شاید بزرگترین اشکال نمایشِ «خشکسالی و دروغ» تعویض ِ پی در پی ِ صحنه ها باشد که مانع عمیق شدن ارتباط ِ مخاطب با نمایش می شود. سوال هایی که یعقوبی در خلال تعویض ِ صحنه ها درباره ی رابطه ی زنان و مردان از زبان بازیگرانش از تماشاگران می پرسد برای حفظ رابطه ی تماشاگر و نمایش و پرت کردن حواس ِ تماشاگران از تعویض ِ صحنه هاست.
صدای زن: «چرا مردا این قدر دروغ میگن؟»
صدای مرد: «چرا زن ها این قدر غر می زنن؟»

آخرین سوالی که پرسیده می شود، این است که: «چرا زن ها و مردا این قدر همدیگرو رنج میدن؟» و اصلا انگار نمایش یعقوبی هم درباره ی همین رنج دادن و عذاب کشیدن است. آدم های ِ نمایش بدون این که بخواهند، مدام در حال تحمل فشارها و عذاب هایی اند که طرف مقابل به آنها وارد می کند. چه امید که مجبور است فشارها و سوءظن های میترا را تحمل کند، چه میترا که احتمالا امید آن موچودی نیست که او می خواسته و مدام در فکر و عذابِ خیانت هایِ احتمالی ِ امید است و آخر ِ نمایش هم انگار پیش از همه به امید ثابت می شود که در زندگی ِ زناشویی با آلا هم هیچ وقت به آن آرامشی که فکرش را می کرده نمی رسد و باز هم با همان مسایلی مواجه است که در زندگی با میترا با آنها مواجه بوده است.
نمایش از دوازده تکه تشکیل شده، از زمان ِ حال و در خانه ی امید و آلا داستان شروع می شود و تماشاگر با تماس ِ میترا همسر ِ قبلی امید مواجه می شود که می خواهد برای انجام کاری به سراغ ِ امید بیاید، صحنه تاریک می شود و بعد به تدریج گذشته ی هرکدام از شخصیت ها را می بینیم. طراحی صحنه فقط با چند مکعبِ ساده، یک ستون و یک دیوار که هربار فقط جای ِ پنجره های آن عوض می شود چند صحنه ی مختلف مثل خانه و دفتر کارِ امید و آلا، اتاق ِ خواب ِ امید و میترا و خانه ی آرش را نشان می دهد که هرکدام از دیگری قابل تشخیص و تمیز اند.

نمایش های ِ یعقوبی معمولا هرکدام نشانه ای از زمان و روزگار ِ خود دارند، این جا هم در صحنه ای که میترا برای امید روزنامه می خواند، روزنامه ای که در دست دارد روزنامه ی صدای ِ عدالت است با تصویری از میرحسین موسوی که خودش بیانگر خیلی حرف هاست. به جای ِ حذف کردن ِ صحنه ها و خودسانسوری یعقوبی، بازیگران را واداشته تا حرف هایی را که نمی توانند به زبان بیاورند لب بزنند یا به جای ِ بعضی کلمه هایی که نمی توانند بگویند می گویند «بیست و پنج». مثلا می گویند: «تو بیست و پنج می خوری که این کارو انجام ندی.»
تکرار چندباره ی دیالوگ ها که در نمایش های قبلی یعقوبی مثل ِ «ماه در آب» هم بود، انگار تلنگری است برای تماشاگر تا دوباره و چندباره به دیالوگ ها توجه کند و بی توجه از کنار مسایل ِ نمایش عبور نکند. دیالوگ های نمایش در عین این که پیچیدگی ِ خاصی ندارند عموما باعث خنده ی تماشاگر می شوند و به ویژه در اولین صحنه ای که امید و میترا را در اتاق ِ خوابشان می بینیم اکثر تماشاگران نمی توانند در مقابل خندیدن به این صحنه ها مقاومت کنند، اما با دروغ هایی که در طول ِ داستان زن و شوهر ِ نمایش به هم می گویند و بعد دیالوگی که شخصیت ِ آرش می گوید و نام ِ نمایش هم از همین دیالوگ می آید که: «اهورا مزدا این سرزمین را از دشمن، خشکسالی و دروغ محافظت بفرما!» کم کم صدای ِ خنده ها کمتر و کمتر می شود و در اواخر ِ نمایش در صحنه هایی که میترا در حضور آلا و آرش با حالتی بین گریه و خنده از قورباغه ی دهان گشادی حرف می زند که در جنگل سراغ ِ حیوانات می رود، تماشاگر می ماند که گریه کند یا بخندد.
خشکسالی و دروغ کنکاشی در روابط زوج های جوان است و برای ِ تماشاگری که مدت هاست تصویر ِ واقعی ِ خودش را در سینما، تلویزیون و روی ِ صحنه ی تئاتر ندیده است اتفاقِ جالبی است.
سایت محمد یعقوبی+هفت گانه ای برای نمایش خشکسالی و دروغ+خشکسالی ى پنهانی+گفتگو با محمد یعقوبی