صداها فیلمِ بدی نیست، در مقیاس سینمای ایران تجربه ی تازه ای است اما تماشایش لذت بخش نیست. کارگردان و فیلمنامه نویس می خواسته اند حسِ ماندن در یک فضایِ بسته را به تماشاگر منتقل کنند، طوری که تماشاگر احساس خفقان و وحشت از حبس شدن در یک فضایِ بسته بکند و موفق هم شده اند.
صداها روایتِ داستانش را از انتها شروع می کند، رابطه ی محوری قصه ارتباط بین دو مرد و یک زن است و به تدریج شخصیت هایِ بیشتری وارد داستان می شوند و با تمام شدنِ فیلم و قرار دادن تکه هایِ ماجرا در کنار هم گذشته ی شخصیت ها را متوجه می شویم. تماشاگر تقریبا از سکانس دوم یعنی جایی که رویا از پشتِ آیفون خانه سهیل (میکائیل شهرستانی) دیده می شود متوجه می شود که داستان فیلم برعکس تعریف می شود.
صداها را می شود یک جور بازتاب اتفاقات جامعه ی ما در یک قالب کوچک هم در نظر گرفت. آدم هایی که در طبقاتِ یک آپارتمان، در فضایی بسته شبیه زندان محصور شده اند، ارتباطی با هم ندارند و صداهایی که هر از گاهی از طبقاتِ مختلفِ ساختمان به گوش می رسند حلقه ی ارتباطی این آدم هاست، شخصیت ها پنهانی به حرف های هم گوش می دهند اما مسئولیتی در مقابل این صداها به عهده نمی گیرند و نه تنها برای رهایی از این فضای بسته هیچ کاری نمی کنند بلکه مانعِ عکس العمل دیگران هم می شوند. داستانِ فیلم را می شود یک جور پیش بینی هم در نظر گرفت: «رویا در اولین روزِ ازدواجش با رضا و در حالی که فکر می کند می تواند زندگی بهتری را شروع کند توسطِ همسرِ سابقش، حمید در وضعیتی قرار می گیرد که نه تنها تمام آرزوهایش از بین رفته بلکه خود را در مواجهه با یک فاجعه می بیند.»
آدم هایی که در مواجهه با این فاجعه قرار می گیرند، هرکدام چیزی برای پنهان کردن دارند. یکی دختری معتاد است- که فقط یک سکانس در فیلم حضور دارد اما به واسطه ی بازی خوب طناز طباطبایی و دیالوگ های خوبی که سعید عقیقی برای این شخصیت نوشته تا مدت ها در ذهن می ماند- و دیگری صدابرداری است که خانه اش را به استودیو تبدیل کرده و همسر و پسرش ترکش کرده اند و در مقابل این ماجرا کاملا منفعل اند. تنها دختری که دورترین رابطه را با ماجرا دارد و از محیطِ خارج وارد این دایره بسته شده در مقابلِ این ماجرا عکس العمل نشان می دهد و اتفاقا نویسنده فیلمنامه- سعید عقیقی – و کارگردان – فرزاد موتمن – تنها امیدواری شان را به این شخصیت و در قالبِ رابطه ای که در حالِ شکل گرفتن است نشان می دهند. تصویرِ ماشین جیپِ قرمز رنگی که دختر را به خانه می رساند و ما آن را از قابِ پنجره می بینیم تنها نمایِ خارجی فیلم است، که رنگِ قرمزِ ماشین در مواجهه با فضایِ سرد و تیره ی فیلم قرار می گیرد و تنها دفعه ای است که کارگردان به تماشاگر فرصت می دهد که خارج از فضایِ بسته چاردیواری ها را هم ببیند.