بایگانیِ فوریه, 2012

دوستان

من یک ماه است که با بابا حرف نزده ام…

روزبه چهار ماهِ تمام است که تویِ تهران دنبالِ کار می گردد و حالا نشسته است تویِ خانه به شمع ساختن. فرزانه منتظر جرقه است، منتظرِ تلنگر، انگیزه و هیجانی که یک نفر برایش از آن بالا بفرستد، پشتِ تلفن با ذوق می گوید که روزنامه مان دوباره دارد راه می افتد. امیر درگیرِ کارهایِ عروسی اش است و دنبالِ اجاره ی خانه ای که پیدا نمی شود. لیلا از هفدهم تا سیِ بهمن دوازده روزِ اعصاب خردکن را گذرانده تا ثبتِ نامِ دانشگاهش تکمیل بشود و حالا دلش روزمرگی و خیابان گردی هایِ بی هدف می خواهد. حمید قلبش ناراحت است و می گوید یک کاری کنید حال و هوا و روحیه ام عوض بشود. زهرا عینکش را عوض کرده و دو تا بیست تویِ کارنامه ی این ترم اش نشانده و پیشنهاد می کند که همگی با هم از خانه برویم. محمد را آخرین باری که دیدم درگیر عروسیِ خواهرش بود و گفت که او هم با بابایش حرف نمی زند، بعدش چند باری برایش اس ام اس فرستادم که هنوز جواب نداده است. مینا را تا جایی که خبر دارم درگیرِ اسباب کشی و عوض کردن خانه اش است. فرزین نگرانِ این است که به خاطرِ تاخیرهایی که دارد از شرکتِ محلِ کارش بیرونش نکنند و دنبالِ یک 206 تمیز می گردد که بیندازد زیرِ پایش و رفت و آمد برایش راحت تر شود. مهدیه درگیرِ خواندنِ چهار جُستارِ حسین سناپور بود و می گفت از کتاب خوشش آمده است. هومن و مهسا را آخرین باری که باهاشان صحبت کردم مشغولِ خرید تویِ بازار بودند و لابد به روزهایِ خوشِ آینده فکر می کردند. مهبُد درگیرِ نشریه ی داخلی کتابفروشی شان است و می گوید برایمان مطلب بفرست که ستونِ خالی زیاد داریم.

من یک ماه است که با بابا حرف نزده ام…

(4) دیدگاه

این روزها در فروشگاه ها چه می فروشند؟

کوراتیژین به دیدن تیکاکیف رفت، اما دید که او خانه نیست. در همان زمان تیکاکیف در فروشگاه مشغول خرید شکر و گوشت و خیار بود. کوراتیژین در فکر این بود که برای تیکاکیف یک یادداشت بگذارد که ناگهان او را دید که پلاستیک به دست از دور می آید. کوراتیژین تف پرملاتی کرد و داد زد:

«مردک! یک ساعته من اینجا منتظرتم.»

تیکاکیف نزدیک شد و توضیح داد: «من فقط بیست و پنج دقیقه رفته بودم بیرون برای خرید.»

کوراتژین باز داد زد: «من این حرفا حالیم نیست. من الان دقیقا یک ساعته اینجا منتظرتم.»

تیکاکیف دیگر جوش آورد: «دروغ نگو مرتیکه.»

کوراتژین بلندتر از قبل داد زد: «دروغگو همه کس و کارته.»

اینجا بود که دیگه تیکاکیف طاقت از دست داد و یکی از خیارهایی که از فروشگاه خریده بود بیرون آورد و محکم به فرق سر کوراتژین کوبید که در نتیجه کوراتژین افتاد زمین و جادرجا مرد.

بله خیارهایی این قدر درشت و این قدر سفت یکی از چیزهایی است که این روزها توی فروشگاه ها می فروشن.

« از دانیل خارمس- از مجموعه ی الفبای تقلب- گردآوری و ترجمه ی حسین یعقوبی- نشر مروارید»

دیدگاه‌ها غیرفعال

جهانِ باز

نشسته ایم تویِ آپارتمان هایِ تاریکِ مان، درها را به رویِ خودمان بسته ایم، دیوارها را تا ثریا بالا برده ایم و در هم می لولیم.

(3) دیدگاه

کافی شاپ

رفتم کافی شاپ و گفتم: «یه فنجون مرگ می خوام.» چی کار کنم؟ اگه مرگ نخوام پس چی بخوام؟ وقتی تو حلقومم گلوله گلوله زندگی می ریزم و همه ش زهر می شه می ره تو وجودم، دیگه اگه مرگ نخوام چی بخوام؟ وقتی یه فنجون مرگ خواستم، طرف پرسید: «تلخ باشه یا شیرین؟» راستش تا اون وقت به همچی چیزی فکر نکرده بودم، ولی مگه فرقی هم می کرد؟ چه می دونم، شایدم می کرد. تو این فکر بودم که طرف منو به خودم آورد: «ببخشید، پرسیدم تلخ باشه یا شیرین؟»

- فرقی نمی کنه.

واقعا فرق نمی کرد؟ چرا نکنه؟ چرا تلخ و شیرینش یکی باشه؟ فوری گفتم: «تلخش رو بدین.» دوست داشتم مرگم مثل زندگی همون جور تلخ تو وجودم ریخته بشه. از یه آدم بیمار مگه جز اینم انتظار دیگه ای هست؟ ولی دوباره نظرم عوض شد. بلند گفتم: «نه نه، همون شیرینشو بدین.» بازم حرفمو عوض کردم: «ولش کن، فرقی نمی کنه، هرکدومشو دادی، دادی.»

وقتی مرگو سرکشیدم، دیدم نه تلخه نه شیرین. یه جور خاصی بود.

«از مجموعه داستان هذیان- محمدهاشم اکبریانی- نشرچشمه»

دیدگاه‌ها غیرفعال

مُشت

ساعتِ نُه شب/ صف بلیت یکی از فیلم های جشنواره فیلم فجر

- «آقا برایِ چی اینجا ایستادید؟»

- «بی خود و بی جهت!»

- «مَردکِ عوضی خجالت نمی کشی دارم ازت سوال می کنم درست جواب بده.»

- «داداش چرا می زنی، اسمِ فیلمش بی خود و بی جهتِ!»

- «راس میگی داداش؛ حواسم نبود، من از شما معذرت می خوام.»

دیدگاه‌ها غیرفعال

قهوه ای

یک گربه ی پشمالویِ قهوه ای رنگ که من شبیهش را کمتر جای دیگری دیده ام به گمانم از سرما به پارکینگِ خانه پناه آورده بود. شبیه این گربه هایِ خانگی بود و انگار که گم شده باشد یا صاحبش از خانه بیرونش کرده باشد، توی پارکینگ که می رفتم می ایستاد جلویِ رویم و انگار که با التماس بگوید: «یک فکری به حال من بکنید…» زل می زد تویِ چشم هایم و نگاهم می کرد. مامان نمی گذاشت بیاورمش تویِ خانه، چند باری تویِ پارکینگ برایش غذا بردم، بعد دیگر پایین که می رفتم دنبالم تا کنارِ درِ آسانسور راه می افتاد و تنِ قهوه ای اش را به پاهایم می چسباند. نمی دانم چطوری خانه را پیدا کرده بود و پله ها را درست از پارکینگ تا جلویِ در خانه بالا آمده بود و همان جا چمباتمه می زد و می ماند، صدایِ مامان هم درآمده بود که: «چرا کاری کردی که این پایش به اینجا باز شود؟»

بعد دیگر خبری ازش نشد، امروز دیدم تویِ تابلویِ اعلانات ساختمان کاغذی چسبانده اند و نوشته اند: «نگهداری از حیوانات در پارکینگ و راه پله ها ممنوع و برخلاف مقررات می باشد.» بعد یک نفر دیگر هم برداشته بود زیرِ این یکی نوشته، نوشته بود: «فقط همین یک کار ممنوع و خلاف مقررات می باشد؟» و این «می باشد» را یک جورِ دیگری و با یک رنگِ قرمز نوشته بود که از وقتی دیدمش دارم فکر می کنم کارِ کدامِ همسایه یِ دیوانه ی دیوانه ای می باشد؟ 

(۱) دیدگاه

پله آخر

آمدم اینجا بنویسم که تا اطلاع ثانوی عاشق و شیفته ی فیلمِ «پله آخر» علی مصفا شده ام؛ یک عاشقانه ی آرام که اقتباس ادبی از دو داستان «مردگان» جیمز جویس و «مرگ ایوان ایلیچ» تولستوی هم به حساب می آید و به شیوه ی جریان سیال ذهن و درهم ریختگی زمانِ رخدادها روایت می شود.

«لعنت به این طاقچه ها، آخرش هم صاف از آب در نیومد. سمت چپش پنج شیش میلی متر پایین تر افتاد. هنوز هم هروقت نگاهش به این طاقچه ها می افتاد حرص می خورد. زندگیش پر بود از این جزییات… زندگیش… زندگی خسرو بسیار خالی، بسیار معمولی و بسیار وحشتناک بود… وحشتناک. موجودی که تمام فکر و ذکرش صاف ساختن ساختمون ها بود. ساختمون های زشت، باب سلیقه کج و کوله دیگران. هیچ وقت مثل لیلی عاشق نشد یا مثل پسرکی که به خاطر اون مرده بود. هیچ وقت جراتی نداشت. تنها شاهکارش ساختن همین خونه بود که به میل خودش ساخت. با دقت و وسواس، بدون هیچ بی سلیقگی و خراب کاری. مگر البته، یه خراب کاری بزرگ.»

+ قسمتی از فیلم را [اینجا] ببینید.

(2) دیدگاه