حالا دیگر همه جا سر و کله شان پیدا می شود؛ تنها راه خنداندن بقیه برایشان مسخره کردن دیگران است. آدم هایی را مسخره می کنند که هیچ وقت به گرد پایِ شان هم نمی رسند و سراغِ چیزهایی می روند که هیچ وقت تویِ زندگی شان دست شان به آنها هم نمی رسد.
بایگانیِ بی سرزمین
بگذر ز من
خاصیتِ گذشته این است که هیچ وقت دست از سرِ آدم برندارد، حتی وقتی با هم خداحافظی کرده اید و داری می روی که همه چیز را فراموش کنی. بلد است چطور قدم به قدم، سایه به سایه دنبالت راه بیافتد، بلد است چطور از پله هایِ خانه تان بالا بیاید، در و پنجره های کیپ شده و پرده هایِ گوش تا گوش کشیده شده هم حریفش نمی شوند. یک جورِ عجیبی خودش را به تو تحمیل می کند، جلوی رویت رژه می رود و تو ناچار دست ها را به نشانه ی تسلیم بالا می بری.
تسلیم نشوی چه کنی؟
پیوند پایدار دیدگاهها غیرفعال
دلیل محکمه پسند ارائه کنید!
خیلی وقتا بی دلیل متهم میشی، اون لحظه احساس می کنی که اگر از خودت دفاع نکنی، خودت رو ضایع کردی، در یک کلام در حقِ خودت ظلم کردی. یک چیزی از تویِ وجودت هی بهت سیخونک می زنه: «حرف بزن، حرف بزن، آخه لامصب یه چیزی بگو، این جوری ساکت نمون…» بعضی وقتا حرفش رو قبول می کنی، اون آدمِ عاقلِ منطقی که بلده دو دو تا چهار تا بکنه و با خونسردی و یه حس طنزِ خاص طرفش رو قانع کنه -اگه طرفِ مقابل آدم منطقی باشه اصلا، که در بیشترِ موارد نیست- فراموش ات میشه. به جایِ اون آدمِ قبل تبدیل میشی به آدمی که از حرص، از بغض و نفرتِ تهمتی که بهت زدن، قضاوتِ بی دلیلی که درباره ات کردن با تمامِ وجود فریاد می کشی…داد می زنی که همه بفهمن چه اشتباهی درباره ی تو کردن. بعد هی خودت را سرزنش می کنی که چرا این طور شد؟ این من بودم که آن روز این طور آن رویِ دیگرم را نشان دادم؟ من بودم واقعا؟
اگر ساکت بمانی و بگذری که دیگر بدتر است… آن موجودِ لعنتیِ که آن داخل نشسته به این راحتی ها رضایت نمی دهد که. در هر دو صورت انگار بازنده ای.
ملکوت
صدایِ خانم هایده وقتی می خواند:
من از لبِ تو منتظرِ یک حرفِ تازه ام
تا قشنگ ترین قصه ی عالم رو بسازم…
+ مصاحبه ای با مسعود امینی ترانه سرایِ حرف تازه [اینجا].
پیوند پایدار دیدگاهها غیرفعال
درد
آدم هایِ بدونِ درد را نمی فهمم، آدم هایی که همیشه راهِ فراری برایشان هست… درد باید مُدام باشد، رهایت نکند، خلاص نشوی ازش… درد یک وقت هایی به گمانم حتی باید از مرزِ طاقت تو هم عبور کند، مدام بِکاری و چشم به آسمان داشته باشی و هیچ خبری هم نباشد، بعد شاید گشایشی شد، شاید…
نثار
رکیک ترین فحشی که از کودکی تا الان تویِ ذهن تان مانده و عقده ی استفاده کردن اش را دارید…
یک دلِ سیر
یک شب هایی هم مثلِ امشب آدم دلش می خواهد یک نفر باشد سرش را بگذارد رویِ شانه اش و تا خودِ صبح زار زار گریه کند…