بایگانیِ دسامبر, 2007

نخوانده ها

امروز نشسته ام و کتابهای نخوانده ام را شمرده ام و لیست کرده ام، تعدادشان به دویست جلد رسیده است. به خودم قول داده ام تا این کتابها را نخوانده ام سراغ خریدن کتاب جدید نمی روم، اما خودم خوب می دانم که کافی است فردا، همین فردا از جلوی یک کتابفروشی رد شوم تا فهرست کتابهای نخوانده ام باز هم طولانی تر شود. نمی دانم چه اصراری- شما بخوانید چه کرمی!!- است که این سیاهه مدام طولانی تر شود؟ آن هم درست زمانی که احساس می کنی به زودی ممکن است میان کوهی از کتاب مدفون شوی، درست زمانی که با خودت فکر می کنی که نگه داشتن این همه کتاب آن هم توی این خانه های قوطی کبریت تا کجا ممکن است؟ درست زمانی که داری به فکر می افتی چند تا چند تا ردشان کنی بروند و برسند به دست یکی دیگر که شاید تشنه ی خواندنشان باشد…
اما وقتی نگاهشان می کنی که میان قفسه های کتابخانه ات چطور تنگ هم نشسته اند، انگار دلگرمی که دوستانت را جای امنی نگه داشته ای تا هیچ آسیبی بهشان نرسد و تو هم می دانی که یکروز که ممکن است خیلی هم دیر نشود بالاخره سراغ دوستانت را خواهی گرفت.

عکس باز هم از اینجا

 

(13) دیدگاه

پست دویست

اتفاق هایی که در زندگی می افتند، گاه نشان هیچ چیز نیستند. گاه از چیدن برخی از این رویداد ها کنار یکدیگر در ذهنمان، می خواهیم به نتیجه ای برسیم. این نتایج خیلی وقت ها آن قدر گنگ و مبهم اند که با نبودنشان نیز هیچ اتفاقی روی نمی دهد.*
* لکه های ته فنجان قهوه/ رضا ارژنگ/ نشر افق

 

عکس از اینجا

(7) دیدگاه

آیا می دانستید که…؟!!!

(14) دیدگاه

شب یلدا: یک شب از هزار شب

« واژۀ یلدا از زبان سریانی و به معنای تولد است و سبب این نام گذاری را چنین دانسته اند که در پایان این شب دراز که اهریمنی است، خورشید یا مهر متولد می شود و تاریکی را از میان می برد. »*
* از کتاب جشن های ایرانیان/ از مجموعه از ایران چه می دانیم؟/ عسکر بهرامی/ دفتر پژوهشهای فرهنگی


صبح که از خواب بیدار شدم دیوان حافظ ام را برداشتم و نیت کردم، این شعر آمد:
گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود
یارب اندر کنف سایۀ آن سرو بلند
گر من سوخته یکدم بنشینم چه شود
آخر ای خاتم جمشید همایون آثار
گر فتد عکس تو بر نقش نگینم چه شود
واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید
من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود
عقلم از خانه بدر رفت اگر می اینست
دیدم از پیش که در خانۀ دینم چه شود
صرف شد عمر گرانمایه بمعشوقه و می
تا از آنم چه به پیش آید از اینم چه شود
خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت
حافظ ار نیز بداند که چنینم چه شود.
خواجه حافظ شیرازی

امشب شب یلداست ولی نه دیگر اثری از کرسی گرم و نرم مادربزرگ مانده که پاهایت را زیرش دراز کنی و یله و رها شوی بعد گرمت شود و کرختی تمام وجودت را بگیرد و کم کم خوابت بگیرد. نه دیگر اثری از پدربزرگی است که با قصه ها و نقل های شیرینش تو را صبح بیدار نگه دارد.
حالا ما هستیم که کنار هم نشسته ایم و آجیل کیلویی … هزار تومان می خوریم، انار کیلویی … هزار تومان برای هم باز می کنیم و هیچ حرف تازه ای برای هم نداریم. زل می زنیم به جعبه جادو، به هزاران کانال ماهواره ای و به چند کانال وطنی. با ریموت کانال ها را بالا و پایین می کنیم و یلدا را به صبح می رسانیم…
هیچ، می خواستم فقط کمی غر بزنم.
شب های زمستانتان پر از کتاب و فیلم و موسیقی باد، پر از نوای خوش باریدن برف…

یلدایتان خوش باد…

(8) دیدگاه

کورت ونه گات: مرد بی وطن

وقتی این کتاب را می خواندم با خودم فکر می کردم کاش من هم می توانستم مثل ونه گات بنویسم. وقتی مقاله های ونه گات را می خواندم به نوع نگاهش به دنیا حسودیم می شد، آنجا که خیلی راحت بر می گردد و به خواننده اش می گوید:
« هیچ دلم نمی خواست زنده باشم و روزی را ببینم که سه نفر از قدرتمندترین آدم های دنیا اسم شان باشد: بوش، دیک و کالین. »
یا آنجا که از قول « بوکونون » یکی از شخصیتهای رمان « گهواره گربه » می گوید:
« ما برای علافی به کره زمین آمده ایم. هر کسی جز این گفت چرت گفته. »
مرد بی وطن مجموعه دوازده مقاله از کورت ونه گات است که پیش از این در روزنامه ی In These Times چاپ شده اند. ونه گات در این مقاله ها از همه چیز صحبت می کند از اعتیادش به سیگار پال مال، از این که دیگر امیدی به نجات این کره خاکی نیست، از جنگ آمریکا و عراق، از این که با همه چیز می توان شوخی کرد حتی زلزلۀ دردناک لیسبون. ونه گات در این کتاب درس داستان نویسی هم می دهد، او با طنز خاص خودش برای داستانها نمودار می کشد و داستانهای کافکا را داستانهایی بدبینانه که سیری نزولی به سمت بدبختی دارند می داند و برعکس داستان سیندرلا را داستانی که سیری صعودی به سمت خوشبختی دارد می داند و همه ی این ها را با نمودار تحلیل می کند.
و آخر سر هم برای زمین سوگ سرود می خواند:
سیاره ی مصلوب زمین
اگر صدایی داشته باشد
و کمی هم نکته سنجی
می تواند درباره ی اهانت های ما به خودش
چنین بگوید:
« آنان را ببخش ای پدر
خود نمی دانند که چه می کنند. »
نکته اینجاست که
ما خوب می دانیم
چه می کنیم.
هنگامی که واپسین جاندار
از دست ما جان سپارد
چه قدر شاعرانه می شود
اگر که زمین
با صدایی بر آمده از
ژرفای گراند کانیون شاید
بتواند بگوید:
« فاتحه »
آدم ها این جا را خوش نداشتند.
*مرد بی وطن/ کورت ونه گات/ زیبا گنجی، پریسا سلیمان زاده/ نشر مروارید/ چاپ اول 1386/ 137 صفحه/ سه هزار و سیصد تومان

پی نوشت: جناب ونه گات، نمی دانم الان دقیقا کجای بعد زمان قرار دارید! فقط می خواستم بگویم قبلا « سلاخ خانه شماره پنج » را خوانده بودم و حظ وافر برده بودم. « شب مادر » ، « گهواره گربه » و « زمان لرزه » هم گوشه کتابخانه ام جا خوش کرده اند و چشمک می زنند، تا کی فرصت شود و بخوانمشان. راستی جناب ونه گات این همه حس طنز را از کجا آورده بودید؟!!!

مرتبط:

وب سایت کورت ونه گات

(3) دیدگاه

بچه های ابدی: پایان خوش یک سه گانه

بچه های ابدی هشتمین فیلم پوران درخشنده است و به همراه رابطه و پرنده کوچک خوشبختی فیلم های اول و دوم همین کارگردان می توانند تشکیل یک سه گانه درباره کودکانی که دچار معلولیت جسمی هستند را بدهند. در رابطه پسرکی کر و لال از ارتباط با اطرافیانش در خانه و مدرسه ناتوان است، در پرنده کوچک خوشبختی باز هم دخترکی کر و لال از ارتباط با پدر و همکلاسی ها در مدرسه عاجز است و در بچه های ابدی علی که دچار سندروم دان است و ارتباط او با اطرافیانش و مشکلاتی که در ارتباط علی و اطرافیان بوجود می آید محور داستان قرار گرفته است. هر سه فیلم با یک پایان خوش یا هپی اند تمام می شوند. بچه های ابدی قصه اش را خوب تعریف می کند و اگر « ور ایراد گیر ذهنتان » مدام به کار نیفتد می توانید از فیلم لذت ببرید.
یک- نگاه خطا پوش:
بچه های ابدی می خواهد قصه تعریف کند، قهرمان قصه اش را از نقطه الف به نقطه ب برساند، تماشاگر را وادار به همذات پنداری با قهرمانش کند، او را تا انتها با مصایب قهرمان قصه همراه کند و در انتها حرفهایش را بزند و تماشاگر را راضی از سالن بیرون بفرستد و این کار را خیلی خوب انجام می دهد. فیلمساز می خواسته علاوه بر تعریف کردن قصه اش به تماشاگر درباره رفتار با بچه هایی که دچار مشکل « سندروم دان » آموزش بدهد و این کا ر را هم می کند و حتی تماشاگر را با این سوال مطرح می کند که: « اگر من به شخصیتهای فیلم بودم چه می کردم؟ »
بچه های ابدی ساختاری شسته رفته و استاندارد دارد. کارگردانی نسبتا خوب پوران درخشنده به همراه فیلمبرداری خوب حسین جعفریان، طراحی صحنه و لباس بهزاد کزازی، بازی خیلی خوب پانته آ بهرام که شخصیت اش در فیلمنامه هم خیلی خوب نوشته شده است و این نقش برایش سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش دوم زن را در جشنواره فیلم فجر به همراه آورد، سختی کار با یک بازیگر مبتلا به سندروم دان « علی احمدی فر » که حضور موفقی در فیلم دارد و بازی های خوب شهاب حسینی و الهام حمیدی از بچه های ابدی کاری قابل قبول و آبرومند ساخته است.
سکانس پایانی فیلم که شخصیتهای اصلی را در یک بهشت زمینی نشان می دهد به لحاظ قاب بندی و ترکیب رنگها و همین طور پایان بندی که در خدمت زدن حرف اصلی فیلمساز باشد یکی از زیباترین سکانسهایی است که بعد از مدتها در سینمای ایران دیده ام.

 


دو- نگاه ایراد گیر:
یکی از مشکلات فیلمنامه بچه های ابدی طرح ها و موقعیت های داستانی فراوانی است که از ابتدا و در طول فیلم در روند داستان خلق می شوند و برخی همین طور نیمه کار در طول داستان رها می شوند. از ابتدای فیلم برای تماشاگر این سوال پیش می آید که شخصیت اصلی فیلم کیست؟ آیا شخصیت اصلی فیلم ایمان است که باید بین نگهداری برادرش که دچار معلولیت جسمی است و عشق آینده اش نگار یکی را انتخاب کند؟ یا شخصیت اصلی فیلم نگار است که باید زندگی اش را با شخص دومی که همان برادر ایمان است قسمت کند؟ یا شخصیت اصلی علی است که در ارتباط با اطرافیان دچار مشکل است؟ به نظر می رسد تمرکز فیلمساز هم بیشتر روی علی و ارتباطش با اطرافیان و به ویژه ایمان و نگار است. ولی مشخص نیست فیلمساز که در ابتدای فیلم تماشاگر و شخصیت نگار را این همه در تعلیق حضور علی نگه می دارد و به عمد از نمایش دادن علی در چند سکانس آغازین داستان خودداری می کند، چرا در اولین برخورد نگار و علی که جرقه های ارتباط این دو هم در همین سکانس اتفاق می افتد به جای خرد کردن نماها و نشان دادن عمل و عکس العمل های علی و نگار در برخورد با هم که به همذات پنداری تماشاگر و درک درست رابطه این دو و بعد منطقی تر شدن تصمیم نگار برای تقسیم زندگی با علی کمک می کند به یک لانگ شات خنثی از علی و نگار که مشغول بازی هستند بسنده می کند؟دقیقا مشخص نیست فیلمنامه چرا از اواسط فیلم راه دیگری می رود و بعد از فرار علی از آسایشگاه موقعیتی را به شکل کاملا تصادفی طرح می کند که هیچ نقشی در روند قصه فیلم ندارد. برخورد علی با زن قاچاقچی با بازی پانته آ بهرام که انصافا شخصیت پردازی خیلی درستی دارد و پانته ا بهرام هم به درستی این نقش را درک و اجرا کرده است همان طور که خیلی اتفاقی وارد فیلم می شود خیلی اتفاقی هم از فیلم بیرون می رود تا باز علی در خیابان ها اواره شود و اتفاقاتی کلیشه ای که می توان در هر فیلم ایرانی دیگری مشابه شان را یافت اتفاق بیافتند.
موسیقی فیلم کار « کامبیز روشن روان » که در جشنواره فجر هم جایزه بهترین موسیقی متن را گرفت فقط به کار سوزناک کردن صحنه می آید، در هر صحنه ای که شخصیت علی حضور دارد موسیقی هم شروع می شود تا مثلا بار عاطفی فضا را بیشتر کند و به نظرم یکی از بزرگترین ضعف های بچه های ابدی همین موسیقی است. کاش پوران درخشنده متوجه می شد که موضوع بچه های ابدی به قدر کافی متاثر کننده و سوزناک هست و دیگر این همه نیاز به تاکید موسیقی برای افزایش بار احساسی فیلم نبود.
موضوع بچه های ابدی اگر به صورت مستند و با شخصیت هایی واقعی ساخته می شد می توانست تاثیری دو چندان داشته باشد، در جایی از فیلم شخصیت نگار به سراغ خانواده هایی می رود که بچه های سندروم دان دارند، این صحنه ها به دلیل اغراق بیش از حد و نمایش بودنشان نمی توانند تاثیر چندانی روی بیننده داشته باشند. در حالی که اگر درخشنده نگار را با توجه به پیشینه ای که در فیلمنامه برایش در نظر گرفته- نگار بازیگر تئاتر است- به سراغ خانواده های واقعی می فرستاد حالا فیلم ت
ثیر دو چندانی می گذاشت و تصمیم های نگار برای تقسیم کردن زندگی اش با علی منطقی تر جلوه می کرد.
سکانس پایانی فیلم که ایمان، نگار، علی و بچه ایمان و نگار را در کنار هم در یک بهشت زمینی نشان می دهد باز هم سوالاتی را در ذهن بیننده ایجاد می کند. علی که حضور نگار را در کنار برادرش به سختی پذیرفته چطور حضور یک بچه را که حتما تمام توجهات را معطوف خودش می کند در کنار خود می پذیرد؟
سه- نگاه واقع بینانه:
با این همه بچه های ابدی بعد از تجربه ناموفق « رویای خیس » گام موفق دیگری در کارنامه پوران درخشنده است. فیلم آبرومندی است و حداقل در حد و اندازه های سینمای ایران ساختار استانداردی دارد و علاقمندی فیلمسازش را در کار با سوژه ها و موضوعات اجتماعی کودکان و نوجوانان نشان می دهد. بی انصافی است اگر کار سخت پوران درخشنده در کار با بازیگر نقش علی را نادیده بگیریم و تلاش هایش را برای ساخت فیلم هایی که حداقل حرفی برای گفتن دارند در سینمایی که همه دنبال ساخت کمدی هایی بزن در رویی هستند ارج ننهیم.
شاید جمله هایی که پوران درخشنده در یادداشتش برای شماره ویژه جشنواره مجله فیلم نوشته است حسن ختام مناسبی برای این یاداشت باشد:
« می گویند خداوند بزرگ نعمت های گوناگونی را به فرزندانش عطا می کند. به بعضی عقل می دهد تا جهان را تغییر دهند، به بعضی قلب تا ضربان نبض انسانیت برقرار بماند، اما به بعضی دیگر فقط روح می بخشد و این ها هستند که همیشه کودکان او باقی می مانند، مثل این که نقاش بزرگ از میان همۀ رنگ های تخته رنگش تنها یک رنگ برداشته است. رنگ مهربانی، سادگی، صداقت و عاطفه. رنگ بچه های ابدی. »

مرتبط:

گفتگوی روزنامه اعتماد با پوران درخشنده

(۱) دیدگاه

نیمه تمام

وقتی که من کودک بودم با خودم خیال می کردم کتابفروشی بین المللی اهواز بزرگترین کتابفروشی دنیاست و همه ی کتابهای دنیا اینجا جمع شده اند. خیال می کردم ماجراهای احمد و نی نی کوچولو* قشنگترین داستان دنیاست و آدم هایی که توی کیهان بچه ها چیز می نویسند دانا ترین آدم های روی زمین اند. فکر می کردم داستان دزده و مرغ فلفلی** واقعا دراز ترین داستان دنیاست.
فکر می کردم پاتال*** حتما جایی وسط یکی از این ماکت های کرۀ زمین منتظر نشسته است تا آرزوهای من را برآورده کند و مدام دنبال بهانه ای بودم تا ماکت کره زمین ام را بشکنم و پاتال من از آن وسط بیرون بزند.
 خیال می کردم خانه مان در خیابان شانزده کیان آباد قشنگترین خانۀ دنیا و آن انباری کوچکش توی حیاط خلوت که پر از خرت و پرت بود مرموز ترین جای دنیاست.  فکر می کردم حتما گنجی توی این انباری پنهان مانده است که باید روزی من پیدایش کنم. روزی که از آن خانه رفتیم و من کودکی بیش نبودم به خودم قول دادم که یک روز وقتی خیلی بزرگ و پولدار شدم حتما برمی گردم و خانه را دوباره می خرم، چند وقت پیش که همین جوری سراغ خانۀ کودکی هایم رفتم دیگر اثری ازش باقی نمانده بود.
 وقتی پدرم من را روی شانه هایش می گذاشت و با خودش این طرف و آن طرف می برد خیال می کردم پدرم قوی ترین آدم این دنیاست و شانه هایش امن ترین جایی است که من می توانم از آن بالا آدم ها و دنیا را تماشا کنم.
و حالا با خودم فکر می کنم که کاش باز هم پدرم من را روی شانه هایش می گذاشت و با هم به کشف دنیاها می رفتیم، ای کاش…

* ماجراهای احمد و نی نی کوچولو/ نیرۀ توکلی/ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
** دزده و مرغ فلفلی/ منوچهر احترامی/ کتابهای لاک پشت
*** پاتال و آرزوهای کوچک ساخته مسعود کرامتی

(4) دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »