تنِ تو وقتی پشتِ پنجره می رقصی.
بایگانیِ ژانویه, 2012
از کنارِ یاران…
مامان و بابا تویِ هال «عشق ممنوع» نگاه کنند، من توی اتاق پتو را رویِ خودم بکشم، شیرِ سرد بخورم، قاه قاه قاه بخندم ولی دلم یک دلِ سیر گریه بخواهد.
پاستوریزه
داشت از فرار کردن هایش از مدرسه می گفت، از چهارشنبه سوری هایی که به قولِ خودش از یک هفته قبل مدرسه شان را می ترکاندند، از دعوایی که هنوز هم جایِ زخمِ عمیق اش رویِ پیشانی اش باقی مانده بود. همان وقت داشتم فکر می کردم که من هیچ خاطره ی مشخصی از شر و شور و شیطنتِ دورانِ نوجوانی ام ندارم، هیچ چیزی که بشود این طور تویِ جمع تعریف اش کرد و بعد بهش افتخار کرد و بابت اش حسرت خورد. نه فقط هیچ خاطره ای ندارم که هیچ وقت در ذهنم نمی گنجید که این کارها را انجام بدهم -عرضه اش را نداشتم؟- همیشه آن قدر آرام و بی سر و صدا از گوشه و کنارها رفته ام و آمده ام که حالا انگار فرصتِ طلایی ای را از دست داده باشم، طوری که یکی از رفقا چند وقتِ پیش می گفت: «بابا تو چرا این قدر پاستوریزه ای…»
پرندگان در پاییز
اواسطِ پاییز پارسال بود که نوشته هایی از محسنِ آزرم و حمید امجد در سوگِ مترجمِ جوانی به اسمِ شمیم هدایتی و همسرش، سینا مدبرنیا در گودرِ مرحوم دست به دست می شد؛ این دو نفر که برایِ پیگیریِ وضعیتِ چاپ و رفعِ مشکلِ مجوزِ انتشارِ ترجمه هایِ شمیم هدایتی که هرکدام به دلیلی در اداره ی کتابِ ارشاد معطل مانده بودند از رشت به تهران آمده بودند در راهِ برگشت در تصادفی از بین رفتند.
حمید امجد در یادداشت اش درباره ی یکی از ترجمه هایِ شمیم هدایتی، پرندگان در پاییز رمانی از براد کِسلِر آمریکایی که در سال 2006 هم در فهرستِ ده کتابِ برتر لس آنجلس تایمز قرار گرفته این طور نوشته بود: «بهترین رمانی که من در سال های اخیر خوانده ام، کتابی منتشر نشده است. من این کتاب را طی مراحل ویرایش و آماده سازی برای انتشار در انتشارات نیلا خواندم. چند نوبت، در ویرایش های متعددش. و هربار با لذت و شگفتی، مبهوت ظرافت های کار نویسنده در تلفیق ساختار رمانی مدرن با ریشه ها و ارجاعات اسطوره ای در فضای معاصر، و آشنایی ستایش انگیز نویسنده با ساختارهای موسیقیایی، اصطلاحات هوانوردی، دنیای پرنده شناسی، ذوق آشپزی و اقسام غذاهای بین المللی، و البته تاریخ و جغرافیا و فرهنگ های غربی و شرقی (یونان باستان، اروپا و آمریکای مدرن، ایران، چین، هند و…) می شدم. و نیز غرقِ ستایشِ دقت و وسواس و ظرافتِ کار مترجم و خستگی ناپذیری اش در جست و جو و یافتن معادل های این جهانِ در هم تنیده ی چند فرهنگی. نام این کتاب پرندگان در پاییز بود؛ رمانی نوشته ی براد کسلر نویسنده آمریکایی.»
و حالا که شمیم هدایتی و سینا مدبرنیا دیگر نیستند تا فرصتِ دوباره ای برایِ خلق و آفرینشِ اثرِ ادبی داشته باشند، رمان «پرندگان در پاییز» رویِ پیشخوانِ کتابفروشی ها نشسته است و چه قدر عجیب که در غیابِ مترجم رمانی را می خوانیم که درباره ی فقدان و عمقِ اندوه از دست دادنِ عزیز است؛ کتاب با ناآرامی و جنب و جوشی که در یک هواپیما پیش آمده شروع می شود، دلهره ای در فضا وجود دارد که در نهایت به سقوطِ هواپیما می انجامد و عده ای در همان فصلِ اولِ کتاب می میرند و باقیِ فصلها درباره ی مواجهه ی بازماندگان با این مرگ، تاثیر این مرگ رویِ روابطِ هرکدام و زندگی ای است که به هرحال ادامه دارد.
«همه چیز تغییر می کرد، مثلِ کرم ابریشم. آیا این قدر گذشته بود؟ آنا، پایه ی جامش به دست، شگفت زده شد، چون گاهی به نظرش می رسید راسل همین روزِ قبل، یا هفته ی قبل او را ترک کرده، که تازه از در رفته بیرون تا یک بطری شیر بخرد و زود برگردد. اما باقی مواقع به نظر می رسید ده ها سال گذشته، انگار راسل متعلق به زندگیِ دیگری بود که آنا قبلا زیسته بوده، مدت ها پیش. آن موقع، پنج سال پیش، فکر می کرد دیگر هرگز غذا نخواهد خورد و هرگز لحظه ای شاد نخواهد شد. فکر می کرد هرگز قادر نیست به او فکر نکند. با وجودِ این حالا این جا بود، با دیگران پشتِ میز نشسته بود، و جامش را در هوا نگه داشته بود.»
در طولِ روایت با خویشاندانِ قربانیان مواجه ایم که باید با فاجعه ای که برایشان پیش آمده روبرو بشوند، عزیزانِ هرکدام جایی در دریا گم شده اند و قطعا دیگر برنمی گردند و حالا این آدمها با این سوال روبرو می شوند که باید برایِ همیشه دلمشغول به این مصیبت باقی بمانند؟ یا تن بسپارند به شتابِ قطعیِ زندگی و شوری که تمام شان در مجاورتِ با مرگ احساس می کنند؟ و اصلا چه چیزهایی مایه ی تسلا و آرامشِ دوباره شان می شود؟
رمان شخصیتی ایرانی هم دارد؛ پرویز منصور که جایی از قولِ او این طور نقل می شود: «ایرانی ها خبره ی اندوه هستند. گفته بود در ایران اصطلاحی وجود دارد: غصه خوردن، خوردنِ غُصه…»
جایی از داستان، آنا گترو یکی از شخصیت هایِ رمان به یاد می آورد که راسل شوهرش یک بار بعد از عشق بازی در تالارهای خالیِ قسمتِ پرنده شناسی موزه ی تاریخِ طبیعی آمریکا به او می گوید: «اگر با دقت گوش کنی، می توانی بشنوی که همه ی پرندگان مُرده در ویترین هایشان با هم درد و دل می کنند.»
نمی دانم شاید شمیم هدایتی هم از گوشه ای دارد نگاه مان می کند و از این که می بیند با لذت داریم کتاب را می خوانیم لبخند می زند، شاید…
یادداشت حمید امجد [این جا] و یادداشت محسن آزرم را [این جا] بخوانید.
بلالیت
مامان وقتی خوشحال باشد برایمان بَلالیت درست می کند؛ پیش غذایی در اصل هندی که تویِ جنوب ایران -البته قبلا بیشتر و الان خیلی کمتر- هم معمولا برایِ صبحانه ی روزِ عید فطر و یا ظهرِ روزهایِ تعطیل با ماهی می خورند. مامان تعریف می کند که این غذا یک جوری یادگارِ مادربزرگ اش است که هروقت می رفتند خانه اش برایشان درست می کرده تا با طعمِ شیرینِ غذا بهشان بگوید عزیزاند.
و حالا روزهایی که حالِ مامان خوب است رشته های ورمیشل را دو سه دقیقه تویِ آب جوش می ریزد و وقتی که نرم شدند آبکش می کند، بعد توی یکی از قابلمه هایِ آشپزخانه مان، کره را آب می کند و یک لایه از این رشته ها را می چیند و رویش شکر و هل و زعفران آب کرده و باز یک لایه رشته ی دیگر و می گذارد که دم بکشد، آخرِ سر جوری رشته ها را هم می زند که زردیِ زعفران و شیرینیِ شکر همه با هم یکی شوند و لابد با طعمِ شیرینِ شکر و زعفرانی که با دست و دلبازیِ فراوان می ریزد بهمان بگوید که دوستِ مان دارد.
امروز بلالیت خوردیم.
خواسته
رخساره ات بسانِ مهتاب است و
چشمانت شکوفان به کردار زنبق آبی
هم چون درخت موز می لرزد ران هایت
دستانت می درخشند بسان شکوفه های نیلوفر
و بازوهایت به نرمای پیچک.
ای که چیکرت بدین سان می درخشد
در خوشی، بیا
تنگ در برم گیر
و اندام اخگربارم را
خنکا بخش!
«عاشقانه های هندی- گردآوری و برگردان: علی عبداللهی- نشر مشکی»
پیوند پایدار دیدگاهها غیرفعال
چهار پیشنهاد
فیلم چی؟
ما یک پاپ داریم ساخته ی آخر نانی مورتی کارگردانِ ایتالیایی. قبل تر هم فیلم هایِ دیگر مورتی مثلِ آوریل و اتاق پسر در ایران اکران شده اند و این یکی که اولین نمایشش در جشنواره ی کن پارسال بود هم در طرح اکران فیلم هایِ خارجی در سه سالن فرهنگ (21/30)، پردیس ملت (20/45) و آزادی (21) به زبان ایتالیایی و با زیرنویس فارسی به نمایش درآمده است. فیلم مورتی که در جشنواره ی کن یکی از طولانی ترین و جنجالی ترین جلسه هایِ مطبوعاتی را داشت با زبانِ شوخ و شنگی که دارد با دنبال کردنِ چند روز از زندگیِ کاردینالی که از طرفِ واتیکان به عنوان پاپِ جدید انتخاب شده و حالا در قبولِ مسئولیت تردید دارد و دلش می خواهد از کاخش بیرون بیاید و با مردم کوچه و بازار برخورد کند و حتی دنبالِ آرزوی قدیمی اش یعنی بازیگری تئاتر برود هم واتیکان و سیاست هایش را نقد می کند و هم به نوعی از واتیکان تقدس زدایی می کند.
مراسمِ انتخابِ پاپ جدید و آدم هایی که بیرونِ کاخ منتظرِ معرفی و انتخابِ پاپ جدید اند مراسمِ مشابهی در کشورِ خودمان را به یاد می آورد.
+ فیلم در IMDB [اینجا].
کتاب چی؟
نیل؛ اولین مجموعه داستانِ محمد تقوی. محمد تقویِ چهل و نه ساله و همسر آذردخت بهرامی -شب هایِ چهارشنبه را خاطرتان هست هنوز؟- در مقدمه ی مجموعه داستانش درباره ی سابقه داستان نویسی اش نوشته: «اولین داستانم در آدینه چاپ شد. بحبوحه ی جلسه های گالری کسری بود و زندگی هر روز شکل و رنگ داستانی تازه به خود می گرفت. بعدها داستان ها و مقاله های دیگری را هم در نشریاتی عرضه کردم که انتشار هرکدام شان در آن سال ها برای اهالی ادبیات حادثه ای محسوب می شد. تجربه ی شرکت در تحریریه ی چند شماره از زنده رود و کارنامه چشم انداز وسیع تری پیش چشمم نهاد. همین طور برگزاری یک دوره کارگاه داستان مجازی در پایگاه اینترنتی بنیاد گلشیری در جهانی از صفرها و یک های بی کران.»
حالا این که چرا محمد تقوی که بیشتر شهرت اش را از انتشارِ داستان هایش در نشریات ادبی دارد در آستانه ی پنجاه سالگی تصمیم به انتشار داستان هایش در قالبِ یک مجموعه گرفته اتفاقی است که خودش پیگیری های نشر چشمه و بهرنگ کیائیان را در آن بی تاثیر نمی داند [اینجا]. پس لابد لذت خواندنِ این ده داستان را در مجموعه صد و پنجاه صفحه ای و چهار هزار تومانی که به صاحبِ نیل هم تقدیم شده باید مدیون بهرنگ کیائیان باشیم.
+ داستانی از محمد تقوی [اینجا].
تئاتر چی؟
برایِ امثالِ من که این هفت، هشت سالِ اخیر پایم به سالن هایِ تئاتر شهر و تماشاخانه ایرانشهر باز شده جلال تهرانی اسم آشنایی نیست. جلال تهرانی در اوایل دهه هشتاد با اجرایِ نمایش های مخزن، تک سلولی ها و هی مرد گنده گریه نکن به چهره ی شناخته شده ای بین اهالی تئاتر تبدیل شده بود، حالا و بعد از نه سال دوری از صحنه تئاتر ترجیح داده با اجرایِ دوباره ی یکی از نمایش های قدیمی اش یعنی مخزن به صحنه برگردد و در مصاحبه با ماهنامه ی الف دلیل این اجرای دوباره را هم این طور بیان کرده: «مخزن توی همه ی این سال ها بارها اجرا شده و کتابش هم چاپ شده. فکر کردم حالا که شورای تئاتر شهر می گوید هر متنی که بخواهی، هر سالنی که بخواهی، هر وقتی که بخواهی، خوب است که من هم مخزن را اجرا کنم که حاشیه و دعوای ممیزی و این ها نداشته باشد…»
کل ماجرای مخزن که از بیست و پنج دی هر روز به جز شنبه ها ساعت هفت در تالار مولوی اجرا دارد در زیرزمین تنگ و نمور یک پمپ بنزین می گذرد، اجرا تا ده بهمن ادامه دارد و امکان دارد بعد از جشنواره تئاتر فجر ادامه پیدا کند، پس بد نیست اگر کنجکاوید که با جهانِ ذهنی جلال تهرانی آشنا بشوید برایِ دیدنِ کار کمی عجله کنید.
مجله چی؟
مجله فیلم که دیگر نیاز به معرفی و پیشنهادِ من ندارد، اما حیف ام آمد از مصاحبه ی نیما حسنی نسب با عباس کیارستمی به بهانه ی اکران شیرین در شماره ی تازه مجله که به گمانم از معدود گفتگوهای کیارستمی در این سال ها باشد حرف نزنم. کیارستمی یک جایِ مصاحبه می گوید: «هر رابطه ای در زندگی حتما با شادی شروع می شود و یک رابطه ی سالم -به اعتقاد من البته- حتما هم با غم به پایان می رسد.»
و این غم و رنج انگار که هیچ پایانی ندارد، هیچ.





