من یک ماه است که با بابا حرف نزده ام…
روزبه چهار ماهِ تمام است که تویِ تهران دنبالِ کار می گردد و حالا نشسته است تویِ خانه به شمع ساختن. فرزانه منتظر جرقه است، منتظرِ تلنگر، انگیزه و هیجانی که یک نفر برایش از آن بالا بفرستد، پشتِ تلفن با ذوق می گوید که روزنامه مان دوباره دارد راه می افتد. امیر درگیرِ کارهایِ عروسی اش است و دنبالِ اجاره ی خانه ای که پیدا نمی شود. لیلا از هفدهم تا سیِ بهمن دوازده روزِ اعصاب خردکن را گذرانده تا ثبتِ نامِ دانشگاهش تکمیل بشود و حالا دلش روزمرگی و خیابان گردی هایِ بی هدف می خواهد. حمید قلبش ناراحت است و می گوید یک کاری کنید حال و هوا و روحیه ام عوض بشود. زهرا عینکش را عوض کرده و دو تا بیست تویِ کارنامه ی این ترم اش نشانده و پیشنهاد می کند که همگی با هم از خانه برویم. محمد را آخرین باری که دیدم درگیر عروسیِ خواهرش بود و گفت که او هم با بابایش حرف نمی زند، بعدش چند باری برایش اس ام اس فرستادم که هنوز جواب نداده است. مینا را تا جایی که خبر دارم درگیرِ اسباب کشی و عوض کردن خانه اش است. فرزین نگرانِ این است که به خاطرِ تاخیرهایی که دارد از شرکتِ محلِ کارش بیرونش نکنند و دنبالِ یک 206 تمیز می گردد که بیندازد زیرِ پایش و رفت و آمد برایش راحت تر شود. مهدیه درگیرِ خواندنِ چهار جُستارِ حسین سناپور بود و می گفت از کتاب خوشش آمده است. هومن و مهسا را آخرین باری که باهاشان صحبت کردم مشغولِ خرید تویِ بازار بودند و لابد به روزهایِ خوشِ آینده فکر می کردند. مهبُد درگیرِ نشریه ی داخلی کتابفروشی شان است و می گوید برایمان مطلب بفرست که ستونِ خالی زیاد داریم.
من یک ماه است که با بابا حرف نزده ام…


