بایگانیِ نوامبر, 2009

یک جا بند نمی شوم

سوال این جاست که آدم تا کجا می تواند بین آرزوها و زندگیِ روزمره اش فاصله بیندازد؟ تا کجا می تواند بین این دو تا دست و پا بزند؟ مدام رویا ببافد و سقفِ این رویاها را آن قدر پایین بیاورد که بشود به کوتاهیِ سقفِ زندگیِ نکبتیِ روزمره اش؟ اصلا آدم تا کجا می تواند فقط از آرزوهایش بنویسد؟ تا کجا می تواند فقط درباره شان حرف بزند و حرف؟

بعد آدم انگار احساس می کند که این طور دارد به خودش خیانت می کند، که سرش را پایین انداخته و فقط زنده است…

(12) دیدگاه

کجا می بری؟

تو اکنون ز عشقم گریزانی

غمم را ز چشمم نمی خوانی

دیدگاه‌ها غیرفعال

وقتی در جمع نشسته ایم و وبلاگ می نویسیم

روزِ جمعه اشتباه ترینِ کارِ ممکن این است که خانه بمانید. وقتی از خانه بیرون بزنید و این میزِ غذا جلویِ رویتان باشد و جمعِ رفقا هم جمع باشند بهترینِ کارِ ممکن بعد از غذا این است که لب تاپ تان را زیر بغل بزنید، یک گوشه ای بنشینید و درباره ی این روز یک گزارش مستقیم توی وبلاگ تان بنویسید.

(12) دیدگاه

چه می کنه این الف.نون

تیتر:

بعد از سریال های صاحبدلان، رستگاران و دل نوازان  نوبت به سریال های خسته دلان و جستجوگران رسید. 

تفسیر تیتر:

اصولا الف.نون اینجا، الف.نون اون جا… الف.نون همه جا!

(5) دیدگاه

نوک انگشت ها

صدایش می آید، می بارد و به کانال کولر می خورد. پتو را محکم تر روی خودم می کشم، نوک انگشتهایم را به هم می چسبانم تا گرم شوند. شماره ی جدید مجله ی فیلم را ورق می زنم، چشم هایم گرم خواب می شوند، مجله از دستم می افتد. بلند می شوم و چراغ اتاق را خاموش می کنم. از پنجره بیرون را نگاه می کنم، همچنان می بارد. می خزم زیر پتو، خودم را زیر پتو جمع می کنم و زیر لب می گویم:
« خوشحالم که این جای امن را دارم.»

(5) دیدگاه

صداها

صداها فیلمِ بدی نیست، در مقیاس سینمای ایران تجربه ی تازه ای است اما تماشایش لذت بخش نیست. کارگردان و فیلمنامه نویس می خواسته اند حسِ ماندن در یک فضایِ بسته را به تماشاگر منتقل کنند، طوری که تماشاگر احساس خفقان و وحشت از حبس شدن در یک فضایِ بسته بکند و موفق هم شده اند.

صداها روایتِ داستانش را از انتها شروع می کند، رابطه ی محوری قصه ارتباط بین دو مرد و یک زن است و به تدریج شخصیت هایِ بیشتری وارد داستان می شوند و با تمام شدنِ فیلم و قرار دادن تکه هایِ ماجرا در کنار هم گذشته ی شخصیت ها را متوجه می شویم. تماشاگر تقریبا از سکانس دوم یعنی جایی که رویا از پشتِ آیفون خانه سهیل (میکائیل شهرستانی) دیده می شود متوجه می شود که داستان فیلم برعکس تعریف می شود.

صداها را می شود یک جور بازتاب اتفاقات جامعه ی ما در یک قالب کوچک هم در نظر گرفت. آدم هایی که در طبقاتِ یک آپارتمان، در فضایی بسته شبیه زندان محصور شده اند، ارتباطی با هم ندارند و صداهایی که هر از گاهی از طبقاتِ مختلفِ ساختمان به گوش می رسند حلقه ی ارتباطی این آدم هاست، شخصیت ها پنهانی به حرف های هم گوش می دهند اما مسئولیتی در مقابل این صداها به عهده نمی گیرند و نه تنها برای رهایی از این فضای بسته هیچ کاری نمی کنند بلکه مانعِ عکس العمل دیگران هم می شوند. داستانِ فیلم را می شود یک جور پیش بینی هم در نظر گرفت: «رویا در اولین روزِ ازدواجش با رضا و در حالی که فکر می کند می تواند زندگی بهتری را شروع کند توسطِ همسرِ سابقش، حمید در وضعیتی قرار می گیرد که نه تنها تمام آرزوهایش از بین رفته بلکه خود را در مواجهه با یک فاجعه می بیند.»

آدم هایی که در مواجهه با این فاجعه قرار می گیرند، هرکدام چیزی برای پنهان کردن دارند. یکی دختری معتاد است- که فقط یک سکانس در فیلم حضور دارد اما به واسطه ی بازی خوب طناز طباطبایی و دیالوگ های خوبی که سعید عقیقی برای این شخصیت نوشته تا مدت ها در ذهن می ماند-  و دیگری صدابرداری است که خانه اش را به استودیو تبدیل کرده و همسر و پسرش ترکش کرده اند و در مقابل این ماجرا کاملا منفعل اند. تنها دختری که دورترین رابطه را با ماجرا دارد و از محیطِ خارج وارد این دایره بسته شده در مقابلِ این ماجرا عکس العمل نشان می دهد و اتفاقا نویسنده فیلمنامه- سعید عقیقی – و کارگردان – فرزاد موتمن – تنها امیدواری شان را به این شخصیت و در قالبِ رابطه ای که در حالِ شکل گرفتن است نشان می دهند. تصویرِ ماشین جیپِ قرمز رنگی که دختر را به خانه می رساند و ما آن را از قابِ پنجره می بینیم تنها نمایِ خارجی فیلم است، که رنگِ قرمزِ ماشین در مواجهه با فضایِ سرد و تیره ی فیلم قرار می گیرد و تنها دفعه ای است که کارگردان به تماشاگر فرصت می دهد که خارج از فضایِ بسته چاردیواری ها را هم ببیند.

(2) دیدگاه

درخت بوی خوش بختی می دهد

(۱) دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »