از نشرِ نیلا بخرید، تویِ خانه جلویِ کولر لم بدهید، دیالوگ‏هایِ فوق العاده مامت را بخوانید و بدونِ ترس از نگاهِ مزاحم هر از گاهی بلند بلند قهقهه بزنید و بدانید که می‏گویند: «مامت صاحبِ تیزهوش ترین ذهن برایِ خلقِ دیالوگ در میانِ تمامِ نویسنده‏های آمریکایی از زمانِ سلینجر به این سو است.» اگر هم رفته‏اید و پانزده تومان را داده‏اید و نمایش را دیده‏اید خوشحال باشید که اجرایِ تازه‏ای از نمایشنامه‏ی از دیوید مامت دیده‏اید که می‏گویند: «هنوز تازگیِ درخشانِ خود را حفظ کرده است.»

+ تیزر نمایش گلن گری گلن راس [این‏جا] + یادداشت رامتین شهبازی درباره‏ی نمایش [این‏جا] + گزارش تصویری نمایش گلن گری گلن راس [این‏جا].

نوشتن دیدگاه

چند نکته کوتاه در حاشیه و متنِ نمایش متولد 1361

1. این اواخر وقتی در مواجهه با یک اثر قرار می‏گیرم، بیشتر از آن‏که به خوب یا بد بودنش از جنبه‏های مختلف فکر کنم، به تاثیری که درست در لحظه روی حال و احوال و اوضاعِ روحی من می‏گذارد فکر می‏کنم، این که حالِ من را بهتر می‏کند یا بدتر؟ یا اگر بخواهم مثلا ادعاهایِ بزرگتری بکنم اصلا تاثیری رویِ نوعِ نگاه و تفکر و قضاوتِ من درباره‏یِ دنیایِ اطرافم می‏گذارد یا نه؟ وقتِ دیدنِ نمایشِ «متولد 1361» هم دائم داشتم به همین مساله فکر می‏کردم.

2. متولد 1361 قرار بوده یک جور ادایِ دین به نسلِ دهه‏ی شصت باشد و البته بیشتر کسانی که در سال‏هایِ ابتدایی دهه‏ی شصت به دنیا آمدند و شاید اولین سوالی که بعد از دیدنِ نمایش برایِ هر بیننده‏ای پیش می‏آید همین باشد که به طور مشخص چرا «متولد 1361»؟ و نه مثلا «متولد 1362» یا «متولد 1361»؟ پیام دهکردی در نشستِ خبریِ نمایش همین سوال را این‏طور جواب می‏دهد: «یک مدت 1363 بود، بعد 61 شد. من خیلی اصراری روی این موضوع نداشتم در این حد که اشاره‏ای باشد به نسل دهه شصت. زیاد برایم فرقی نداشت منتها مهم بزنگاهی بود که یک شرایط دراماتیک رو هم برای امثال ما فراهم بکنه مثل شرایط جنگی که به ما تحمیل شد.»

3. نغمه ثمینی، نمایشنامه‏نویسِ اثر ویژگی‏هایِ مشترکِ یک نسل را در قالبِ شخصیتی به نامِ نوا گنجانده که ما شش دوره‏ی مختلف از زندگی‏اش را می‏بینیم، نمایش یک شخصیت بیشتر ندارد و همین شخصیت واسطه‏ای است تا ما شش دوره‏ی زمانی مختلف از اواخر سال 1361 تا تابستان 1388 از زندگیِ یک نسل را ببینیم اما اشکالِ کار این‏جاست که جز اپیزودِ عروس که مشخصا به اتفاقات اواخرِ دهه‏ی هفتاد و تعطیلیِ روزنامه‏ها اشاره دارد در بقیه‏ی اپیزودها صرفا اشاره‏ای به تاریخِ هرکدام از رویدادها می‏شود -مثلا پایانِ جنگ یا خرداد 1376- و اتفاقاتِ تاریخی تاثیرِ خیلی مشخصی بر زندگی و ویژگی‏هایِ رفتاریِ نوا ندارد.

4. نسلِ دهه 60 نسلی است که حرف‏هایش در زمانِ خودش شنیده نشده و حالا اتفاقا به جایِ آن‏که گوش کند میل دارد فقط و فقط حرف بزند، نمایش‏نامه نغمه ثمینی و نوعِ کارگردانیِ پیامِ دهکردی از متن هم دقیقا بر پایه‏ی همین فرض شکل گرفته، شخصیت‏ها رو به تماشاگران می‏نشینند و مونولوگ می‏گویند، عوض شدن بازیگرها در هر اپیزود احتمالا دلیلی بوده که جلویِ خسته شدن احتمالیِ تماشاگر را بگیرد. رویِ صحنه اتفاقِ دراماتیکی شکل نمی‏گیرد و تماشاگران هم بیشتر از آن‏که دنبالِ ماجرا باشند منتظرِ شنیدنِ مونولوگ‏هایی هستند که اتفاقا قابلیتِ این را دارند که تا مدت‏ها تویِ ذهنِ تماشاگر بمانند.

نوشتن دیدگاه

برنامه ی آینده

1. ننویسید جانم، ننویسید. مدام نیایید تویِ وبلاگ هایتان [ این جا و این جا ] از قصه یِ سیامک و شهرزادِ «تنها دو بار زندگی می کنیم» بنویسید. آی امیر حسین! می آیی می نویسی ندیدنِ فیلم حتما حسرت آفرین خواهد بود، داغِ دلِ ما را تازه می کنی که اهوازِ مان به دستِ زندگی شیرینی ها و نیش زنبوری ها قرق شده است. ما را می کشانی به اولین آژانسِ مسافرتیِ سرِ راهمان سراغِ بلیت هفته ی آینده برایِ تهران را بگیریم که بیاییم «تنها دو بار زندگی کنیم» را ببینیم تا به قولِ ناتورِ وبلاگستان شاید ما هم رسیدیم به «لیو».

یک گوشه ی دفترم یادداشت می کنم: تنها دو بار زندگی می کنیم را ببینم.

2. تبلیغ نکنید جانم، تبلیغ نکنید [ این جا ]. نیایید بگویید  ایران دخت عروس دکه ها شد. آخر شما که می دانید ما دچارِ سندرمِ حادِ مجله بازی هستیم چرا می آیید صفحه ی اولِ مجله تان می نویسید: «شماره ی 40 ایران دخت یک شماره ی استثنایی»؟ شما که می دانید ما هنوز طعمِ خوشِ شهروند امروز زیرِ زبانمان است وقتی بفهمیم  قرار است تیمِ محمد قوچانی و رفقا یک بارِ دیگر کنارِ هم قرار بگیرند تمامِ هفته خواب به چشممان نمی آید که ایران دخت قرار است چه شکلی بشود؟ که از شنبه صبح و ظهر و عصر و شب با وجود این که شماره ی قبلی مجله را رویِ دکه می بینیم باز هم برویم از آقایِ دکه ای بپرسیم: «ایران دخت نیومد؟» که آقایِ دکه ای فکر کند عقلمان واقعا پاره سنگ برمی دارد، بلند شود یک چیزی بارمان کند. بعد بیاییم خانه زنگ بزنیم دفترِ ایران دخت ببینیم کی قرار است ایران دختِ تازه برسد اینجا، یک نفر از پشتِ تلفن بگوید: «شهرستان؟ دیر میرسه، فردا و پس فردا.» و این شهرستان را یک جوری بگوید که دیگر من لازم نیست بگویم چه جوری است، خودتان می دانید.

اضافه می کنم: شماره ی چهلِ ایران دخت فراموشم نشود.

3. نفرستید جانم، نفرستید. خبرهایِ تمرینِ نمایشِ جدیدِ محمد رحمانیان را برایم نفرستید [ این جا و این جا ]. شما که می دانید من عشقه اش را چقدر دوست می دارم و کارهایِ دیگرش مثلا اسب ها را. نیایید بگویید که شنیده اید این نمایش هم در ادامه ی پل و اسب ها و عشقه و فقط کمی معاصر تر است. کاری نکنید که افسردگیِ مزمنِ ما عود کند. من را آواره ی این سایت و آن یکی خبرگزاری نکنید که دنبالِ زمان دقیقِ اجرا بگردم و یادم برود سوالهایی را که باید برایِ کلاسِ فردا جواب بدهم و حتی این سایتِ تماشاخانه ایرانشهر هم خیرِ سرش هیچ برنامه ی مشخصی را نه برای زمان اجرا و نه برایِ پیش فروش بلیت نشانم ندهد.

گوشه ی دیگری می نویسم: اگر زمانِ دقیقِ اجرا مشخص شد، اگر پیش فروش درست و حسابی داشت یک نفر را بفرستم تماشاخانه ایرانشهر بلیت هایِ نمایشِ روز حسین را برایم بگیرد.

پی نوشت: یکی از همکلاسی ها را امروز بیرونِ دانشگاه دیدم گفتم: «مانده ام هفته ی دیگه که کلاس ها تمام می شود بمانم اینجا درس بخوانم یا بروم به کارهایِ دیگرم برسم…» نگاهِ عاقل اندر سفیهی کرد و گفت: «کارِ دیگری هم دارید شما مگر؟»

(6) دیدگاه

اُور دوز برای یک سبک وزن

یک- این روزها چرا این جوری اند؟ پر از اضطراب و تشویش ِ خبرهاي بد، پر از رخوت و كسالت، پر از فكرهاي ِ مزخرف كه انگار هيچ درماني ندارند. وقتي به تصوير ِ اين روزها فكر مي كني مدام يادِ برفك هاي آخر شب هاي ِ آن سال هاي تلويزيون مي افتي با صداي ِ يك بوق ممتد شبيه آ‍‍ژير خطر كه موسيقي ِ متن اين روزهاست و نشانه ي هيچ چيزي نيست. از شر ِ اين روزها پناه مي بري به مسكن ها و مخدرهايت؛ به ادبيات و سينما و تئاتر، به موسيقي و نوشتن. آن قدر مخدر مي زني تا اور دوز كني، مخدرهايت اين روزها چنگي به دل نمي زنند. انگار هربار تا مي آيي از لذت ِ هركدام شان نشئه شوي يك نفر يادت مي آورد كه يك دنياي ِ لعنتي واقعي ِ هم هست كه چند ساعت ِ بعد منتظر تو و خماري ِ توست.

دو- آدم هاي تئاتر اين روزها به آدم هاي واقعي ِ ما نزديك ترند و مي شود تحمل شان كرد. توي ِ صف مي ايستي و حتي نمايش هاي ِ ديده شده را چند باره مي بيني. قبل اش مي شود راسته ي كتابفروشي هاي خيابان انقلاب را هم پياده گز كرد و به روزهايي فكر كرد كه اين خيابان پر از تازگي بود و پر از كشف ِ تازگي. مرثيه اي براي يك سبك وزن را ديدم و دوستش نداشتم، هرچند از ديدنش پشيمان نيستم و انتهاي ِ نمايش هم با رضايت ِ تمام بازيگران و كارگردان را تشويق كردم. آخر فكر كنيد افشين هاشمي و هدايت هاشمي و نگار عابدي كه هركدام به تنهايي براي لذت بردن از يك نمايش كافي اند و بلا تشبيه هركدام مي توانند محمدرضا گلزار تئاتر محسوب شوند جلوي رويتان ايستاده باشند و چهل و پنج دقيقه ي تمام سعي كرده باشند تو را بخندانند بعد با شوق و احترام از روي ِ صندلي ات بلند نشوي و تشويق شان نكني؟

نمايش يك خط داستاني دارد كه بقيه كنش و واكنش ها حول محور همين خط ِ داستاني كمرنگ شكل مي گيرند. هدايت كه آدمي مذهبي است به افشين، يكي از همسايگانش پول غرض مي دهد و بعد در طول ِ نمايش با وجود سادگي و حسن نيتي كه دارد مدام در معرض حمله و تهديد ِ افشين قرار مي گيرد تا جايي كه از خير ِ پولي كه قرض داده هم مي گذرد. شروع هر صحنه يادآوري مي كند كه گويي در رينگ ِ بوكس هستيم- دقيقا شبيه حال و هوايي كه اين روزها دارم - و عنوان هر صحنه با راند اول، راند دوم و… مشخص مي شود و از طرف ِ تمام ِ شخصيت ها ضربه اي به هدايت وارد مي شود. حالا اين وسط انواع و اقسام ِ متلك ها و شعارها هم بود كه شخصيت هاي نمايش نثار هم مي كردند و قرار بود تماشاگران را به اين نتيجه برساند كه همه ي اين ها ارجاعاتي است كه به اوضاع و احوال اين روزهاي جامعه اشاره دارد، بخصوص اشاره به نام ِ فاميلي ِ هدايت عامل هاشمي كه روي اين عامل هاشمي بودن زياد تكيه مي شد و احتمالا در راستاي ِ همان ارجاعات به موضوع هاي ِ روز قرار مي گيرد.

گفتم كه نمايش را دوست نداشتم ولي آمار تماشاگران ِ نمايش و صف بليت هاي ِ پيش فروش و بليت هاي ِ فروخته شده ي تا آخر هفته و خنده ها و تشويق هاي تماشاگراني كه كافي است بشنوند با يك نمايش كمدي سروكار دارند تا به همه چيز نمايش بخندند نشان مي دهد كه تماشاگران مرثيه اي براي يك سبك وزن را دوست داشته اند.

تصاوير نمايش+يك نگاه به نمايش+گفت و گو با ايوب آقاخاني، كارگردان نمايش+یادداشت رضا موسوی درباره ی عکاسی از نمایش

(2) دیدگاه

خشکسالی و دروغ؛ خرده جنایت های زن و شوهری

شاید بزرگترین اشکال نمایشِ «خشکسالی و دروغ» تعویض ِ پی در پی ِ صحنه ها باشد که مانع عمیق شدن ارتباط ِ مخاطب با نمایش می شود. سوال هایی که یعقوبی در خلال تعویض ِ صحنه ها درباره ی رابطه ی زنان و مردان از زبان بازیگرانش از تماشاگران می پرسد برای حفظ رابطه ی تماشاگر و نمایش و پرت کردن حواس ِ تماشاگران از تعویض ِ صحنه هاست.

صدای زن: «چرا مردا این قدر دروغ میگن؟»

صدای مرد: «چرا زن ها این قدر غر می زنن؟»

آخرین سوالی که پرسیده می شود، این است که: «چرا زن ها و مردا این قدر همدیگرو رنج میدن؟» و اصلا انگار نمایش یعقوبی هم درباره ی همین رنج دادن و عذاب کشیدن است. آدم های ِ نمایش بدون این که بخواهند، مدام در حال تحمل فشارها و عذاب هایی اند که طرف مقابل به آنها وارد می کند. چه امید که مجبور است فشارها و سوءظن های میترا را تحمل کند، چه میترا که احتمالا امید آن موچودی نیست که او می خواسته و مدام در فکر و عذابِ خیانت هایِ احتمالی ِ امید است و آخر ِ نمایش هم انگار پیش از همه به امید ثابت می شود که در زندگی ِ زناشویی با آلا هم هیچ وقت به آن آرامشی که فکرش را می کرده نمی رسد و باز هم با همان مسایلی مواجه است که در زندگی با میترا با آنها مواجه بوده است.

نمایش از دوازده تکه تشکیل شده، از زمان ِ حال و در خانه ی امید و آلا داستان شروع می شود و تماشاگر با تماس ِ میترا همسر ِ قبلی امید مواجه می شود که می خواهد برای انجام کاری به سراغ ِ امید بیاید، صحنه تاریک می شود و بعد به تدریج گذشته ی هرکدام از شخصیت ها را می بینیم. طراحی صحنه فقط با چند مکعبِ ساده، یک ستون و یک دیوار که هربار فقط جای ِ پنجره های آن عوض می شود چند صحنه ی مختلف مثل خانه و دفتر کارِ امید و آلا، اتاق ِ خواب ِ امید و میترا و خانه ی آرش را نشان می دهد که هرکدام از دیگری قابل تشخیص و تمیز اند.

نمایش های ِ یعقوبی معمولا هرکدام نشانه ای از زمان و روزگار ِ خود دارند، این جا هم در صحنه ای که میترا برای امید روزنامه می خواند، روزنامه ای که در دست دارد روزنامه ی صدای ِ عدالت است با تصویری از میرحسین موسوی که خودش بیانگر خیلی حرف هاست. به جای ِ حذف کردن ِ صحنه ها و خودسانسوری یعقوبی، بازیگران را واداشته تا حرف هایی را که نمی توانند به زبان بیاورند لب بزنند یا به جای ِ بعضی کلمه هایی که نمی توانند بگویند می گویند «بیست و پنج». مثلا می گویند: «تو بیست و پنج می خوری که این کارو انجام ندی.»

تکرار چندباره ی دیالوگ ها که در نمایش های قبلی یعقوبی مثل ِ «ماه در آب» هم بود، انگار تلنگری است برای تماشاگر تا دوباره و چندباره به دیالوگ ها توجه کند و بی توجه از کنار مسایل ِ نمایش عبور نکند. دیالوگ های نمایش در عین این که پیچیدگی ِ خاصی ندارند عموما باعث خنده ی تماشاگر می شوند و به ویژه در اولین صحنه ای که امید و میترا را در اتاق ِ خوابشان می بینیم اکثر تماشاگران نمی توانند در مقابل خندیدن به این صحنه ها مقاومت کنند، اما با دروغ هایی که در طول ِ داستان زن و شوهر ِ نمایش به هم می گویند و بعد دیالوگی که شخصیت ِ آرش می گوید و نام ِ نمایش هم از همین دیالوگ می آید که: «اهورا مزدا این سرزمین را از دشمن، خشکسالی و دروغ محافظت بفرما!» کم کم صدای ِ خنده ها کمتر و کمتر می شود و در اواخر ِ نمایش در صحنه هایی که میترا در حضور آلا و آرش با حالتی بین گریه و خنده از قورباغه ی دهان گشادی حرف می زند که در جنگل سراغ ِ حیوانات می رود، تماشاگر می ماند که گریه کند یا بخندد.

خشکسالی و دروغ کنکاشی در روابط زوج های جوان است و برای ِ تماشاگری که مدت هاست تصویر ِ واقعی ِ خودش را در سینما، تلویزیون و روی ِ صحنه ی تئاتر ندیده است اتفاقِ جالبی است.

سایت محمد یعقوبی+هفت گانه ای برای نمایش خشکسالی و دروغ+خشکسالی ى پنهانی+گفتگو با محمد یعقوبی

(3) دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »