دراز کِشندِگان

دسامبر 4, 2009 مسعود 2 دیدگاه

جمعه ها باید تا لنگِ ظهر روبرویِ آفتابی که از پنجره وسطِ اتاق پهن شده دراز بکشی، کتاب بخوانی و هر از گاهی لیوانِ نوشیدنی ات را مزمزه کنی.

حتی اگر کارهای پایان نامه ات رویِ زمین مانده باشد، حتی اگر هفته یِ بعد یک سمینارِ مهم داشته باشی، حتی اگر کاغذِ ترجمه هایت نیمه تمام و خط خورده یک گوشه مانده باشند.

تهران- یوسف آباد- خیابان سی و سوم

دسامبر 3, 2009 مسعود 9 دیدگاه

وسط کلاسِ اقتصادِ کلان کتاب را از کیف ام بیرون می آورم و غرق می شوم در پاساژ گردیِ سامان و ندا. شبِ قبل اش چند صفحه ای خوانده ام و به مذاقم خوش آمده است. آدم های رمانِ اولِ سینا دادخواه هرکدام دنبال پناهی در تهران می گردند و اصلا تهران هم مثلِ یک شخصیت در کنارِ چهار شخصیتِ رمان قرار می گیرد، آن هم تهرانی که برایِ همه ی کسانی که این سال ها در این شهر زندگی کرده اند کاملا آشناست، تهران دهه ی هفتاد و هشتاد که این روزها به قولِ حسین سناپور همه به شکلِ عجیبی به طورِ همزمان دارند از تهران حرف می زنند و عجب شهری است این تهران و انگار که حرف زدن، نوشتن و خواندن از این تهرانِ دل بند که در مقابلِ ما آغوش گشوده لذت بخش تر از زندگی روزمره مان در تهرانِ لعنتیِ دوست داشتنی است.

یوسف آباد، خیابان سی و سوم، روایتِ زندگی چهار نفر است که انگار تهران همه شان را در بر گرفته است. فصل اول واگویه هایِ سامان است که حالا دیگر طولِ و عرضِ پاساژهای تهران جزیی از ابعادِ وجودش شده، رویایی جهانی در سر دارد و می خواهد عکاسِ مد بشود، فصلِ دوم را لیلا جاهد روایت می کند که هیچ وقت نتوانسته از خیابان ها دل بکند و تویِ آن آپارتمانِ کوچکش در توانیر مدام به سفرهایِ درونی می رود. فصلِ سوم را حامدِ نجات روایت می کند که سال ها نیویورک بوده و با شورلت نوایش در خیابان هایِ تهران می راند و برایِ گذراندنِ باقیِ عمرش که می خواهد آن را به بی طرفی بگذراند با لیلا نقشه می کشد و فصلِ آخر از آنِ ندا ست که با دوست جان هایِ فلزی و بتنی اش دنبالِ نوجوانی از دست رفته اش می گردد. عشق حلقه ی اتصالِ این شخصیت هاست و حامد نجات که من را به یادِ «جلال آریانِ» اسماعیلِ فصیح می انداخت پیوند دهنده ی سه شخصیتِ دیگرِ رمان است. سامان یک دهه ی شصتیِ این جایی است که نوجوانی اش در نیویورکِ تهران، شهرک اکباتان گذشته، لیلا جاهد نماد نسلی است که از بین رفته و ندا که رمان هم با او تمام می شود یک شروعِ تازه است وقتی آی پادش را از گوش هایش بیرون می آورد تا صدایِ شهر را با وضوحِ بیشتری بشنود.

دقیقا پانزده روز است که یوسف آباد را خوانده ام و هربار آمدم این جا چیزی بنویسم حیف ام آمد که بنویسم و دیگر یادم برود که درباره ی سامان، لیلا جاهد، حامد نجات و ندا فکر کنم. متعجب بودم که چرا وبلاگستان در مقابل این کتاب ساکت مانده و هیچ کس حرفی ازش نمی زند و بعد دیدم که دیگران نوشتند. اول یادداشت شیما زارعی را خواندم، بعد یادداشتی که مریم مهتدی در فرهیختگان نوشته بود و آخر از همه معرفیِ سیدِ خوابگرد که ویراستارِ کتاب هم بوده است. دیدم خیلی از حرف هایی که باید بگویم را گفته اند، بنابراین آمدم که فقط بابتِ حظِ فراوانی که از خواندن کتاب بردم حرف بزنم ولی نشد. شما بخوانید و حظ کنید بابتِ خواندنِ تصویرِ روشنِ تهران از زبان یک دهه ی شصتی، تهرانی که به قولِ حامد نجات: «این شهر توی خون همه ی تهرانی ها هست، ولی چرا همه از خون و خون ریزی می ترسند؟ باید یکی بیاید و نتایج آزمایش خون شان را نشان شان بدهد تا ببینند درصد تهران از درصد گلبول های سفید خون شان هم بیشتر است، و این تهران است که دارد از بدن شان در مقابل انواع بیماری ها دفاع می کند.»

یوسف آباد، خیابان سی وسوم- سینا دادخواه- نشر چشمه- 114 صفحه- دو هزار و چهارصد تومان

+ یادداشت دیروز علی اصغر سید آبادی در اعتماد درباره ی کتاب

ثبت خاطراتِ روزانه در یک دهکده ساحلی

دسامبر 3, 2009 مسعود 12 دیدگاه

Categories: بی سرزمین برچسب‌ها

آه اگر روزی…

دسامبر 2, 2009 مسعود دیدگاه‌ها غیرفعال

مرغ مهاجر در دهان داری جواهر

وقتی بخونی از ته دل آوازِ خوشگل

رویایِ ما را می نوازی

با حرفِ حق برمی نوازی

با ما بخوان

خوش بخت و خوش حال

از فالِ امسال

با مردمانِ پیر و جوانی

گاهی فقیر و ناتوانی

اما زمان آینده ی ماست

رویای ما رویای فرداست

آزادی، ای آزادی

آزادی، ای آزادی خوب…

+ محمد علی سپانلو- از آلبوم هزار و یک شب با صدایِ شهرزاد سپانلو

وبلاگ شهرزاد سپانلو+ ترانه آزادی را از این جا گوش کنید.

یک جا بند نمی شوم

نوامبر 29, 2009 مسعود 12 دیدگاه

سوال این جاست که آدم تا کجا می تواند بین آرزوها و زندگیِ روزمره اش فاصله بیندازد؟ تا کجا می تواند بین این دو تا دست و پا بزند؟ مدام رویا ببافد و سقفِ این رویاها را آن قدر پایین بیاورد که بشود به کوتاهیِ سقفِ زندگیِ نکبتیِ روزمره اش؟ اصلا آدم تا کجا می تواند فقط از آرزوهایش بنویسد؟ تا کجا می تواند فقط درباره شان حرف بزند و حرف؟

بعد آدم انگار احساس می کند که این طور دارد به خودش خیانت می کند، که سرش را پایین انداخته و فقط زنده است…

Categories: بی سرزمین برچسب‌ها

کجا می بری؟

نوامبر 28, 2009 مسعود دیدگاه‌ها غیرفعال

تو اکنون ز عشقم گریزانی

غمم را ز چشمم نمی خوانی

وقتی در جمع نشسته ایم و وبلاگ می نویسیم

نوامبر 27, 2009 مسعود 12 دیدگاه

روزِ جمعه اشتباه ترینِ کارِ ممکن این است که خانه بمانید. وقتی از خانه بیرون بزنید و این میزِ غذا جلویِ رویتان باشد و جمعِ رفقا هم جمع باشند بهترینِ کارِ ممکن بعد از غذا این است که لب تاپ تان را زیر بغل بزنید، یک گوشه ای بنشینید و درباره ی این روز یک گزارش مستقیم توی وبلاگ تان بنویسید.

چه می کنه این الف.نون

نوامبر 26, 2009 مسعود 5 دیدگاه

تیتر:

بعد از سریال های صاحبدلان، رستگاران و دل نوازان  نوبت به سریال های خسته دلان و جستجوگران رسید. 

تفسیر تیتر:

اصولا الف.نون اینجا، الف.نون اون جا… الف.نون همه جا!

Categories: بی سرزمین برچسب‌ها

نوک انگشت ها

نوامبر 25, 2009 مسعود 5 دیدگاه

صدایش می آید، می بارد و به کانال کولر می خورد. پتو را محکم تر روی خودم می کشم، نوک انگشتهایم را به هم می چسبانم تا گرم شوند. شماره ی جدید مجله ی فیلم را ورق می زنم، چشم هایم گرم خواب می شوند، مجله از دستم می افتد. بلند می شوم و چراغ اتاق را خاموش می کنم. از پنجره بیرون را نگاه می کنم، همچنان می بارد. می خزم زیر پتو، خودم را زیر پتو جمع می کنم و زیر لب می گویم:
« خوشحالم که این جای امن را دارم.»

صداها

نوامبر 25, 2009 مسعود 2 دیدگاه

صداها فیلمِ بدی نیست، در مقیاس سینمای ایران تجربه ی تازه ای است اما تماشایش لذت بخش نیست. کارگردان و فیلمنامه نویس می خواسته اند حسِ ماندن در یک فضایِ بسته را به تماشاگر منتقل کنند، طوری که تماشاگر احساس خفقان و وحشت از حبس شدن در یک فضایِ بسته بکند و موفق هم شده اند.

صداها روایتِ داستانش را از انتها شروع می کند، رابطه ی محوری قصه ارتباط بین دو مرد و یک زن است و به تدریج شخصیت هایِ بیشتری وارد داستان می شوند و با تمام شدنِ فیلم و قرار دادن تکه هایِ ماجرا در کنار هم گذشته ی شخصیت ها را متوجه می شویم. تماشاگر تقریبا از سکانس دوم یعنی جایی که رویا از پشتِ آیفون خانه سهیل (میکائیل شهرستانی) دیده می شود متوجه می شود که داستان فیلم برعکس تعریف می شود.

صداها را می شود یک جور بازتاب اتفاقات جامعه ی ما در یک قالب کوچک هم در نظر گرفت. آدم هایی که در طبقاتِ یک آپارتمان، در فضایی بسته شبیه زندان محصور شده اند، ارتباطی با هم ندارند و صداهایی که هر از گاهی از طبقاتِ مختلفِ ساختمان به گوش می رسند حلقه ی ارتباطی این آدم هاست، شخصیت ها پنهانی به حرف های هم گوش می دهند اما مسئولیتی در مقابل این صداها به عهده نمی گیرند و نه تنها برای رهایی از این فضای بسته هیچ کاری نمی کنند بلکه مانعِ عکس العمل دیگران هم می شوند. داستانِ فیلم را می شود یک جور پیش بینی هم در نظر گرفت: «رویا در اولین روزِ ازدواجش با رضا و در حالی که فکر می کند می تواند زندگی بهتری را شروع کند توسطِ همسرِ سابقش، حمید در وضعیتی قرار می گیرد که نه تنها تمام آرزوهایش از بین رفته بلکه خود را در مواجهه با یک فاجعه می بیند.»

آدم هایی که در مواجهه با این فاجعه قرار می گیرند، هرکدام چیزی برای پنهان کردن دارند. یکی دختری معتاد است- که فقط یک سکانس در فیلم حضور دارد اما به واسطه ی بازی خوب طناز طباطبایی و دیالوگ های خوبی که سعید عقیقی برای این شخصیت نوشته تا مدت ها در ذهن می ماند-  و دیگری صدابرداری است که خانه اش را به استودیو تبدیل کرده و همسر و پسرش ترکش کرده اند و در مقابل این ماجرا کاملا منفعل اند. تنها دختری که دورترین رابطه را با ماجرا دارد و از محیطِ خارج وارد این دایره بسته شده در مقابلِ این ماجرا عکس العمل نشان می دهد و اتفاقا نویسنده فیلمنامه- سعید عقیقی – و کارگردان – فرزاد موتمن – تنها امیدواری شان را به این شخصیت و در قالبِ رابطه ای که در حالِ شکل گرفتن است نشان می دهند. تصویرِ ماشین جیپِ قرمز رنگی که دختر را به خانه می رساند و ما آن را از قابِ پنجره می بینیم تنها نمایِ خارجی فیلم است، که رنگِ قرمزِ ماشین در مواجهه با فضایِ سرد و تیره ی فیلم قرار می گیرد و تنها دفعه ای است که کارگردان به تماشاگر فرصت می دهد که خارج از فضایِ بسته چاردیواری ها را هم ببیند.