داشت از فرار کردن هایش از مدرسه می گفت، از چهارشنبه سوری هایی که به قولِ خودش از یک هفته قبل مدرسه شان را می ترکاندند، از دعوایی که هنوز هم جایِ زخمِ عمیق اش رویِ پیشانی اش باقی مانده بود. همان وقت داشتم فکر می کردم که من هیچ خاطره ی مشخصی از شر و شور و شیطنتِ دورانِ نوجوانی ام ندارم، هیچ چیزی که بشود این طور تویِ جمع تعریف اش کرد و بعد بهش افتخار کرد و بابت اش حسرت خورد. نه فقط هیچ خاطره ای ندارم که هیچ وقت در ذهنم نمی گنجید که این کارها را انجام بدهم -عرضه اش را نداشتم؟- همیشه آن قدر آرام و بی سر و صدا از گوشه و کنارها رفته ام و آمده ام که حالا انگار فرصتِ طلایی ای را از دست داده باشم، طوری که یکی از رفقا چند وقتِ پیش می گفت: «بابا تو چرا این قدر پاستوریزه ای…»
پاستوریزه
ژانویه 28, 2012 بدست مسعود
نوشته شده در مسعود به روایت مسعود | برچسبها نوجوانی | 8 دیدگاه
8 پاسخ
پاسخی بگذارید لغو پاسخ
پست الکترونیک
masoodlive [at] yahoo [dot] com-
مسعود
توئیت می کنیم
- با دیدنِ «نارنجی پوش» دلم می خواهد از داریوش مهرجویی بپرسم چرا اینطور اصرار دارید خاطره فیلم های خوبتان را خراب کنید؟ 2 weeks ago
- فیلم رضا عطاران رو دیدم که یک نیمه ی اول خیلی خوب دارد با یک اکبر عبدی فوق العاده و یک نیمه دوم که به خوبی نیمه اول نیست. 2 weeks ago
- دیشب «برف روی کاج ها» را دیدم، بعد دیدنِ فیلم آن قدر حالم خوب بود و انرژی داشتم که تا خودِ صبح خوابم نبرد. 2 weeks ago
- بدون اسنیکرز زندگی با دشواری زیادی همراهه! 2 weeks ago
- می خوام امروز ساعت نه برم برف روی کاج ها رو ببینم؛ البته اگر این برف لعنتی اجازه بده! 2 weeks ago
طبقه بندی موضوعی
آرشیو
- فوریه 2012
- ژانویه 2012
- دسامبر 2011
- نوامبر 2011
- اکتبر 2011
- سپتامبر 2011
- اوت 2011
- ژوئیه 2011
- ژوئن 2011
- مه 2011
- آوریل 2011
- مارس 2011
- فوریه 2011
- ژانویه 2011
- دسامبر 2010
- نوامبر 2010
- اکتبر 2010
- سپتامبر 2010
- اوت 2010
- ژوئیه 2010
- ژوئن 2010
- مه 2010
- آوریل 2010
- مارس 2010
- فوریه 2010
- ژانویه 2010
- دسامبر 2009
- نوامبر 2009
- اکتبر 2009
- سپتامبر 2009
- اوت 2009
- ژوئیه 2009
- ژوئن 2009
- مه 2009
- آوریل 2009
- مارس 2009
- فوریه 2009
- ژانویه 2009
- دسامبر 2008
- نوامبر 2008
- اکتبر 2008
- سپتامبر 2008
- اوت 2008
- ژوئیه 2008
- ژوئن 2008
- مه 2008
- آوریل 2008
- مارس 2008
- فوریه 2008
- ژانویه 2008
- دسامبر 2007
- نوامبر 2007
- اکتبر 2007
- سپتامبر 2007
- اوت 2007
- ژوئیه 2007
- ژوئن 2007
- مه 2007
- آوریل 2007
- مارس 2007
- فوریه 2007
اینکه هنوز پاستوریزه هستی ربطی به نوجوونیهات نداره ! خیلی آدما هستن که تو زمان نوجوونی شیطنت نمیکردن ولی الان از زیادی مثبت بودن دراومدن
یعنی واقعا من زیادی مثبت ام؟
)
داشتم جریان این پست رو برای خواهرجان تعریف می کردم ، یک نکته ای رو یادآور شد که بد نیست به شما گوشزد بشه !
اگه جنابعالی شیطنت نمی کردی پس کی نخل رو آتیش زده بود ؟! احیانا بچه همسایه بوده ، نه ؟:))
کی بود، کی بود، من نبودم؟!
اون نوع شیطنت خیلی با چیزی که من نوشتم فرق می کنه! اون بیشتر کنجکاوی بود تا شیطنت!
تا جایی که منم به یاد دارم موقعیت مشابهی داشتم با شما. یعنی اگه خاطرهای هم باشه خیلی کم و انگشتشماره. شیطنتی که خودم شروع کنندهش باشم منظورمه.
سعی کردم کنار بیام با این داستان. ولی این در حاشیه بودن رو به شدت لمس کردم…
آخر نگفتی ماجرای این نخل آتیش زدن چی بود.
بذار حضوری توی جمع تعریف کنم بیشتر بخندیم!
))
اکر همهی ساعتهایی را کهتو دو سال دبیرستان رفتم مدرسه کنار هم بگذاریم میشود نهایت یکی دو ماه
خولی تو راهنمایی هم که مرتب بودم خاطراتم این شکل شیطنتی که شما میگویید توش نبوده.اما ارام و سر به زیرم نبودم