صدایش می آید، می بارد و به کانال کولر می خورد. پتو را محکم تر روی خودم می کشم، نوک انگشتهایم را به هم می چسبانم تا گرم شوند. شماره ی جدید مجله ی فیلم را ورق می زنم، چشم هایم گرم خواب می شوند، مجله از دستم می افتد. بلند می شوم و چراغ اتاق را خاموش می کنم. از پنجره بیرون را نگاه می کنم، همچنان می بارد. می خزم زیر پتو، خودم را زیر پتو جمع می کنم و زیر لب می گویم:
« خوشحالم که این جای امن را دارم.»
نوک انگشت ها
نوامبر 25, 2009 بدست مسعود
باران ریز عالی است هوا را تمیز میکند . ولی امروز برنامه من را به هم ریخت .
توجه : این یک نظر خصوصی می باشد !
من این مطلب رو شاید پارسال توی وبلاگت خوندم !
آقا ! چرا تکراری می نویسی ؟! ما که یادمون نمیره چی خوندیم . واقعاً نیاز شد فیلم memento رو بدم نگاه کنی .
تاییدش کردم چون نیاز بود جواب بدم که وقتی وبلاگ رو منتقل کردم بعضی مطالب انتقال داده نشدند… و حیف بود که خونده نشن…
خب الاااااااااااااغ جان ! یه چراغ مطالعه بخر واسه خودت که نخوای از زیر پتو ی گرم پاشی بری چراغ و خاموش کنی..آخه من تا کی زنده م که این چیزها رو به تو یاد بدم؟!؟!؟!؟!؟!؟!
اولا که من همیشه زیر پتو با چراغ موبایلم کتاب می خونم… دوما ز گهواره تا گور دانش بجوی