بایگانی نویسنده

مسخره ی عزیز دوستت دارم!

حالا دیگر همه جا سر و کله شان پیدا می شود؛ تنها راه خنداندن بقیه برایشان مسخره کردن دیگران است. آدم هایی را مسخره می کنند که هیچ وقت به گرد پایِ شان هم نمی رسند و سراغِ چیزهایی می روند که هیچ وقت تویِ زندگی شان دست شان به آنها هم نمی رسد.

(۱) دیدگاه

جواب نامرئی

ترم دوم دانشگاه بودم؛ اواخر خرداد بود به گمانم، امتحان اقتصاد خرد داشتم، تویِ کل ترم یک کلمه هم درس نخوانده بودم و اصلا نمی دانستم عرضه و تقاضا خوردنی اند یا پوشیدنی… یک روز قبلِ امتحان با اعتماد به نفس کامل شروع کردم به خواندنِ کتاب سیصد صفحه ای اقتصاد خرد دومینیک سالواتوره که استاد همان جلسه ی اول صرفا به عنوان پایه ای برایِ آشنایی با مباحثِ اقتصاد خرد معرفی کرده بود و نه منبع اصلی ِ درس و امتحان. طبیعی است که تویِ ترم جزوه ای هم ننوشته بودم و چون از دانشگاه و رشته ام متنفر بودم و اصلا خیال داشتم دانشگاه را بی خیال بشوم تا آن زمان با هیچ کدام از بچه ها هم صمیمیتی به هم نزده بودم که شب امتحانی بروم سراغ آنها و ازشان جزوه بگیرم.

تا شبِ امتحان صرفا یک بار کتاب سالواتوره ی عزیز را روخوانی کرده بودم و هنوز ارتباطِ قضایا آن طور که باید دستم نیامده بود، این است که فردا سر جلسه ی امتحان هیچ چیزی تویِ ذهنم نمانده بود که بخواهم در جوابِ سوالاتِ استاد تویِ برگه ام بنویسم، کل دو ساعتِ امتحان را رویِ صندلی ام نشسته ام، عرق ریختم، به برگه ی سفید جلویِ رویم و سوالاتِ استاد نگاه کردم و مراقبِ جلسه هم میخکوب من مانده بود، ده دقیقه ی آخر با خودم فکر می کردم چطور برگه ی جوابی که رویش هیچ چیزی نوشته شده را تحویلِ مراقب بدهم و استاد با دیدنِ برگه ی سفیدِ من چه حالی پیدا می کند… این است که با بیشترین سرعتی که امکان داشت و در حالی که مراقبِ جلسه داشت تویِ سرِ خودش می زد که وقت تمام شده و برگه هایتان را تحویل بدهید شروع کردم به رونویسی از برگه ی سوالات تویِ برگه ی جواب…

تک تکِ سوالاتِ استاد را مو به مو و بدون جا انداختنِ یک واو به برگه ی جوابم منتقل کردم، این طور حداقل برگه ی جواب را پر کرده  بودم. بماند که ترمِ بعد با چه عذابی سرِ کلاس همان استاد می رفتم.

(۱) دیدگاه

فایده

اگر نتوانم با تو قهوه بنوشم

پس قهوه خانه ها به چه درد می خورند

اگر نتوانم با تو بی آنکه هدفی داشته باشیم

راه بروم

پس خیابانها به چه درد می خورند

اگر نتوانم نام تو را

بی آنکه بترسم

مزمزه کنم

پس زبانها به چه درد می خورند

اگر نتوانم فریاد بزنم

دوستت دارم

پس دهانم به چه درد می خورد؟

«از مجموعه ی در آغاز زن بود- سعاد الصباح- ترجمه ی وحید امیری»

دیدگاه‌ها غیرفعال

بگذر ز من

خاصیتِ گذشته این است که هیچ ‏وقت دست از سرِ آدم برندارد، حتی وقتی با هم خداحافظی کرده‏ اید و داری می‏ روی که همه‏ چیز را فراموش کنی. بلد است چطور قدم به قدم، سایه به سایه دنبالت راه بیافتد، بلد است چطور از پله‏ هایِ خانه ‏تان بالا بیاید، در و پنجره ‏های کیپ شده و پرده‏ هایِ گوش تا گوش کشیده شده هم حریفش نمی‏ شوند. یک جورِ عجیبی خودش را به تو تحمیل می کند، جلوی رویت رژه می رود و تو ناچار دست ها را به نشانه ی تسلیم بالا می بری.

تسلیم نشوی چه کنی؟

دیدگاه‌ها غیرفعال

نارنجی پوش

نهال: خوشحالی؟

حامد: واسه چی؟

نهال: این که دادگاه رو بردی…

حامد: کاش تو رو می بردم!

«نارنجی پوش- داریوش مهرجویی»

دیدگاه‌ها غیرفعال

دلیل محکمه پسند ارائه کنید!

خیلی وقتا بی دلیل متهم میشی، اون لحظه احساس می کنی که اگر از خودت دفاع نکنی، خودت رو ضایع کردی، در یک کلام در حقِ خودت ظلم کردی. یک چیزی از تویِ وجودت هی بهت سیخونک می زنه: «حرف بزن، حرف بزن، آخه لامصب یه چیزی بگو، این جوری ساکت نمون…» بعضی وقتا حرفش رو قبول می کنی، اون آدمِ عاقلِ منطقی که بلده دو دو تا چهار تا بکنه و با خونسردی و یه حس طنزِ خاص طرفش رو قانع کنه -اگه طرفِ مقابل آدم منطقی باشه اصلا، که در بیشترِ موارد نیست- فراموش ات میشه. به جایِ اون آدمِ قبل تبدیل میشی به آدمی که  از حرص، از بغض و نفرتِ تهمتی که بهت زدن، قضاوتِ بی دلیلی که درباره ات کردن با تمامِ وجود فریاد می کشی…داد می زنی که همه بفهمن چه اشتباهی درباره ی تو کردن. بعد هی خودت را سرزنش می کنی که چرا این طور شد؟ این من بودم که آن روز این طور آن رویِ دیگرم را نشان دادم؟ من بودم واقعا؟

اگر ساکت بمانی و بگذری که دیگر بدتر است… آن موجودِ لعنتیِ که آن داخل نشسته به این راحتی ها رضایت نمی دهد که. در هر دو صورت انگار بازنده ای.

نوشتن دیدگاه

مهدی هاشمی؛ شناگر

بر شما باد خواندنِ مصاحبه یِ طولانیِ و اصلا زندگینامه ای مهدی هاشمی با شهرامِ جعفری نژاد در شماره ی تازه ی ماهنامه صنعت سینما؛ مصاحبه ای که از دورانِ کودکیِ هاشمی در لنگرود آغاز می شود و کلِ کارنامه ی حرفه ای اش تا همین امروز را هم در بر می گیرد و شهرام جعفری نژاد هم اسمش را گذاشته شناگر، هم به دلیل این که هاشمی هیچ وقت در طولِ زندگی اش شنا کردن را رها نکرده و هم به دلیل انعطاف پذیری و روحیه ی متعادل و عشق به طبیعت که نشانه اش را در تمامِ طول مصاحبه می بینیم:

«واقعا اگر بخواهید مرا در یک کلمه خلاصه کنید، شاید شناگر بهترین واژه باشد. می دانید؟ غیر از استخر، یکی از برنامه های من در تابستان ها این است که گاهی تنها و گاهی با دوستان، قایق موتوری می گیرم و به وسط دریا می روم، طوری که ساحل دیده نشود. آن جا ساعتی شنا می کنم و برمی گردم.»

بعد همین طور که دارید ویژه نامه را ورق می زنید و مصاحبه ای را می خوانید که مهدی هاشمی در آن بی هیچ ترسی درباره ی ضعیف ترین آثارِ کارنامه اش هم صحبت می کند و اشتباهاتش را خیلی راحت می پذیرد یکی یکی یادتان بیاید مهدی هاشمی با آن اندام کوچک که خودش می گوید یادآور هالتر زدن در دوران نوجوانی و جوانی اش است چه نقش هایی را برایِ ما به یادگار گذاشته؛ سلطان و شبان ساده دل در افسانه سلطان و شبان و آن طور که می گفت: «سلطان بانویِ ما به سلامت باشد.» را خاطرتان هست؟ یا آقایِ حلیمیِ خارج از محدوده را که به هر دری می زد تا دزد خانه اش را مجازات کند و خانه اش در حوزه ی استحفاظی هیچ اداره ای نبود، نصرا… مددی زرد قناری که با هزار امید و آرزو می آمد تهران و پیکانِ زرد قناری اش را از او می دزدیدند، عکاس باشیِ ناصرالدین شاه آکتور سینما یا احمد فیلم همسر و آن همه کل کل کردن هایی که با فاطمه معتمدآریا بر سرِ رسیدن به ریاست شرکت داشت، دکتر یاوری سریالِ رقص پرواز یا دکتر محمد قریبِ سریالِ روزگار قریب کیانوش عیاری آن طور که رویِ تخت بیمارستان درد می کشید و خواسته بود که او را تویِ بیمارستان اطفال بستری کنند و هنوز به فکر بچه هایِ بیماری بود که تویِ اتاقِ کناری اش بستری بودند، مردِ فیلمِ هیچ که سیرمونی نداشت یا این اواخر آقا یوسف علی رفیعی که برایش سیمرغ بلورین هم گرفت و بعد حسرت بخورید بابت این که چرا نسل ما این فرصت را نداشته که مهدی هاشمی را روی صحنه تئاتر ببیند و بدانید که گلاب آدینه، سلطان بانویِ افسانه سلطان و شبان و همراه سی و پنج ساله ی زندگی مهدی هاشمی درباره اش نوشته است:

«نوشتن درباره مهدی هاشمی همان قدر برایم مشکل است که بلاتشبیه بخواهید درباره خداوند مطلبی بنویسم. احساساتم جلوتر از هرکلام عاقلانه ای حرکت می کند و این برای از او گفتن کافی نیست. فقط بدانید که او ناب است. بی همتاست.»

«ماهنامه صنعت سینما- شماره ی صد و هفدهم- پانزدهم فروردین 1391- 132 صفحه- سه هزار تومان»

(۱) دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »